امروز دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۲۳
هدر1

شب اول......................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب اول

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

در این ساعات با عظمت، پرقیمت، پرارزش از ساعات معنوی ورود به محرّم، دو مطلب بسیار مهم را عرض می‌ کنم و بعد وارد بحث اصلی می‌ شوم. اما مطلب اوّل دربارۀ پوشیدن لباس سیاه است و این سیاه پوشیها؛ کتاب بسیار قدیمی محاسن که از مؤلفات معتبر مکتب اهل بیت (علیهم السلام) است، و کتاب وسائل الشیعة که کتاب سی جلدی و فقهی و حاوی مجموعۀ پرباری از روایات اهل بیت (علیهم السلام) است، و بعد از این دو کتاب، کتاب بحار الأنوارِ مرحوم مجلسی است؛ هر سه کتاب از یکی از فرزندان حضرت زین العابدین (علیه السلام) غیر از امام باقر (علیه السلام) نقل می‌ کنند که ایشان فرمودند: «لما قتل حسین بن علی لبسن نساء بنی هاشم السوداء و المسوح »، زمانی که حضرت حسین علیه السلام کشته شد، یعنی فاصله ‌ای نیفتاد که تمام زنان اهل بیت (علیهم السلام) هم لباس سیاه پوشیدند و هم لباس زبر و خشن، «و لا یشتکین الحر و البرد»، در این لباس مشکی، در آن لباس زبر و خشن، در آن هوای بسیار گرم مدینه و سرمای صبح بهار مدینه، یک نفرشان گله و شکایت از گرما و سرما نکرد؛ یعنی نگفتند حالا که در این لباس مشکی خیلی گرممان هست، عوض کنیم و لباس معمولی بپوشیم! سردمان است، لباس ضد سرما بپوشیم! این کار را نکردند؛ «و کان علی بن الحسین (پدرم حضرت زین العابدین) یعمل لهن الطعام»، به کل خانواده‌ و خاندانشان و به کل زنان اهل بیت فرمودند: دست به پختن غذا نبرید، «یعمل لهن الطعام للمعطم»، صبحانه و نهار و شامتان با من، شما فقط بنشینید و گریه کنید. من غذایتان را می ‌دهم و شما فقط جلسۀ عزاداری برپا کنید. خب در این روایت که در این سه کتاب مهم نقل شده است، سه تا درس به ما دادند: پوشیدن لباس سیاه، طعام دادن برای حضرت ابی عبدالله، یعنی اگر جلسات حسین صبحانه دادند، نهار دادند، شام دادند که خرجش هم سنگین شد، ایرادی نگیرید؛ همانا این روش زین العابدین (علیه السلام) است، اگر صبحانه بدهند، نهار و شام بدهند، این اقتدای به زین العابدین (علیه السلام) است. عمل امام، قول امام، امضای امام، حقیقتاً حجت الهی است. ما هم الحمدلله قلب بیماری نداریم که ایراد بگیریم، نه اینکه اهل ایراد گرفتن نیستیم. اهل بیت (علیهم السلام) می ‌دانند و خدا هم می‌ داند که ما این لباس سیاه را فقط و فقط برای عزای ابی عبدالله پوشیده ایم. می‌ دانم هر خرجی که در این جلسات می ‌شود، اقتدای به زین العابدین (علیه السلام) است، اقتدای به یک امام معصوم است و شکایتی هم نداریم گرم است، سرد است! برایمان مهم نیست، بالاخره ما که محرم دارد وارد گرما می ‌شود، یک نصیبی باید از گرمای روز عاشورا داشته باشیم؛ البته گرمای ما در سالنها و مساجد است و گرمای آنها در بیابان و گرد و غبار و تاختن اسبها و ظلمها بود. ما اگر سیاه می ‌پوشیم، یعنی داریم به نساء بنی هاشم، حضرت زینب اقتدا می‌ کنیم؛ این اقتدا که معقول است، این اقتدا که درست است، این یک مطلب. اما مطلب دوم؛ این سه لغتی که عرض می‌ کنم، هر سه در روایات کامل الزیارات است. یقین بدانید که کامل الزیارات معتبرتر از کتاب شریف کافی است. اولاً نویسندۀ کتاب کامل الزیارات، ابن قویه قمی است که در سه قدمی قبر حضرت موسی بن جعفر دفن شده و از شخصیتهای علمی، اخلاقی و با عظمت مکتب اهل بیت (علیهم السلام) است. روایاتی را که ایشان نقل می‌ کنند، اغلب روایات هم از امام صادق امام باقر، و حضرت رضا (علیهم السلام) است. این سه لغت در این روایات آمده است؛ گاهی یک لغت در چند روایت آمده و گاهی دوتایش در دو تا سه تا چهار تا روایت آمده است که دربارۀ حضرت سیدالشهداست: یکی از این سه لغت بُکاء است، یکیش صیحه است و یکیش شحقه. بُکاء یعنی گریه کردن معمولی که اگر برسم یک روزی از همین روزها مسئلۀ گریه را از قرآن کریم، صریح قرآن و روایات برایتان عرض می ‌کنم. یک مرحلۀ گریه بکاء است، یک مرحلۀ گریه بر حضرت ابی عبدالله صیحه است؛ یعنی فریاد زدن، یعنی گریه ‌می کند تا از خود بی خود می ‌شود و در حالی که دارد اشک می‌ ریزد، داد می‌ زند، فریاد می ‌زند. اگر گریه بود که امام ششم (علیه السلام) می‌فرمایند: «من بکاء او ابکی او تباکی»؛ کسی که برای حضرت ابی عبدالله گریه کند، یعنی اشک بریزد و کسی که بگریاند و کسی که حالا فعلا اشک ندارد، بلد هم نیست بگریاند و خودش را شبیه گریه‌ کُنها در می‌ آورد. تباکی یعنی چهره درهم و غصه‌ دار و ناراحت است. گریه، گریاندن، به شکل گریه کن درآمدن، «وجبت له الجنه، بهشت بر او واجب است». این را دقت کنید جواب همۀ شبهه‌ ها را دارم می‌ دهم؛ چون برخورد می کنیم که یک گریه «وجبت له الجنه»، به این راحتی! بله به همین راحتی، چون ممکن است من یک عمری نماز بخوانم -که باید بخوانم و نمی ‌شود نماز را ترک کنم- و فقط متمحز در گریه بشوم، پس باید نمازم را بخوانم، روزه ‌ام را باید بگیرم، حج را باید بروم، خمس را باید بدهم، زکاتم را باید بدهم، به پدر و مادر باید احسان بکنم. ممکن است چنانکه در خیلی از روایات و آیات دیده می ‌شود، نمازم را قبول نکنند، روزه‌ ام را قبول نکنند، حج مرا قبول نکنند، زکاتم را قبول نکنند، احسانم را قبول نکنند؛ اما اگر با پروندۀ گریه وارد شوم، چون بهشت بر من واجب می‌ شود، دیگر کاری به آن عبادات ندارند و آنها هم قبول است. در حقیقت امام صادق (علیه السلام) در این روایت، گریه را ضامن آوردند که اگر عباداتتان را در قیامت قبول نکردند، به پروردگار بگویید: پس گریه‌ام؟ خدا هم راحت می گوید: قبول است. حالا آنهایی را که می‌ خواهی قبول نکنی، دور بریزم؟ و خدا می ‌گوید: نه آنها را هم با گریه ات بیاور. «من بکی او ابکی او تباکی وجبت له الجنه»، عبادات ممکن است بهشت را به من واجب نکند، اما زور این مستحب از همۀ عبادات بیشتر است. ما نمی‌ دانیم که عباداتمان را قبول می ‌کنند یا نه! اما این روایت به ما می ‌گوید که غصۀ ردشدنش را نخور؛ اگر به شما بگویند نمازهایتان ناقص است، روزه‌هایتان ناقص است، اخلاصتان کم است، اما خب گریه دارید؛ پس «وجبت له الجنه»، بهشت برایت واجب باشد، بقیۀ کارهایت را هم دور نمی‌ ریزند و آنها را هم می ‌پذیرند. ابی عبدالله کیست که به خاطر او قبول نشده‌ ها را هم قبول می ‌کنند؟ به خاطر او مردودها را هم نمره می ‌دهند؟ به خاطر او در قیامت می ‌گویند گریه‌ کن‌ها در شما رفوزه نیست! این است داستان و خیلی فوق العاده است! باز در همین کامل الزیارات آمده است: وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) ظاهراً به معاویة بن وهب یا یکی از شخصیت‌های دیگر شیعه که خیلی مورد محبت و اعتماد امام صادق (علیه السلام) بود، فرمودند: آیا کمک کردن به حضرت زهرا را یادت بدهم؟ خب حضرت زهرا (سلام الله علیها) که نیست! زمان امام صادق (علیه السلام) که فاطمۀ اطهر نبودند، ولی عجیب است که امام می‌گویند یادت بدهم! یادت بدهم که چگونه به این زن غریبِ مظلوم و شهید -خانمی که در تشییع جنازه ‌اش هفت هشت نفر بیشتر نبودند- کمک بدهی؟ گفت: بله یا بن رسول الله! ما که کشته مُردۀ کمک دادن به حضرت زهرا (سلام الله علیها) هستیم. پس فرمودند: «ابک للحسین»، زهرا را می‌ خواهی کمک کنی، گریه کن برای ابی عبدالله. این یک مسئله که در طول روایات کامل الزیارات می‌بینیم. «من بکی او ابکی او تباکی وجبت له الجنه»، صحبت این نیست که عبادتی در کار نباشد! نه، بلکه صحبت این است که خیلی از انسانها وقتی قیامت وارد می ‌شوند، به آنها می‌گویند که عباداتتان مقبول نیست! عبادت کردند، ولی گریه داشتند و چون به خاطر گریه، بهشت بر آنها واجب می ‌شود، بقیۀ اعمال و عباداتشان هم دنبال گریه قبول می‌ کنند؛ یعنی به آن عبادات که می‌ خواسته مردود شود، بهشت واجب می ‌شود. گریه مستحب است و از این روایات کامل الزیارات می ‌فهمیم که زور این گریه از کل واجبات بیشتر است! ممکن است واجبات ما را بهشتی نکند، اما گریه حتماً. شیعۀ ناب در این مسئله شک ندارد. روایاتش هم در کتابهای معمولی نقل نشده و در مهم ترین کتابهای شیعه آمده است. پس ما برای سیاه پوشیدن طبق روایت محاسن و وسائل الشیعة و بحار الأنوار ملاک داریم. برای عزاداری ملاک داریم. برای صبحانه و نهار و شام دادن هم ملاک داریم. برای گریه کردن هم ملاک وجوب بهشت داریم. «کان علی بن الحسین یعمل الطعام لهن للمعطم»، لام، لام هدف و فلسفه است. به زنان بنی هاشم فرمودند: پخت و پز را تعطیل کنید! بعد از کربلا، من نهار و صبحانه و شام را می‌ دهم، برای اینکه مجلس عزا به پا کنید و گریه کنید. خب اینها را ملاک قرار می‌دهیم. یک بخشی از روایات بکاء است که ملاکش معلوم است. یک بخشی از روایات «صیحه» دارد؛ یعنی آنی که در مجلس ابی عبدالله است، شدید تحت تأثیر قرار می‌ گیرد و در حال گریه نمی تواند خودش را نگه دارد و فریاد می‌ کشد. خب این فریاد هم ملاک دارد، صیحه یعنی صدایم را همه بشنوند. خب چه کسی اوّلین صیحه را برای ابی عبدالله کشید؟ آن که وقتی بدن را دید، گفت: «وا محمدا وا علیا»، هی صدایش رفت بالا تا توجه به بدن کرد و عربده کشید و «وا حسینا» گفت. چه کسی می‌گوید یواش گریه کنید؟ نمی ‌توانیم، خدا می‌ داند که نمی ‌توانیم! امام زمان می ‌داند که نمی‌ توانیم! و ملاک هم که به ما داده اند. باز در کامل الزیارات است که راوی می ‌گوید: امام ششم در سجده بود، داشت ناله می‌زد و گریه می‌ کرد، دعا می ‌کرد و می‌گفت: خدایا تمام صیحه ‌ها و ناله ‌ها و دادهایی که برای حسین ما می‌ کشند، مورد رحمت قرار بده. می ‌دانید این دعای در سجدۀ امام صادق (علیه السلام) چه می ‌گوید که خدایا این فریادها را مورد رحمت قرار بده؟ این دعا می‌ گوید: شیعیان ما، اصلاً زحمت دست بلندکردن و گردن کج کردن در خانه خدا را نکشید که به خدا بگویید ما ناله زدیم، نالۀ ما را مورد رحمت قرار بده! من رحمت را از خدا برایتان گرفتم و شما خیالتان راحت باشد. شما امروز که از جلسه می ‌روید، غرق در رحمت خدا هستید. «و ارحم تلک السرخة التی فینا»، بالاترین حال تواضع سجده است. دعا در سجده مستجاب است، آن هم دعای امام صادق (علیه السلام). حسین جان! ما لایق بودیم که داریم برایت گریه می ‌کنیم؟ والله نه، این لیاقت را خود تو به ما دادی، تو از خدا خواستی و اسم بردی. در روایت کامل الزیارات است که اسم بردی و گفتی: خدایا! این، این، این که پدر و مادرهایشان اینان هستند. تو لیاقت به ما دادی و چشم ما چه لیاقتی دارد! ما کجا و تو ای عرشی، ای کسی که «عند ربک» هستی! ما کجا و تو کجا که باعث شدی ما را نزدیک خودت ببری! وگرنه ما کجا و مقام تو کجا! این دو کلمه. پس سیاه پوشیدنمان ملاک دینی دارد، غذا دادن هایمان ملاک دینی دارد، خرج کردن هایمان ملاک دینی دارد. مردم تا می ‌توانید برای ابی عبدالله خرج کنید. نمی ‌دانم چند وقت زین العابدین (علیه السلام) از مال و درآمد خودش، صبحانه و نهار و شام می‌داد! جیبتان را به جیب زین العابدین (علیه السلام) وصل کنید. کمک به مجالس ابی عبدالله کنید، حال به هر شکلی که می ‌توانید. خب گریۀ بکاء و صیحه ملاک شرعی دارد، و اما کلمۀ سوم که «شحقه» بود. خب چه کسی شحقه زده است؟ صیحه معلوم شد، بکاء معلوم شد، چه کسی شحقه زده و شحقه یعنی چه؟ حسین جان! شحقه دو تا معنی با هم قاطی دارد: یکی تمام صدا را بیرون دادند و این دومی -که بیشتر برای ما پیش می ‌آید- گریۀ گلوگیر است که آدم می‌ خواهد خفه شود. حسین جان! خیلیها در این 1500 سال در این جلسات در گریۀ شحقه مرده اند. حسین جان! کِی ما اینجوری برای پدر و مادرهایمان که مرده اند، گریه کردیم؟ اینجوری گریه‌مان نیامد! تو کی هستی که اسمت گریه دارد! سلام به تو گریه دارد! پیاده آمدن به طرفت گریه دارد! یادت گریه دارد! تو کیستی که همه چیزت باعث گریه است؟ لذا فرزندت بعد از کربلا هرچه را می ‌دید، گریه می ‌کرد! آب می ‌دید، گریه می‌کرد! جوان می دید، گریه می ‌کرد! بچۀ شیرخواره می‌ دید، گریه می ‌کرد! آن هم نه یکبار و نه دوبار، بلکه تا آخر عمرش. پدرت امیرالمؤمنین هر وقت که تو نبودی، آرام بود و جلسه‌ اش هم آرام بود؛ اما تا می‌ آمدی خانه، تا می ‌آمدی مسجد، تا می ‌آمدی پیشش، تا در کوچه تو را می ‌دید، در جا به تو می ‌گفت: «یا عبرة کل مؤمن»، حسین من! تو سبب گریۀ هر مؤمنی هستی. آیا ما مؤمن هستیم؟ حتماً مؤمن جهنم می‌ رود؟ والله نه، مؤمن در قیامت نجات دارد؟ والله نجات دارد! یا عبرة کل مؤمن! به راستی تو که هستی؟ من چهار پنج روز می گویم تو کی هستی! امروز که فقط دربارۀ سیاهپوش و گریه و اینها نسبت به تو حرف زدم. روزهای دیگر می‌ گویم تو که هستی. تو که هستی که تمام قرآن مجید پر از سجده است! آیات سجده‌ دار! چهار آیه‌اش که سجدۀ واجب دارد و تا قاری بخواند، واجب است آدم سجده کند. تو که هستی که حضرت رضا (علیه السلام) می ‌گوید: حسین ما مثل آیات سجده واجب است و هرکس اسمش را شنید، بر او واجب است تا گریه کند. خب روایاتمان بکاء، صیحه و شحقه را تقسیم کرد؛ حال چه کسی شحقه زده است؟ مدرک و ملاک این را هم بگویم و حرفم تمام تا این سید اولاد پیغمبر بیاید و ما را حسابی بگریاند! گریه روح ماست، جان ماست، قلب ماست، دنیای ماست، آخرت ماست، همه چیز ماست و از همه بالاتر، گریه روزیِ خدا به ماست؛ عجب سفره ‌ای! عجب نعمتی! اما شحقه یعنی فریاد همراه با گریۀ گلوگیر که می‌خواهد جان آدم را از بدن جدا کند. فرشتگانی را در قرآن به نام «حفظه» نام می‌برد که حافظ اعمال اند، حافظ جانها هستند، حافظ انسانها از حوادث اند. حفظه جمع است و تعدادشان هم معلوم نیست. الله اکبر! تو کیستی که خدا به تمام فرشتگان حفظه امر کرده تا 24 ساعته در کل کرۀ زمین، پرونده‌ها را که تکمیل می ‌کنید، نفوس را که حفظ می‌ کنید، کارتان که تمام می‌ شود، از زمین باید صعود کنید و بیایید سر جای خودتان در آسمانها؛ اما قبل از اینکه سفر به آسمان را شروع کنید، بر همۀ شما امر دارم، لازم است بروید حرم ابی عبدالله، با همۀ پرونده‌ ها هم بروید! حدیث در کامل الزیارات است. 24 ساعتشان با اذان مغرب تمام می ‌شود و وارد حرم می‌ شوند، هر 24 ساعت کل حفظه - ولو عوض بشوند- وارد حرم می ‌شوند. آنجا چندهزار فرشته از اوّل شب مشغول گریه کردن می‌ شوند. عجب جمعی شدیم ما! فرشتگان، انبیا، موجودات، جن و ملک بر آدمیان گریه می‌ کنند، گویا عزای اشرف اولاد آدم است. همه به فرشتگان گریه‌ کننده سلام می کنند و فرشتگان فقط جواب سلام می دهند؛ آنها حق صحبت کردن با این فرشتگان را ندارند و حفظه حق ندارند گریۀ آنها را - ولو یک چشم بهم زدن- تا صبح قطع کنند. صبح که می ‌شود، با اینان مصافحه می‌ کنند و صحبت می‌ کنند و می ‌گویند: می‌ خواهید بروید، حالا بروید؛ ولی اوّل شب تا اذان، حق حرف زدن با گریه کن بر ابی عبدالله را ندارند و آنها باید دایم گریه کنند و نباید گریه بند بیاید. وقتی به طرف عالم بالا می روند، حالا آن عوالم بالا را ما نمی ‌دانیم چیست! در مسیر به صدیقۀ کبری برخورد می کنند و می ‌بینند که صدیقۀ کبری کنار هزار پیغمبر، هزار صدیق، هزار شهید و هزار فرشته است؛ آنگاه حفظه را می‌ بیند و می پرسد کجا بودید؟ حفظه می گویند: حرم ابی عبدالله. «فتشهب شحقة»، زهرا چنان ناله می‌ زند و گریۀ گلوگیر می ‌کند! خب مادر است. پس شحقة تمام فرشتگان در حال عبادت در عوالم ملکوت، با گریۀ حضرت زهرا (سلام الله هلیها) از عبادت قطع می‌ شود و آنها هم شروع می‌ کنند به صدا زدن، گریه کردن! در این هنگام خدا می‌فرستد پیش پیغمبر که برو و زهرا را ساکت کن.


شب دوم........................................................................................................................................................................................................................ جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب دوم

دهۀ اوّل محرّم/ پاییز 1395هـ.ش.

 

سخنرانی دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

با توجهِ خدای مهربان و با لطف و احسان او، قصدم این است که در دو موضوع بحث بشود؛ نه یک بحث کلامی، بلکه بحثی به تمام معنا و متکی بر آیات قرآن و روایات.

یک بحث دربارۀ شئون عزاداری و گریه و تشکیل جلسه برای وجود مبارک حضرت سیدالشهداست که یک بخش آن را روز گذشته، با تکیه بر آیات و روایات شنیدید؛ اما بحث دوم هم- اگرچه مثل دریا بی‌ساحل است و رسیدن به عمقش برای هیچ کس امکان ندارد- معرفی وجود مبارک حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)، تحت این عنوان است که این وجود مقدسِ بی‌نظیر کیست؟ و شئون شخصیت او چیست که همۀ موجودات عالم را متحیر کرده است؟ حتی در مدارک اصیل‌مان دارد که تمام فرشتگان آفریده شده، نسبت به این یک نفر شگفت‌زده و غرق در تعجب شدند.

اما بخش دیگری از بحث اوّل - دنبالۀ مطالب روز گذشته- در قرآن مجید و در سورۀ مبارکۀ یونس است؛ فقط خواهشم این است که پیوند آیات و روایات را با حضرت امام حسین (علیه السلام) دقت کامل بفرمایید. خداوند در دو آیه می‌فرماید:

«وَ اَللّهُ یدْعُوا إِلی دارِ اَلسَّلامِ وَ یهْدِی مَنْ یشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ* ِلَّذِینَ أَحْسَنُوا اَلْحُسْنی وَ زِیادَةٌ وَ لا یرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِک أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ» ﴿یونس، 25-26﴾

حاضرم تمام علمای زندۀ غیرشیعۀ دنیا بیایند و بنشینند؛ اگر قدرت دارند، اگر عقلشان قد می‌دهد و اگر علمشان قد می‌دهد، فقط یک ایراد به اين مباحث در رابطه با حضرت سید الشهدا (علیه السلام) به اندازۀ یک ارزن وارد کنند. بحث به گونه‌ای است که درِ هر ایراد و شک و تردیدی را به روی غیرشیعه و شیعۀ بیماردل می‌بندد. شما که از قلب سالمی برخوردار هستید، این مباحث فقط جنبۀ تقویت قلبتان را دارد.

 «والله یدعوا الی دار السّلام»، یک کار خدا این است که تا دنیا برپاست، مردم را، عباد را و بندگانش را به خانۀ امنیت دعوت کند؛ چون درِ این خانۀ امنیت باز است و دعوت‌کننده هم خدا و دعوت‌شونده هم انسان است. خانۀ امنیت، خانه‌ای است که امنیتش کامل، همه‌جانبه، دایمی و ابدی است و این «دار السّلام»، نامی از نام‌های بهشت پروردگار است. این دعوت خدا هم یک دعوت عام و یک دعوت بدون بخل است، تا ببینیم کیست که این دعوت را اجابت کند و پاسخ بدهد. راه بیفتد که خودش را براساس دعوت خدا به این خانۀ سلامت برساند.

«و یهدی من یشاء الی صراط مستقیم»، هرکس را که اراده داشته باشم، به صراط مستقیم هدایت می‌کنم. خب این وسط تکلیف ما چیست؟ چون می‌گوید هرکس را اراده داشته باشم، هدایت می‌کنم! یعنی دست ما نیست؟ نه این طور نیست. «والله یهدی من یشاء»، یعنی هر مرد و زنی می‌تواند خودش را در دایرۀ ارادۀ پروردگار قرار بدهد و هرکس در این دایره قرار بگیرد، به صراط مستقیم می‌رسد و رساننده‌اش به صراط مستقیم نیز خودِ حضرت حق است.

در یکی از مناطق شامات، محلی به نام «حراء» است که قبری در آنجا به نام قبر «یحیی حرّانی» وجود دارد؛ نمی‌گویم روح میّتِ آن قبر معجزه می‌کند! نه، معجزه فقط خاص انبیا و ائمه است، ولی این یحیی حرّانی به منبع قدرت بی‌نهایتی وصل است. پانزده قرن است که مردم سر قبرش می‌روند و مشکلاتشان را از او می‌خواهند، او هم از آن منبع قدرت می‌خواهد تا حل ‌کند. او در آنجا معروف است. ایشان یک یهودی بود که منزلش در یک بلندی قرار داشت. یک روز صبح از منزل بیرون می‌آید و از بلندی سرازیر می‌شود، یک جمعیتی را می‌بیند که آنجا اتراق کردند و یک سر بر بالای نیزه است. لبهای سر خیلی آرام حرکت می‌کند. «والله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم»، تو خودت را در گردانۀ این اراده قرار بده، دیگر کاری نداشته باش. خودِ خدا تو را به صراط مستقیم می‌برد.

صراط مستقیم در خودِ قرآن به عقاید حق، اعمال صالحه، و اخلاق الهی مسلک معنا شده و این مجموعۀ صراط مستقیم است: ایمان، اخلاق و عمل. کدام ایمان در اکمل بودن، کدام اخلاق در تمام بودن و کدام عمل در احسنِ عمل بودن، هم وزن ایمان و اخلاق و عملِ ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) است؟ طبق تفسیر صراط مستقیم، مقام عینیِ صراط مستقیم، وجود حضرت حسین (علیه السلام) است. تو بخواه، من تو را در گردانۀ اراده‌ام قرار می‌دهم، می‌برم و به صراط مستقیم می‌رسانم. می‌برم، به حسین می‌رسانم.

وقتی یحیی حرّانی دید که لبهای سرِ بریده حرکت می‌کند، شگفت‌زده شد -یک یهودی را دارم می‌گویم، نه شما را- ببینید با یهودی چه می‌کنند! و با ما چه خواهند کرد!

یحیی گفت: بروم نیزه که کوتاه است، گوشم را بگذارم کنار این لب و ببینم حرف می‌زند یا نه، لبها لرزش دارد! جلو آمد، اما جلویش را هم نگرفتند. نباید هم می‌گرفتند، چون خدا می‌خواهد هدایت کند و معنی ندارد که مانعی پیش بیاید. گوشش را گذاشت -خب یهودی حرانی عرب بود- دید که سر بریده آرام دارد می‌خواند:

«وَ سَیعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ» ﴿الشعراء، 227)

یهودی به خودش گفت: این سر خزینۀ اسرار است! چون سر بریده معنی ندارد که حرف بزند! سر بریده جان ندارد. این معلوم می‌شود یک جان الهی دارد که از سر جدا نشده است. حالا باید بروم و ببینم این سر کیست. پس به لشکر گفت: این سر کیست؟ آنها هم خیلی معمولی! چون خدا وقتی کسی را در او لیاقت نبیند، نمی‌خواهد! وقتی خدا آدم را نخواهد، آدم حالیش نمی‌شود و نمی‌فهمد! اگر خدا آدم را نخواهد، این حرفها را هم با دلیل قرآنی و روایتی بشنود، می‌گوید من باورم نمی‌شود. غیر از شماست، شما را خدا خواسته که راحت باور می‌کنید، قبول می‌کنید. این نخواستنِ پروردگار، عذاب عجیبی است و این خواستن، نعمت عجیبی است.

صاحب این سر کیست؟ آنها گفتند: اسمش حسین است! (بارک الله به یهودی، بیشتر از آن بارک الله به ما) گفت: مادرش کیست؟ (عجیب است نپرسید که پدرش کیست! این باید خیلی چیزها از دامن مادرش به او منتقل شده باشد. گفتند: مادرش فاطمۀ زهراست. به آن که برایش کار می‌کرد، گفت: بدو، برو و شمشیر من را بردار و بیاور، شمشیر را گرفت و گفت: شما قاتل حسین هستید؟ من با جنگ با شما اهل نجات هستم. دوازده پانزده نفر را کشت و شهید شد. آنها رفتند و دیگران آمدند، همانجا دفنش کردند. الان آنجا شده کلید حل مشکلات؛ یعنی پیوند با ابی عبدالله، آدم را تبدیل به کلید می‌کند.

ما جز تو یاور و یاری نداریم                    با یاری‌ات، حاجت به دیّاری نداریم

با لطف تو، با هیچ کس کاری نداریم              چون با تو که باشیم، دنیا و آخرت داریم

 این «والله یهدی من یشا الی صراط مستقیم»؛ از من بخواه تا دستت را بگذارم در دست خودم و به صراط مستقیم برسانمت.

حالا ما کِی خواستیم؟ والله ما طبق روایات پیغمبر در دنیا نخواستیم که دستمان را در دست ابی عبدالله بگذارند. پیغمبر فرمودند: «ان للحسین فی قلوب المؤمنین محبة مکنونه»، در رحم مادر عشق به ابی عبدالله را در دل مردم مؤمن قرار دادم. خیلی عجیب است خودمان نخواستیم، بلکه خدا خودش برای ما خواسته است؛ یعنی هم خودش خواسته و هم دارد ما را می‌برد. عجب نعمت‌هایی ما داریم! یکی باید بیاید این نعمت‌ها را به ما تذکر بدهد و یادمان بیاورد. پیغمبر (ص) و ائمه (علیهم السلام) با روایاتشان مدام یادمان می آورند؛ چون خودمان محدود و گرفتار هستیم، بالاخره باید یکی بیاید و یادمان بیاورد که تو در چه جایگاهی هستی و چه دلی داری؟ و محتویات قلبت چیست و چه کسی اینها را در قلب تو ریخته است؟ «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّک فَحَدِّث»ْ ﴿ الضحی، 11)؛ بنشینید و از نعمت‌های من حرف بزنید. یکی از بالاترین نعمت‌های خداوند، وجود امام حسین (علیه السلام) است. ما داریم حرف می‌زنیم، یعنی داریم به این آیه عمل می‌کنیم.

حالا دنبالۀ آیه، آیۀ دوم:

«للذین احسنوا»، اختصاصاً برای کسانی که کار نیک می‌کنند، «للذین احسنوا الحسنی»، بهترین پاداش را که پُر و کامل است، برایشان قرار دادم. ما یک دورنمایی از بهشت قیامت را می‌توانیم تصور بکنیم، اما کلمۀ دوم برای ما نامفهوم است. برای آنهایی که کار نیک می‌کنند، بهترین پاداش را قرار دادم؛ بعد از بهترین پاداش، «زیادة» و اضافه‌تر از بهترین پاداش را هم قرار دادم که ما آن را نمی‌دانیم، چیست!

«لایرهب وجوههم قتر»، روز قیامت در چهرۀ اینها یک لکۀ سیاه نخواهد بود. نور محض است و ما چراغدان هستیم. نورش که برای خودمان نیست، بلکه ما فقط چراغدان هستیم. آن نوری که در ماست، در قیامت ظهور تام دارد و قیافه ما را پیغمبر می‌فرماید که مانند ماه شب چهارده در محشر نشان می‌دهد. این نور ابی عبدالله است و ما چراغدان هستیم. از خودمان نور نداریم و خدا یک نوری را در وجود ما و در این چراغ گذاشته است. «اما الآخرة فبنور وجهک المشرقه»، این از گفتار زین العابدین است که وقت دفن ابی عبدالله در قیامت، 124هزار پیغمبر وارد می‌شوند، دوازده امام وارد می‌شوند، اولیای خدا وارد می‌شوند؛ امام زین العابدین می‌گویند: تنها نوری که کل قیامت را اشراق می‌کند و نور می‌دهد، تو هستی. «و اما الآخرة فبنور وجهک مشرقه»، همانا اینان در قیامت با عزت کامل ایستادند و خواری ندارند: «اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون».

 چرا خدا نمی‌گوید: «اولئک اصحاب الجنات» و می‌گوید: «اصحاب الجنة»؟ این چه رمزی است؟ آیا حسینی‌ها بهشت‌شان جداست و یک بهشت دیگر دارند؟ اولئک اصحاب الجنه، یک دانه بهشت است؛ در حالی که در آیات دیگر، جنات می‌گوید. یک دانه بهشت است و دلیلش هم آیۀ آخر سورۀ «والفجر» است که امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: در نمازهایتان بخوانید. این سوره اسمش «سورة الحسین» است! امام صادق (علیه السلام) می‌گویند: به خاطر آخرین آیه‌اش، آخرین آیه فقط گفتار خدا با ابی عبدالله است. «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی» را یکبار جبرئیل برای پیغمبر خواند که وحی بود و یکبار هم خود پروردگار کنار گودال خواند:

«یا أَیتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلی رَبِّک» ﴿ الفجر، 27- 28). ارجعی الی ربک حسین من، آغوش خودم برایت باز است! ارجعی الی ربک! وای حسین! «راضِیةً مَرْضِیةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی» ﴿الفجر، 29)، نه در بین بندگان، «فی عبادی فادخلی جنتی»، بهشتم و نه جنات! در آیۀ سورۀ یونس هم می‌فرماید: «اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون».

خب «للذین احسنوا الحسنی»، برای کسانی که کار نیک بکنند. کدام کار در بین کارهای نیک، در روایات ما افضل شناخته شده است؟ افضل قُرُبات تعبیر شده، یعنی بهترین کاری که وسیلۀ نزدیکی و قرب شما به پروردگار است. کار نیک خیلی داریم! از بهترین کارهای نیک، تشکیل جلسۀ عزا، گریه، پوشیدن لباس سیاه برای ابی عبدالله است که مسئلۀ گریه و لباس سیاه را دیروز کاملاً از روایات مهم‌ترین کتاب‌هایمان شنیدید و اطعام طعام برای ابی عبدالله. بله، این یک بهترین کار، افضل قربات است. فضیل بن یسار یکی از راویانی است که پانزده قرن است فقهای شیعه روی آن صددرصد حساب اطمینان و ثقه باز کردند. یک وجودی است که هیچ حرف ندارد و چه انسان والایی! خیال نکنید اینها تک انسان بودند. این نوع انسان‌ها به وجود آمدنشان جریان دارد. خیلی امام صادق (علیه السلام)  احترام برایش قائل بود. والله اگر امام صادق امروز وارد این جلسه شود، همانجوری که برای فضل بن یسار احترام قائل بود، برای شما هم احترام قائل است. دلیل دارم‌؛ چون امسال من دارم حرفهایم را بتون آرمه می‌کنم که بماند؛ چون نمی‌دانم در آینده چه می‌شود و تا کی هستم!

می‌گوید وارد بر حضرت صادق شدم، امام صادق به من فرمودند: «تجلسونی و تتحدثون»، فضیل! شما شیعیان ما -چون تجلسون فعل جمع است- جلسه برپا می‌کنید؟ و در آن جلسه می‌نشینید، حرف می‌زنید؟ مطلب می‌گویید؟ معارف الهیه را بیان می‌کنید؟ «قلت نعم جعلت فداک». این روایت در کتاب قرب الاسناد است. کتابی که مرحوم آیت الله العظمی بروجردی عاشق آن بود و زمان مرجعیتش از خطی بودن درآورد و چاپ کرد و کتاب بسیار مهمی است.

«تجلسون و تتحدثون»، جلسه تشکیل می‌دهید که بنشینید و صحبت بکنید و حرف بزنید؟ «قلت قال نعم جعلت فداک»، فدایت بشوم دایم این کار را می‌کنیم و جلسه تشکیل می‌دهیم. (آن زمان که نمی‌توانستند در مسجدالنبی تشکیل بدهند، در خانه‌ها جلسه تشکیل می‌دادند). پس امام فرمودند: «فضیل احیوا امرکم»، این جلساتی که تشکیل می‌دهید، فرهنگ ما، شخصیت ما، حرفهای ما، افکار ما، رفتار ما را زنده کنید، دست به دست بگردانید، نگه دارید. فضیل، خودت می‌گویی ما شیعیان جلسه تشکیل می‌دهیم و دورِ هم می‌نشینیم و حرف می‌زنیم. همانا در آن جلسات، «احیوا امرنا»، همۀ امور ما را زنده کنید و نگذارید دشمنان این چراغ را خاموش کنند. خصوصاً در این زمان که هجوم به اهل بیت (علیهم السلام) و جلساتشان بسیار سنگین است. (پیش هر مرجعی هم می‌خواهید، من را ببرید. من در حدی می‌توانم نظر بدهم. یکی از مراجع نوشته که من ایشان را در این حد می‌دانم که خودش استنباط احکام بکند، ولی من اهل استنباط و فتوا نیستم؛ اما پیش هر مرجعی می‌خواهید برویم تا من این نظرم را بگویم. خودم به مراجع گفتم و آنها سکوت کردند. الان تشکیل این جلسات و سخنرانی‌های متکی به آیات و روایات، دیگر مستحب نیست؛ بلکه واجب است و ترکش هم حرام، منبر رفتن و آخر منبر «و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته» ظلم است، ظلمی بیّن.

مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی، زمان خودشان در استفتائاتشان هست، می‌پرسند که منبر رفتن واجب است یا مستحب؟ اگر الان بودند، حتماً می‌گفتند واجب؛ اما آن زمان نوشتند مستحب، ولی این فتوای یک مرجع تقلید صد ساله است که شنا در فقه می‌کرده؛ ولی اگر آخوندی منبر رفت و منبرش مستحب بود، آخر منبر، ذکر مصیبت ابی عبدالله بر او واجب است و اگر روضه نمی‌خواند، منبر نرود و این کار را نکند.

«فضیل احیوا امرنا»، تمام شئون ما را زنده کنید. «امرنا» نکره است؛ یعنی کل برنامه‌های ما را زنده کنید که یکیش هم، همین روضه خواندن است، گریه کردن است. «یا فضیل، رحم الله من احیاء امرنا»، از خدا برای کسانی که امر ما را برپا می‌دارند، طلب رحمت می‌کنم. دعای امام مستجاب است یا نه؟ آیا ما امروز رحمت شده از این جلسه بیرون می‌رویم یا نه؟ «یا فضیل، رحم الله امرنا، احیاء امرنا».

به به از پایان این روایت! با آن مدرکش با این فضیل! با آن امام صادق!

«یا فضیل من ذکرنا»، ذکر در لغت یک معنی اش، سخن گفتن است؛ نه یاد ذهنی، بلکه سخن گفتن. «من ذکرنا فذکر»، به پیغمبر نمی‌گوید به یاد بیاور، می‌گوید برو در بین مردم حرف بزن: «فان الذکری تنفع المومنین».

 یا فضیل من ذکرنا، کسی که خودش است و خودش در خانه‌اش است، در ماشینش است، در مغازه‌اش است، بنشیند حرف ما را بزند، خودش برای خودش ذکر مصیبت بخواند، دو خط شعر مصیبت برای خودش بخواند و گریه کند. این که من معنی می‌کنم، به قرینۀ جملۀ آخر معنی می‌کنم و درست دارم حرف می‌زنم. والله اضافه نمی‌کنم!

« من ذکرنا»، کسی که بنشیند و خودش حرف ما را بزند، مسائل ما را بگوید که به سر مادر ما چه آمده؟ به سر پدر ما چه آمده؟ به سر ابی عبدالله چه آمده؟ خودش بنشیند و برای خودش بگوید. یا نه، «ذکرنا عنده»، عده ای نشستند و یک نفر شروع می‌کند به گفتن، مثل الان!

الله اکبر! مردم، از کرم خدا تعجب نکنید! مردم، خزانۀ خدا پایان گرفتنی نیست: «یا من لا ینقص خزائنه». همانا کسی که حرف ما را نزد او بزنند، «فخرج من عینه مثله جناح زباب»، از چشمش به وزن پَر یک مگس اشک بیرون بیاید، فقط همین مقدار! معلوم می‌شود «ذکرنا عنده»، یعنی غیر از حلال و حرام ما، روضه هم بخوانند و مصائب ما را هم بگویند؛ چون بیان حلال و حرام و رساله که اشک نمی‌آورد. معلوم است امام دارد چه می‌گوید! «فخرج من عینه مثل جناح زباب»، به اندازۀ پَر یک پشه اشک از چشمش بیرون بزند! کنار ابی عبدالله تعجب نکنید، زشت است. «غفر الله له ذنوبه ولو کانت اکثر من زبد البحر»، این یک قطره اشک که می‌آید، خدا تمام گناهانش را -اگرچه بیشتر از کف روی آب تمام دریاها باشد- می‌بخشد. وای حسین! حالا همین الان، هرکس فکر می‌کند که هنوز گناهی بین خودش و خدا در پرونده‌اش است، بلند شود و بیرون برود! ماها را که آمرزیده! ماها گریه‌مان سیل‌وار است!

امام حسین (علیه السلام) فرمودند: اسم این زمین چیه؟ گفتند: یابن الرسول الله، قاضریه. فرمودند: اسم دیگری هم دارد؟ گفتند: شاطع الفرات. دوباره پرسیدند: اسم دیگری هم دارد؟ گفتند: کربلا. پرسیدند: کربلا؟ گفتند: بله. دید ذوالجناح حرکت نمی‌کند، پیاده شدند و فرمودند: یک اسب دیگر بیاورید. آوردند، اما اسب نرفت! هفت تا اسب سوار شدند، ولی رد نشد. پس گفتند: بارها را پیاده کنید!

بار گشایید شهیدان عشق                            کعبه همینجاست در ایمان عشق

رونق دِیر و حرم از کربلاست                                 جلوۀ باغ ارم از کربلاست

تحفگر عرش برین کربلاست                                   مهبط جبریل امین کربلاست

کرب و بلا درس وفا می‌دهد                                 تربت عشق است و شفا می‌دهد

امام گفتند: خیمه‌ها را بزنید! زینب کبری (سلام الله علیها) آمد جلو، گفت: حسین جان، وقتی اینجا رسیدیم، یک سرزمینی است که تمام وجود من را از هول و ترس و اضطراب و وحشت پر کرده، آیا پیاده شویم و بمانیم؟ خیلی زمین عجیبی است! امام فرمودند: خواهر من، وقتی با پدرم و برادرم در مسیر جنگ صفین از اینجا عبور کردیم، پدرم گفت: پیاده شویم و لشکر پیاده شد. خواهرجان، برادرم چهارزانو نشسته بود که پدرم آمد و سرش را روی دامن امام حسن گذاشت، خوابش برد. (دارد برای زینب می‌گوید) یک ساعت پدرم روی دامن امام مجتبی (علیه السلام) خواب بود، کم کم بیدار شد. سرش را از روی دامن که بلند کرد، نشست؛ فبکاء بکاء، چه گریه‌ای کرد خواهر! مگر حالا گریه به بابا مهلت می‌داد! برادرم امام مجتبی گفتند: بابا این چه نوع گریه‌ای است؟ این گریه دل سنگ را آب می‌کند! قلب ماها را دارد آتش می‌زند! فرمودند: حسن جان، من در خواب دیدم که این منطقه یک دریای خون است. حسن جان، داشتم به دقت این دریا را نگاه می‌کردم، دیدم حسینم در خون‌ها دارد دست و پا می‌زند. حسن جان، دیدم حسینم دارد استغاثه می‌کند. استغاثه، یعنی فریادخواهی! یعنی در این دریای خون دارد می‌گوید: «هل من ناصر ینصرنی، هل من معین، هل من دابٍ یزب ان حرم الرسول». پس بیدار شدم.

 اما صحبت‌های زینب ادامه پیدا کرد:

ای مرا دلبر و دلدار، بیا برگردیم                              خیمه برپا مکن اینجا، بیا برگردیم

دم به دم دشمن خونخوارتری می‌آید                          تا که فرصت بود ای یار، بیا برگردیم

از نگاه همۀ زنهای حرم غم بارد                                    تا نگشتیم عزادار، بیا برگردیم

دشمن از دیدن عباس دلش می‌لرزد                             تا علمدار به پا هست، بیا برگردیم

 (تا علمش سرنگون نشده، بیا برگردیم! تا عملدار به پا هست، بیا برگردیم).

یک یوسف مصر داشت که ثروتمندان و درباریان خریدارش بودند، اما یوسف فاطمه، خریدارهای تو می‌دانی چه کسانی هستند؟

سرِ بازار تو ای یوسف زهرا نبود                               غیر شمشیر خریدار، بیا برگردیم

باغبانا به تو و تک تک گلهات قسم                           این گلستان شَوَدَش زار، بیا برگردیم

اینجا هی گفت بیا برگردیم و نشد، اما روز یازدهم: حسین من به خودت قسم دلم نمی‌خواهد بروم! تو که هشت روز پیش می‌گفتی بیا برویم! به خودت قسم دلم نمی‌خواهد بروم! می‌خواهم اینقدر پیشت بمانم و در گودال گریه کنم تا بمیرم. بدنم بیفتد کنار تو! نمی‌خواهم بروم، اما دارند ما را می‌برند. این مضمون برای یک شاعر آذری است. دارند ما را می‌برند، یک لحظه حسین من، بلند شو و با این دو دست بریده‌ات برای من دعا کن که من با این زن و بچه، سالم به شام برسم!

یک کسی به این شاعر گفت: اشتباه شعر نگفتی! دو دست بریده برای قمر بنی هاشم است. اما شاعر گفت: نه اشتباه نکردم!

به برادرم گفتم که با دو دست بریده‌ات برای من دعا کن! مگر نشنیدی زینب کنار بدن، رو به پیغمبر کرد و گفت: «صلی علیک یا رسول الله ملیک السماء هذا حسینک مرمل بالدما مقطع الاعضاء».


شب سوم....................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب سوم
دهۀ اوّل محرّم/ پاییز 1395هـ.ش.

سخنرانی سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

روایتی را اغلب محدثین و مفسرین اهل سنّت نقل کردند، چون از همان ابتدا با راویان متعددی روایت نقل شده بود، پس راه فرار از ثبت این روایت را نداشتند. این روایت را تمام کتابهای روایی و تفسیریِ شیعه نقل کردند. توضیحی دربارۀ این روایت نمی‌خواهم بدهم، فقط به یک نکته‌اش می‌خواهم متوسل بشوم تا بحثی که دارم، نورانی‌تر و درخشان‌تر در قلب مبارک همۀ شما طلوع کند.

کلام برای دو ساعت مانده به وفات رسول خداست:

«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی لن یفترقا»

 همین جمله‌اش موردنظرم است، یعنی «لن یفترقا». این قرآن و اهل بیت من جدایی از یکدیگر ندارند و نخواهند داشت. یک حقیقت که به صورت دو چراغ جلوه کرده است؛ یکی چراغ قرآن مجید و یکی هم چراغ اهل بیت من است که این دو چراغ، ریشه‌شان یک حقیقت است و آن نور است: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیکمْ نُوراً مُبِیناً» ﴿النساء، 174). امام باقر (علیه السلام)، قسم «والله» خورده -بنا به نقل از کتاب کافی شریف، تألیف کلینی- که نور ما هستیم. نور هم قابل تقسیم نیست، جزء حقایق غیرقابل تقسیم است؛ یعنی شما در هیچ کتاب فلسفی، عرفانی، دینی و به ویژه قرآن مجید نمی‌یابید که نور با تقسیم بیان شده باشد. در همۀ سی جزء قرآن، نور مفرد است؛ اما این نور به صورت چراغ‌های متعدد، خودش را نشان داده است.

قرآن نور است، اهل بیت (علیهم السلام) هم همان نور هستند و آثاری که بر نور قرآن و بر نور اهل بیت (علیهم السلام) هست، یقیناً در جهان و در هیچ نور مادی و حسی و معنوی نیست!

این یک نکته از روایت ثقلین، و اما بحث:

 ما با همدیگر وارد سه آیه می‌شویم؛ البته دل را به کمک می‌گیریم، عقل را به کمک می‌گیریم، ناب‌ترین روایات را هم به کمک می‌گیریم تا این سه آیه برای ما کشف شود که چه می‌گوید؟ ما ظاهرِ هر سه آیه را معمولی می‌بینیم، اما غیرمعمولی است. هر سه آیه را وقتی قرائت می‌کنیم، فکر نمی‌کنیم کمترین رابطه‌ای با حضرت ابی عبدالله الحسین داشته باشند؛ ولی وقتی از روایات، دعاها، زیارت‌ها، دل خودمان و عقل خودمان کمک می‌گیریم، می‌بینیم عجب ارتباط مستقیمی این سه آیه با وجود مبارک حضرت ابی عبدالله دارد!

اما آیۀ اوّل از سه آیه:

اسرار آیه را من نمی‌گذارم آخر سخن، به تدریج و جمله به جمله که جلو می‌آییم، اسرار آیه را هم تماشا می‌کنیم؛ با چشم دل، با چشم عقل، با چشم فطرت.

«وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ»، قیامت در صور دمیده می‌شود. دربارۀ کلمۀ صور خیلی حرف زده شده، لغت «صور» به معنی شیپور است؛ ولی این صوری که قرآن مجید می‌گوید، نمی‌دانیم چیست! فقط چیزی است که به اذن خدا، آن دمی که در او دمیده می‌شود، در جا این دم، این کار را می‌کند:

«فَصَعِقَ مَنْ فِی اَلسَّماواتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ»، با دمیده شدن در صور، هرچه موجود زنده در عوالم بالا و در زمین است، می‌میرد؛ یعنی عالَم غرق سکوت می‌شود. هر که در آسمانها و در زمین است، موجود جاندار می‌میرد و فقط چهار نفر می‌مانند؛ اسرافیل، میکائیل، عزرائیل جبرائیل. من فارسی می‌گویم، ولی همۀ این فارسی‌ها در مهم‌ترین کتاب‌هایمان است، در مهم ترین تفاسیرمان است، در مهم‌ترین کتاب‌های حدیثمان است؛ اسرافیل هم می‌میرد، میکائیل هم می‌میرد، ملک الموت هم می‌میرد؛ خداست و جبرئیل و هیچ کس دیگر نیست! آنگاه پروردگار به جبرئیل می‌گوید: امین من، لحظۀ مرگ تو هم رسیده، پس به سجده می‌افتد و در سجده جانش گرفته می‌شود. این برای اوّل آیه: «نفخ فی الصور فصعق من فی السماوات و من فی الارض»؛ ولی خدا از جمیع موجودات زنده، یک تعدادی را استثنا کرده که در خود آیه آمده است: «إِلاّ مَنْ شاءَ اَللّهُ»، کل آسمانیان و زمینیان می‌میرند، مگر آنهایی را که خدا بخواهد نمیرند. اینها چه کسانی هستند که نفخۀ صور سراغشان نمی‌رود؟ اجازه هم ندارد سراغشان برود! اجازه ندارد تلنگر مرگ به آنها بزند! به جبرئیل می زند، به میکائیل می‌زند، به اسرافیل می‌زند، به خود ملک الموت می‌زند؛ اینها که مقربان درگاه و عرشیان اند، ولی اجازۀ تلنگر زدن به «الا ما شاءلله» ندارد. خدا در محشر می‌ماند و «الا ماشاءالله»! پیغمبر می‌فرماید: این آیه که به من نازل شد، به جبرئیل گفتم: این «الا ماشاءالله» چه کسانی هستند؟ اینها خیلی فوق العاده هستند که نفخۀ صور اجازه ندارد تا سراغ اینها برود. اینها که هستند؟

اوّل یک روایت از خود پیغمبر بگویم تا بعد، جواب جبرئیل را بگویم. رسول خدا می‌فرمایند: (روایت هم نقل شدۀ غیرشیعه است و هم نقل ماست)، آقای سرور تمام مردم عالم از آدم تا فرد آخر -پیغمبر می‌فرمایند- شهیدان هستند، اما شهدا همه در یک رتبه هستند؟ نه، در یک رتبه نیستند! در جنگ احد هفتاد نفر شهید شدند، اما همه رتبۀ حمزه را نداشتند. در جنگ صفین خیلی ها شهید شدند، اما هیچ کس رتبۀ عمار را نداشت. در جنگ های دیگر هم همین طور، زمان انبیا هم همین طور. شهیدان را پیغمبر (ص) در  رتبه‌بندی تقسیم کرده است. آقا و سرور تمام عالمیان شهدا هستند، این یک حرف عام است؛ اما آقا و سرور تمام شهیدان عالَم، 72 نفرِ حسین من هستند، اینها برترین رتبه هستند. تازه در خودِ این 72 نفر هم رتبه‌بندی است. آقای شهیدانِ این 72 نفر، حسین من است؛ پس ما شهیدی هم وزن ابی عبدالله نداریم و شهیدانی هم وزن شهیدان کربلا نداریم.

به جبرئیل گفتم: این ماشاءالله که هستند که در قیامت، نفخۀ صور به دنبالشان نمی‌رود. گفت: یا رسول الله، شهدا هستند. می‌فهمید که جبرئیل چه کسانی را می‌گوید؟ این از «الا ماشاءالله». این روشن شد که این 72 نفر و آقایشان ابی عبدالله، در کل عالَم خلقت -در ظاهر و باطن- جایگاه ویژه دارند. من هنوز بحثم دربارۀ گریه است و اینها را از قرآن درمی‌آورم که بفهمیم برای چه کسی داریم گریه می‌کنیم!

دنبالۀ آیه: «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری»، بعد از آن نفخۀ اول که کل عالم را غیر از ابی عبدالله و شهدا به کام مرگ انداخت، نفخۀ دوم دمیده شد: «فَإِذا هُمْ قِیامٌ ینْظُرُونَ» (الزمر، 68)؛ بی‌درنگ - «اذاهم» یعنی بی‌فاصله- تمام مردگان، از فرشتگان و آدمیان و جن سرپا بلند می‌شوند. این چه قدرتی است در پروردگار! «ینظرون»، همه با دغدغه و حیرت نگاه می‌کنند تا ببینند کارشان به کجا می‌کشد و دربارۀ آنها از جانب پروردگار، چه حکمی صادر می‌شود؟ تمام زنده‌های محشر به انتظار وضع خودشان هستند که چه خواهد شد!

آیۀ بعد: «وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»، این ارضی که می‌گوید، همین زمین است؛ اما نه به این شکل. به سورۀ ابراهیم مراجعه می‌کنیم: «یوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیرَ اَلْأَرْضِ» (إبراهیم، 48)؛ این زمین آنقدر بزرگ و گسترده می‌شود که اوّلین و آخرینِ «من الجن والإنس» را در خودش جا می‌دهد، اما الان چنین جایی ندارد. الان هفت قسمتش آب است و سه قسمتش خشکی. جا ندارد وباید مردم مدام بمیرند که جایی برای بعدی‌ها باز شود؛ اما این زمین در قیامت، غیر از این زمین خواهد بود. یک زمین گسترده که سر و ته آن برای کسی پیدا نیست! خب، این زمین نور می‌خواهد. ائمۀ ما می‌گویند: خدا آنجا خورشیدی نمی‌آورد که کل زمین را روشن کند! ماه نمی‌آورد! ستاره نمی‌آورد! زمین در آن زمان با «اشرقت الارض بنور ربها» درخشان می‌شود. به «ربها» دقت کنید! آیه نمی‌گوید «اشرقت الارض بربها»، روشنایی‌اش برای خود خداست، برای خود ربّ است، بلکه «اشرقت الارض بنور رب‌ها»، یعنی کل زمین به نور ربّ روشن و درخشان می‌شود.

خب، می‌رویم سراغ مفسرین که این نور رب چیست؟ یک عده‌ای می‌گویند نور عدالت است، یک عده‌ای می‌گویند نور عمل است، عمل خوبان. نور عدل ، نور عمل، اما یک عده‌ای می‌گویند نور ارادۀ پروردگار، حکم پروردگار، خواست پروردگار است. تعجبم از مفسرین که چرا جرئت نکردند تا حرف اصلی را بزنند! نور ربّ، نور عدل است، خب وجود مقدس ابی عبدالله که عین عدل است و نه عادل. اگر امام حسین را بگوییم عادل است، حرف غلطی است! ایشان صددرصد عدل است، چون دارای مقام عصمت است. اسم فاعل دربارۀ او نباید آورد؛ حسین (علیه السلام) عادل است؟ نه، حسین عدل است. می‌گویند نور، نور عمل است؛ چه عملی در این عالَم، از عمل ابی عبدالله خالص‌تر، پربارتر، سودمندتر، و نورانی‌تر بوده است؟ مگر امام باقر، امام معصوم (علیه السلام) در خلوص عمل ابی عبدالله نمی‌گوید: «بذل محجة فیک»، خدایا خونش را برای شخص تو داد، بدون توقع اجر و پاداش.

  1. خب، این نور عملی که شما می‌گویید، جرئت می‌کردید بگویید این عمل در این عالم چیست که اینقدر نور دارد که کل قیامت را روشن می‌کند؟ «اشهد آنک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام مطهره»، خیلی جالب است! نمی‌گوید تو یک به اصطلاح مادّۀ مادّی در سُلب پدرانت به نام علق بودی! ما در سُلب پدرهایمان علق بودیم. نمی‌گوید در رحم مادران جنین پاک بودی، بلکه می‌گوید: «کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام مطهره»، اصلاً وجود تو خالص وجود نوری بوده است.
  2. «کنت نورا»، پیغمبر می‌گوید: مرا که به عرش بردند - ما نمی‌دانیم عرش چیست- در طرف راست عرش دیدم که نورانی نوشته شده «ان الحسین مصباح الهدی»، حسین نور است. ما امسال برای درون حسینیه و بیرون تابلو خیلی زدیم، نمی‌دانستیم که خود خدا هم برای ابی عبدالله در عرش تابلو دارد: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» (دو)
  3. «و قد خلقکم الله انوارا»، خلقت شما اهل بیت (علیهم السلام) خلقت نوری است، فقط نور.
  4. شب سیزدهم، امام حسین (علیه السلام) که سر نداشت تا زین العابدین (علیه السلام) رو به قبله بگذارد، مجبور شد برای انجام عمل فقهی، حضرت را رو به قبله بخواباند و به جای سر، گلوی بریده را روی خاک گذاشت. گلو که رو به قبله قرار گرفت، دو تا دستش را گذاشت دو طرف بدن، زانویش را به دو طرف بدن خم کرد و صورتش را روی گلوی بریده گذاشت، به بابا گفت: «و اِنّ الآخرة»، تمام قیامت پدر «بنور وجهک مشرقه»، نور قیامت برای توست. «اشرقت الارض بنور ربها» آیه است. خدا می‌گوید: در قیامت خورشید و ماه و ستاره ندارم، بلکه کل زمینِ قیامت را با حسین روشن می‌کنم.

دنبالۀ آیه: «وَ وُضِعَ اَلْکتابُ»، پروندۀ کل مردم عالَم رو می‌شود. به به، ما چکار به دیگران داریم، ما خودمان را ببینیم و پرونده‌های خودمان را می گوییم. «وَ جِیءَ بِالنَّبِیینَ وَ اَلشُّهَداءِ»، تمام 124 هزار پیغمبر و تمام گواهانم را در این عالم کنار پرونده‌ها می‌آورم. 124 هزار پیغمبر و تمام گواهان در کنار پرونده‌ها صف کشیدند و «وَ قُضِی بَینَهُمْ بِالْحَقِّ»، حکم نسبت به پرونده‌ها شروع می‌شود؛ یقیناً «وَ هُمْ لاٰ یظْلَمُونَ» ﴿الزمر، 69﴾، کمترین ستمی به هیچ صاحب پرونده‌ای نخواهد شد. «قضی بینهم بالحق»، من با حق بین تمام صاحبان پرونده‌ها حکم می‌کنم. «وَ وُفِّیتْ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ»، تمام انسان‌ها را پاداش اعمالشان را پر می‌دهم و کم نمی‌گذارم؛ چراکه «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یفْعَلُونَ» ﴿الزمر،70) من به تمام کارهای بندگانم آگاه هستم و از روی آگاهی حکم می‌کنم.

این سه آیه، حالا برویم سراغ عمل. ما دو نوع عمل داریم: یکی واجبات الهیه است و یکی اعمالی که پروردگار روی آن فرمان دارد و ما خودمان باید از باب رغبت و شوق انجام بدهیم، کار خیر است، کار خوب است، هزینه کردن مال است، کارهای خیر. در کارهای خیر، بزرگان دین ما می‌گویند: کار خیری در این عالم بعد از عبادات الهیه، بالاتر از روا کردن خواستۀ مؤمن نیست. یک مؤمنی می‌آید و از آدم یک درخواستی می‌کند، می‌گوید: یک فرش می‌خواهم، یک یخچال می‌خواهم، مشکل دارم، بدهی دارم، مریض دارم، درخواست می‌کند. نوشته اند که پاسخ به درخواست مؤمن از افضل اعمال است، افضل اعمال! روایات هم در این زمینه پر است، غوغاست! از شما می‌پرسم، در قلب مبارکتان جواب بدهید. بالاترین مؤمنان عالَم چه کسانی هستند؟ این که شکی ندارد، از آیات و روایات ثابت است که پیغمبر و ائمۀ طاهرین هستند. اینان بالاترین مؤمنان هستند که حتی خدا به یکی شان لقب امیرالمؤمنین داده است؛ یعنی تو رئیس هرچه مؤمن در عالم است، هستی! تو امیر آدم هستی! تو امیر نوح هستی! تو امیر ابراهیم هستی! امیرالمؤمنین هستی.

این چند تا مؤمن و پیغمبر، همه شان از ما درخواست دارند! درخواست این مؤمنین را در یک جمله بگویم: «و علی مثل الحسین فالیبکی الباکون»، اینها همه شان می‌گویند که هر کدام گریه دارید، بر حسین ما گریه کنید. وای حسین! عجب کاری ما امروز انجام دادیم! درخواست سیزده نفر مؤمن را در رأس همۀ مؤمنان عالم جواب دادیم. فعلی «مثل الحسین (طلبه‌هایی که درس طلبگی خواندید) فیبک الباکون»؛ برای حسینِ ما «فیبک الباکون»، گریه‌کن‌ها واجب است گریه کنند، «و علی مثل الحسین».

«وَ وُفِّیتْ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ» در آیۀ 71 می‌گوید: هر کسی هر عملی کرده، پاداش پُر به او می‌دهم. پاداش گریه چیست؟ کتابکامل الزیارات مهم‌ترین کتاب است که می‌گوید: پاداش گریه سه چیز است؛ رحمت خدا، یعنی درخت‌های بهشت و میوه‌های بهشت، پاداش گریه نیست، بلکه رحمت خدا و مغفرت خداست. گریه‌کن همین جور که دارد گریه می‌کند، گناهانش هم شسته می‌شود. وای حسین! پاداش سوم را امام صادق می‌فرمایند: (هر سه را ا مام صادق می‌گوید) پاداش سوم، محال است گریه‌کن بر حسین ما در قیامت، از شفاعت ما محروم بشود! شما نمی‌خواهد در قیامت دنبال ما بگردید، آنجا سخت است که ما را پیدا کنید، ما خودمان دنبال شما می‌آییم.

«وَ وُفِّیتْ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ»، آیه روشن، اسرارش هم روشن شد! شما صبحانه خوردید و آمدید دارید گریه می‌کنید؟ بله، همۀ ما صبحانه خوردیم. اما گریۀ بر ابی عبدالله چقدر قیمت دارد که سید بن طاووس از امام صادق (علیه السلام) نقل می‌کند(امام صادق که نزدیک زمان زین العابدین بود، سید بن طاووس در نقل مطالب خیلی آخوند محتاطی است): جدم زین العابدین، چهل سال روزها را روزه گرفت و شب‌ها را برای عبادت، غیر از یک مقدار خواب بیدار بود. تمام گریه‌هایش را چهل سال برای ابی عبدالله با روزه و با عبادت نیمه شب قاطی کرد. این برای ماه رمضان نیست! (امام صادق می‌گوید) هر روز روزه می‌گرفت، گریۀ روزش سر جایش بود. اوّل افطار خادمش سفره می‌انداخت، غذا را می‌گذاشت، آب هم می‌گذاشت، می‌گفت: خب روز گرم مدینه روزه بوده، خادم می‌رفت ده دقیقه دیگر می‌آمد، می‌دید که غذا دست نخورده! آب دست نخورده! می‌گفت: جانم فدایت، پنجاه شصت درجه روز گرم بوده، خب غذا میل کنید! آب بخورید! امام می‌گفتند: خادم، افطار کنم؟ پدر من را با شکم گرسنه کشتند. خادم، آب بخورم؟ من که خودم کربلا بودم! لبهای پدرم از تشنگی ترکیده بود، آب بخورم؟ «وقد قتل علی رسول الله عطشانا». خادم التماس می‌کرد! غذای آبکی بود، امام برمی‌داشت (امام صادق می‌گویند) و می‌آورد تا دم در، اینقدر اشک‌ها در غذا می‌ریخت و غذا را پس می‌داد! آب را برمی‌داشت اینقدر اشک در آب می‌ریخت و آب را پس می‌داد! شما امروز دارید با زین العابدین همکاری می‌کنید. بارک الله! الان پاداشتان طبق آیۀ 72 ثبت است: رحمت، مغفرت، شفاعت. والله من نمی‌توانم خیلی توضیح بدهم! من هر سال روز سوم، یک روضۀ دیگر دربارۀ حضرت سکینه خواندم، امسال چندبار به من گفتند که روضۀ حضرت رقیه (س) بخوان! چشم، ولی سن من و طاقت من را هم حساب بکنید در روضه خواندن!

اولاً، از کتابهای قرن هفتم تا الان- هشتصد سال- کتابهای قرن به قرن را نگاه کردم. امام حسین بین سه و چهار ساله این دختر را داشته و این یقینی است. این برای اصل مسئله! وقت وداع در کتابها گشتم، دیدم این بچه را صدا کرده است: رقیه جان بیا بابا! (امروز فقط دختردارها داد بزنند، آنهایی که دختر سه چهار ساله دارند، آنهایی که نوۀ سه چهار ساله دارند) نشست این دختر را بغل گرفت. دختر با آن زبان شیرینش، یک کلمه از بابا پرسید: برمی‌گردی؟ ابی عبدالله اطمینان بهش داد و گفت: می‌آیم پیشت، اما نگفت که کِی می‌آیم! می‌آیم، دخترم می‌آیم. چهل شبانه روز هی به عمه اش گفت: بابام گفته می‌آیم، کِی می‌آید؟ کجا رفته عمه؟

گفت بدو زینب زار ای عزیز           اینقدر اشک از غم هجران مریز

کرده سفر باب تو این چندروز          اینقدر ای شمع فروزان مسوز

نالۀ تو شعله به عالم زند                  بارقه بر خرمن آدم زند

خیلی با او حرف زدند. می‌دانید که با دختر سه چهار ساله چطوری باید حرف زد! فدایت بشوم، عزیز دلم، عمه قربانت بشود، بابات می‌آید، اینقدر گریه نکن! خوابش برد، کجا خواباندند؟ روی خاک! متکا؟ خشت!

اگر دست پدر بودی به دستم                چرا اندر خرابه می‌نشستم

رفت به خواب و ز تنش رفت تاب             دید مه روی پدر را به خواب

از کربلا برگشتی در زدی، مگر دختر کوچیکه زودتر از همه نیامد دم در؟ تا بابا را دید که در زد و روی پدر بوسه داد. چهل روز است بابا را ندیده. هی بابا را بوسید! بیدار شد، اوّل این طرف و آن طرف را نگاه کرد،  دید بابا نیست! عمه وای! (حالا اینجا زینب درمانده شد) تا گفت عمه (من خرابه را برایتان تفسیر بکنم)، زینب کبری دوید و بغلش کرد. ما دختر کوچیک‌هایمان را بغل می‌کنیم، چکار می‌کنیم؟ سرش را می‌گذاریم روی شانه‌مان و با دست موهایش را نوازش می‌کنیم. عمه بغلش کرد، سرش را گذاشت روی شانه‌اش، نوازشش کرد. قبول نکرد، گفت: عمه بابام، نشد، وای!

سکینه بلند شد، گفت: عمه بچه را بده به من. (خواهر است دیگر) بچه را گذاشت در بغلش، هی سرش را از روی شانۀ سکینه برمی‌داشت، می‌گفت: خواهر، بابام! بابات نیست، بابا نیست، اما نشد! یک نفر فکر کرد که بتواند ساکتش کند- آن هم خودش داغ سختی را دیده بود- او جلوی گریه‌اش را گرفت که بچه آرام بشود. رباب بلند شد، بغلش گرفت، هی می‌گفت: مادر، بابا کو؟ بالاخره مقام امامت حضرت زین العابدین از جا بلند شد. اینجا به بعد، دیگر خرابه آشوب است! همه دارند گریه می‌کنند. همه دارند موهای سرشان را می‌کَنند! شلوغ شده خیمه به هم ریخته، وای حسین!

زین العابدین بغلش گرفت. یزید در این شلوغی بیدار شد، چه خبر است؟ اینها چرا دارند داد می‌زنند؟ بهش گفتند، خیلی معمولی گفت: خب سر پدرش را برایش ببرید! نامرد، خائن، برای بچۀ سه ساله که سر بریده نمی‌برند! چاره دیگر نبود، سر را آوردند. سر را دید، بغل گرفت. وای، بابا جان! بابا جان! روز عاشورا گفتی که می‌آیم، اینجوری آمدی! حرف‌هایی که با سر زد، آنها را آقای میرداماد برایتان می‌گوید که چی گفت! سر را زمین گذاشت! این دو تا دست کوچولو را دو طرف سر گذاشت و خم شد. به به! صورتش را گذاشت روی صورت ابی عبدالله. حسین آرامش می‌دهد. چه آرامشی به بچه داد! همه فکر کردند خوابش برد.


شب چهارم.................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب چهارم
سخنرانی چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

طبق آیات قرآن، از اوّلین دوران شروع زندگی انسان در کرۀ زمین تا الان، اکثر مردم (اکثری که لغتش زیاد در آیات آمده) ازنظر اعتقادی و اخلاقی و عملی بیمار بودند. امتیاز بیشتر شیعه نسبت به این بیمارانِ عمومیِ تاریخ، در این است که آنها نمی‌دانستند بیمار هستند و اگر انبیا و اولیا با آنها حرف می‌زدند، باورشان نمی‌شد که بیمار هستند. این را هم قرآن می‌گوید. [این بیماران] می‌گفتند: نه اینکه بیمار نیستیم، بلکه «نحن مسلمون»! نه اینکه بیمار نیستیم، بلکه «یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعاً» (الکهف، 104)، خیال هم می‌کردند که خوب دارند عمل می‌کنند! خوب دارند زندگی می‌کنند! ولی یک بخش عمده‌ای از شیعه، مثل آنها نبودند و نیستند؛ اینان یا خودشان می‌فهمند که در جهت اعتقادی و اخلاقی و عملی بیمار هستند یا اگر اولیای خدا به آنها بگویند که بیمار هستید، قبول می‌کنند؛ چون آنها را اهل معرفت می‌دانند و آشنای به زوایای حیات انسانی. این خودش یک عمل پرقیمتی است. یک دانایی بسیار پرارزشی است که من بدانم بیمارم و در بیماری‌ام نمانم. دست و پا نزنم و در مقام درمان بربیایم که بیمار ازدنیا نروم؛ چون اگر بیمار اعتقادی و اخلاقی و عملی ازدنیا بروم، آنجا شفاخانه نیست! راه درمانی نیست! ما سه تا طبیب برای علاج بیماری‌هایمان داریم که این سه طبیب، هر کدامشان سه امتیاز دارند:

یک امتیازشان این است که آگاهی همه جانبه به بیماری و درمانش دارند و این یک امتیازاست که هیچ طبیبی در عالَم، غیر از این سه طبیب، این علم را ندارند. علمِ جامعِ فراگیر، دردشناسِ کامل و درمان‌شناس کامل اند. امتیاز دومشان این است که این سه طبیب، با همۀ وجود عاشق بیمارشان هستند و هیچ وقت هم کنار بیماری نمی‌گویند که نمی‌توانیم درمانت کنیم. اعلام کردند می‌توانیم درمانت کنیم، ولی با ما همکاری کن و دواهای ما را به کار بگیر؛ اما اینکه نمی‌توانیم درمانتان بکنیم، این حرف طبیبان با علمِ محدود در بیمارستان‌هاست که طبیبان اعلام می‌کنند هرچه می‌خواهید به مریض‌تان بدهید، از دست طب دیگر خارج است! اما آنها این حرف را نمی‌زنند؛ اولاً آنها راضی نیستند یک نفر بیمار بشود، ولی حالا این انسان است که خودش را در معرض بیماری قرار می‌دهد. اینقدر هوای آلوده برای ایمانش، برای اخلاقش، برای عملش هست که حساب ندارد! مخصوصاً زمان ما که از آسمان و زمین به وسیلۀ دشمن، میکروب بیماریِ ایمان و اخلاق و عمل می‌بارد و این میکروب‌ها را چنان آرایش داده اند که مردم راحت قبول بکنند؛ حتی خانواده‌های مذهبی به تمام کانال‌های دشمن، کانال‌های تهییج معصیت، کانال‌های خاموش کنندۀ چراغ ایمان و اخلاق و عمل وصل هستند. از آن کانال‌ها هم دیگر کار را گسترده‌تر کردند و تمام مراکز میکروب‌بار را تا جیب بغل مردم آوردند. هرکس، هر میکروبی بخواهد از جیبش درمی‌آورد، دو تا دکمه می‌زند و انواع میکروبها به ایمان و اخلاق و عملش هجوم می‌کند.

این اتفاق افتاده و ما بیمار هستیم! اما دکترهای ما (این سه تا دکتر) نمی‌گویند که ما نمی‌توانیم علاجت بکنیم. نمی‌گویند کار از کار گذشته، اصلاً می‌گویند درمان می‌کنیم؛ اما با ما همکاری کنید! ما از علاج‌تان عاجز نیستیم! نمونه هم زیاد دارند. یکی از نمونه‌های بارز آن، همان بیمار کربلا بود که میکروبهای فضای بنی امیه؛ هم اعتقادش، هم اخلاقش و هم ایمانش را موردهجوم قرار دادند. خودش فکر نمی‌کرد که علاج بشود؛ چون خیلی چیزها در ذهنش بود و اذیتش می‌کرد. به نظرش نمی‌آمد که راه علاج باز باشد. گناه هم گناه کمی نبود! حالا نیازی به تحلیل گناهش نیست، ولی گناه بسیار عظیم بود! میکروب بسیار قوی بود! ویروس بسیار توانمند بود که دل را زده بود، روح را زده بود، فکر را زده بود، ولی یک دانه از آن سه طبیب درمانش کرده بود. وقتی با ناامیدی که راه علاجی ندارد این کاری که من کردم! در روایت دیدم در پنج شش قدمی ابی عبدالله که رسید، افتاد روی خاک و صورتش هم گذاشت روی خاک- با یک لحن دلسوزانه‌ای بدون اینکه طبیب را نگاه بکند- فقط سؤال علاج کرد.

سؤال علاج از طبیبانِ دین کن            توسل به ارواح آن طیبین کن

فقط یک سؤال: هل لی من توبة؟ من معالجه می‌شوم؟ گمان نمی‌کرد که معالجه بشود! اگر گمان می‌کرد، سؤال نمی‌کرد. سؤالش دلیل بر این است که امید به معالجه نداشت. او می‌پرسید، گفتند: علاج داری، اگر نه که ما دنیا و آخرتمان را به باد دادیم و کارمان برای همیشه تمام است؛ چون روی خاک افتاده بود و نگاه هم نمی‌کرد. فقط سؤال کرد و طبیب به او فرمودند: «ارفع رأسک»، اینجا جای گردنِ کج و سر پایین انداختن است؟ اینجا جای این حرفها نیست! توجه هم داشته باشید که رسول خدا (ص) فرمودند: (روایت را همه نقل کردند، حتی امیرالمؤمنین هم نقل کرده است) «حیاتی خیر لکم»، تا در بین شما هستم، همۀ برنامه‌های من به خیر شماست. «و مماتی خیر لکم»، بعد از مردنم هم هر خیری را می‌توانم به شما برسانم. نگاه نکن که 1500سال از کربلا گذشته و از آن بیابان گذشته است و امام هم که نیست! این خیال فاسدی است، امام که هست. «وَلا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ» (آل عمران، 169). این حرف خداست، سند قرآنی است که حسین بین شماست. این سند قرآنی است. «بل احیاء»، معنی اش این است که زنده است و شما را می‌بیند، صدایتان را می‌شنود، دردتان را می‌داند، درمانتان را می‌داند، این سند قرآنی.

غیرشیعه لیاقت ندارد که قرآن را اینجوری بفهمد! اگر آن هم لیاقت داشت، مثل ما می‌فهمید. بعد هم یک مسئله‌ای است که برای ما لاینحل است. ولش کنید تا قیامت روشن ‌شود. پیغمبر (ص) می‌فرمایند: ارتباط با اهل بیت من، رزق خداست. خب، هرکس این روزی را ندارد، هیچ ندارد! هیچ ندارد!

پس نمونه داد که طبیب نمی‌گوید من نمی‌توانم علاجت کنم! نمی‌گوید من دردت را نمی‌فهمم! طبیب فقط می‌گوید: من همۀ دردهایت را می‌فهمم، درمانش هم بلد هستم؛ اما تو با من همکاری کن، بلند شو از بنی امیه! ازکانالهای فساد! از این میکروب‌ریزها قهر کن و به طرف من بیا. آمدی، علاج شدی!

خب یک ویژگیِ دیگر این طبیبان، این است که نسبت به بیمارشان عاشق اند، محبّ هستند؛ اگر امروز یک گنهکار حرفه‌ای دم در بیاید و به برادرانی که شبانه روز برای برپا کردن این جلسه واقعاً دارند جان می‌کَنند و من خیلی از آنها شرمنده هستم؛ چون من کاری نمی‌کنم و از منزلمان می‌آیم یک جای یک نفره می‌نشینم و می‌روم. خیلی دارند زحمت می‌کشند. حال یک گنهکار حرفه‌ای بیاید، پرونده‌اش را هم رو کند- که البته رو کردن پرونده حرام است- فرض می‌کنیم به این افراد دم در بگوید که من این صد تا گناه کبیره را مرتکب شدم و می‌خواهم امروز در جلسه بیایم. ازنظر قرآن و روایات، هیچ کدام از اینها حق دارند به او بگویند برو گمشو؟ نه، کارگردان‌ها باید کار ابی عبدالله را بکنند! آغوششان را باز کنند و بگویند: «ارفع رأسک»، این روشی است که طبیب به ما یاد داده است.

طبیب اوّل ما که نمی‌گوید نمی‌توانم درمان بکنم! نمی‌گوید علمم به بیماری‌ات قد نمی‌دهد، بلکه می‌گوید به کل بیماری ات و به کل درمانت علم دارم. یک ویژگی من، این است که ردّ نمی‌کنم! یک ویژگی من این است که عاشقت هستم! یک ویژگی هم این است که درمان صددرصد مجانی است و هیچ از تو نمی‌خواهم. من ویزیتی نیستم، ویزیت من این است که بیایی و همکاری کنی تا من درمانت کنم. چیزی از تو نمی‌خواهم. «عباد الله انتم کالمرضاه»، این یک منبر پیغمبر است، کل منبرش این است: «عباد الله انتم کالمرضاه و رب العالمین کالطبیب»، خدایا از دلم آگاه هستی! مخصوصاً این بحث را برای امروز نظام دادم که شب جمعه است، شب رحمت است، شب مغفرت است! خدایا قبل از ابی عبدالله، از زمان آدم، شب جمعه فقط ویژۀ تو بوده است. بعد از اینکه امام حسین را به اهل بیت عنایت کردی، شب جمعه دو مرحله شد: هم شب جمعۀ تو و هم شب جمعۀ ابی عبدالله؛ یعنی از این سه تا طبیب، امشب دوتای آنها پا به کار هستند: یکی خداست و یکی هم حسین است.

«و رب العالمین کالطبیب، فصلاح المریض فی ما یعمله الطبیب»، مصلحت مریض در آن کاری است که طبیب می‌کند. کارش هم ارائه کردن قرآن است که نسخۀ کاملش است و کارش را کرده؛ حالا نوبت ماست تا به این نسخه عمل کنیم.

«و یُدبّره»، مصلحت مریض، تدبیرش پیش این طبیب است: «لافی ما یشتهیه المریض ویقتربه»، مریض نباید به اشتهای خودش تکیه کند؛ چون اشتهای مریض، دایم گناه می‌خواهد. این گناه هم لذت دارد، تلخی ندارد و با طبع مریض می‌سازد؛ اما مریض نمی‌داند این شیرینی‌هایی را که دارد می‌خورد، سمّ است و باعث هلاکت و بردن او به جهنم. این یک طبیب که هم عالم است، هم عاشق است، هم درمان‌کننده است و هم ویزیت نمی‌خواهد! مفت است! تو یک کلمه به همین طبیب بگو: کاری به مردم ندارم! به مردم بدهکارم، آنکه به تو ربطی ندارد و باید بروم و بدهکاری شان را به آنها بدهم. بدهکاری هم خیلی بار سنگینی است که داشته باشم و نخواهم بدهم؛ لذا از فرزند حضرت سجاد (علیه السلام) دو تا روایت در این زمینه داریم که می‌گوید: روز عاشورا اوّل صبح، لشکر را که ابی عبدالله آماده کرد، یک سخنرانی کوتاه فرمودند: ای 72 نفر، هرکدامتان به مردم بدهکار هستید، باید می‌پرداختید! اگر نپرداختید، در این برنامه با من شرکت نکنید؛ چون با دو گوش خودم از جدم پیغمبر شنیدم بدهکاری که بدهی‌اش را نمی‌دهد، اهل آتش است. با من در این کار شرکت نکنید! حق مردم است، حق زن و بچه خیلی مهم است، خدا آنها را کار ندارد! آنها را می‌گوید که به من ارتباطی ندارد. به مردم بدهکاری، برو بده؛ اما به من بدهکاری، خب بیا با همدیگر کنار می‌آییم.

خیلی گناه داری!؟ یک لحظه، همین الان، شب جمعه هم هست، خیمۀ حسین هم هست؛ به من تعهد بده که گناهانم را ترک می‌کنم. «میم» ترک می‌کنم در دهانت است که من کل گذشته‌ات را می‌بخشم. «التوبه ندم»، این سند امیرالمؤمنین است که توبه، نه گریه می‌خواهد! نه ناله می‌خواهد! نه حرف زدن می‌خواهد! همین درونت اعلام بکنی که پشیمانم، گناهان بین خودت و خدا بخشیده می‌شود. حالا ما در بخشیده شدن، تازه یک دریا گریه هم برای شست وشوی پرونده داریم. وای که این گریه چه کار می‌کند! چه می‌کند!

غسل در اشک زنم که اهل طریقت گویند                  پاک شو اوّل، پس دیده بر آن پاک انداز

 طبیب دوم ما که همان ویژگی‌های طبیب اوّل را دارد، پیغمبر اکرم (ص) است. نهج البلاغه می‌فرماید: «طبیب دوار بطبه»، پیغمبر طبیبی بود که طبش را برداشته بود و دوره‌گردی می‌کرد. دنبال گنهکار می‌گشت! دنبال بیمار می‌گشت تا برود او را نوازش کند و حرف بزند، محبت بکند، درمانش بکند! طبیب دوره گرد! الله اکبر! عزیزترین مخلوق خدا دوره‌گردی می‌کرد و دنبال مریض بود، نه اینکه دنبال مؤمن باش؛ دنبال مریض بود. دنبال سلمان نمی‌دوید، می‌نشست و سلمان به دنبالش می‌دوید! دنبال عمار نمی‌دوید، بلکه آنها دنبال پیغمبر می‌دویدند! دنبال مریض می‌دوید، می‌گفت: مریض است، نمی‌فهمد که تاریک شده است. دکتر را نمی‌شناسد، نمی‌داند دکتر چکار می‌کند! من باید بروم بالای سرش، من باید بروم.

اما طبیب سوم ما، امام معصوم است. آنی که دارای ولایت مطلقۀ کلیۀ الهیه است و خداوند، هم ولایت تشریعی به او داده و هم ولایت تکوینی، معصوم است. خب، یک معصوم هم ابی عبدالله است. این طبیب سوم ما! شیخ طوسی، شخصیت کم نظیر شیعه است که دو کتاب از چهار کتاب پایۀ ما را نوشته. اسم شیخ، هر روز در حوزه‌های علمیه آورده می‌شود و حرفهایش هم زده می‌شود. انسان دریایی بوده! یکی از دو کتاب وی- از چهار کتاب شیعه- تهذیب است. در تهذیب از  قول امام صادق نوشته است: مردم دارند طواف می‌کنند که یک زن جوانی- حالا باد می‌آمده یا شلوغ بوده- چادرش کنار می‌رود و این بازویش، ساعدش، زراعش پیدا می‌شود. یک مردی هم پشت سرش طواف می‌کرده، تا دست این زن را می‌بیند، از حال بی‌حال می‌شود و دستش را از پشت سر می‌آورد و دست زن را می‌گیرد. پروردگار هم به کعبه و مسجدالحرامش حساس است (امام صادق می‌گوید)، خدا دست این مرد را به بازوی این زن جوان چسباند. شما زنده خواهید بود و ذلت حیرت‌آور آل سعود را خواهید دید! خدا به کعبه و به مسجدش حساس است. کل اینها را که خدا نابود می‌کند و شماها زنده هستید و می‌بینید؛ جبران مرگ یک دانه از آنهایی را نمی‌کند که در منا و مسجد کشته شدند. اینها «حسبهم جهنم» هستند.

طواف قطع شد، همۀ مردم متحیر شدند؛ تا حالا چنین حادثه‌ای را ندیده بودند! خب آن زن که مقصر نبود، زن در حال طواف و در حال توجه به پروردگار بود. حالا یک نامردی آمده و این کار را کرده است. خبر به حاکم مکه دادند، حاکم آمد. جمعیت‌های بیرون هم شنیدند و در مسجد الحرام ریختند. کل فقهای غیرشیعه را دعوت کردند. فقهای غیرشیعه، عالِم هستند، ولی تاریک! فقهای شیعه عالِم هستند، ولی روشن! نور دارند، نور اهل بیت!

به فقها گفتند: حکم چیست؟ (امام صادق می‌فرمایند) حکم متفقٌ علیه فقهای غیرشیعه این بود که با ظرافت، خنجر تیزی را بیاورند، دست این مرد را تکه تکه بِبُرند و از روی دست این زن بردارند. حاکم دید که این کار در مسجد الحرام و کنار کعبه، حرم امن شده است، پس یک خرده فکر کرد، گفت: کسی از اولاد پیغمبر به مکه نیامده؟ یک کسی جلو آمد، گفت: دیشب حضرت حسین وارد مکه شد! حاکم گفت: سریع بروید و بیاوریدش. آمدند طبیب بدون ویزیت، علم کامل را بردند. این نکته‌اش را در ذهنتان هی مرور کنید: عاشق! طبیب عاشق فرمودند: فقهایتان چه می‌گویند؟ کل فقها گفتند که باید تکه تکه دستش را قطع و دست زن را آزاد کرد. امام فرمودند: دوتای آنها را بگذارید، بمانند و روی خود را به کعبه کرد. آی فدای آن دو تا دستت! می‌فهمید چه دکتری دارید! پس دو دستش را بلند کرد، امام صادق نفرمودند که در حال دست بلند کردن، روبروی کعبه با خدا چه گفته است؛ ولی حضرت می‌فرمایند: «طویلاً»، طول کشید، دعایش، حالش، اشکش طول کشید. طبیبِ عاشق است! دیگر برای مریضش دلش سوخته، این د کترها -غیر از خدا- گریه هم می‌کنند.

من به بعضی از رفقای پای منبر گفتم: هر یکسالی که دارد می‌گذرد، من خودم در درون خودم خوشحال هستم که وقت دارد تمام می‌شود و ما را آن طرف می‌برند. پنجاه سال است فقط حرف اینها را زدیم! ما را می‌برند تا آنها را ببینیم! دیگر از مردن ناراحتی نداریم! خود ابی عبدالله فرمودند: «مرگ یک پل است، شما را از این سوی پل رد می‌کنند و آن سو می‌آورند». مرگ یک پل است. چه ناراحتی! زیارت ابی عبدالله، پیغمبر، صدیقۀ کبری، رنج دارد؟ ترس دارد؟ نه. ما بفهمیم با چه کسانی سروکار داریم- فقط بفهمیم- راحت می‌شویم.

طبیب عاشق دعایش طول کشید، حالش طول کشید، برگشت. تا برگشت -چشم است دیگر- آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند، ولی من آن مصرع دومی را قبول ندارم و فقط اولیش را قبول دارم! آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند، اما این سؤال غلط است: آیا شود گوشۀ چشمی به ما کنند؟ گوشۀ چشمشان که از رحم مادر تا حالا با ما بوده است! آیا ندارد!

یک نگاه به این زن و مرد کرد، آرام دست مرد بلند شد و تمام شد. حاکم گفت: یا بن رسول الله! من مسئله را به خودت واگذار می‌کنم. بدکاری این مرد و این توهین در کعبه و این اساعه ادب را و این دست گذاشتن روی خانمی که اهل طواف بود، مؤمنه بود؛ شما چه عقوبتی برای او برقرار می‌کنید؟ ما چکار باید بکنیم؟ مثلاً دویست تا شلاق بزنیم، حبس کنیم، تبعیدش کنیم، در شهر بگردانیم، آبرویش را ببریم! شما چکار می‌کنید؟ امام فرمودند: من هیچ کاری نمی‌کنم، آزادش کنید تا برود. این هم محبت طبیب! این هم عشق طبیب! حالا نمی‌دانم با این مقدمه‌ای که امروز شنیدید که چقدر عاطفی بود، این سؤال را بکنم یا نکنم؟! بگویم که حسین جان، با توجه به این روایات، آیات و این حادثه‌ای که در کعبه پیش آمد، حالا تو عاشق هستی یا ما عاشق هستیم؟

می‌خواهید من یک وکالت فضولی در شب جمعه (وکالت فضولی فقهی است) از طرف شما بکنم و از قول ابی عبدالله بگویم که ما عاشق او هستیم یا او عاشق ماست! اجازه می‌دهید؟ می‌خواهید گوش به دل خودتان بدهید، صدای ابی عبدالله را بشنوید، جوابش را بشنوید، تو عاشق هستی یا ما؟ جواب می‌دهد: «من در مقامی در این هستی قرار دارم که شما در آن مقام قرار ندارید؛ چون شما در آن مقام قرار ندارید و من قرار دارم، پس من عاشق شما هستم!

 سؤال دوم: آیا عاشق حاضر می‌شود با حیثیت عشق (این دیگر یک جنبۀ روانی و عاطفی و فلسفی دارد)، عاشق در دنیا و آخرت حاضر می‌شود که معشوقش را رها کند؟ حاضر می‌شود که روی از معشوق برگرداند؟ یعنی باورتان می‌شود که ابی عبدالله در قیامت، اگر کل ما که امروز اینجا دور هم هستیم، برویم پیش او و یک نگاه بکند، بگوید: نمی‌شناسمتان، آیا باورتان می‌شود؟

این را خیلی‌هایتان از من شنیدید. آنهایی که مهمان تازه هستند و تازه در این جلسه آمدند،برای آنها بگویم. من با دو گوش خودم شنیدم و این نقل از کسی نیست: فرزند مرحوم آقاشیخ عباس قمی، صاحب مفاتیح (که خودش هم به من گفت) گفت: پدرم کل این مفاتیح را که می‌نوشت، با وضو نوشت. همیشه یک کتری آب و یک کاسه بغلش بود؛ اگر خسته می‌شد، تکیه می‌داد و چرتش می‌برد. تا بیدار می‌شد، وضو می‌گرفت و ادامه می‌داد. همیشه می‌گفت که من کل این مفاتیح را به روح مطهر صدیقه کبری تقدیم کردم. خودش گفت، چون من هم پرسیدم، یکبار دیگر قبلاً گفته بود؛ ولی باز نزدیک مرگش گفتم: آقا من می‌خواهم این را روی منبرها بگویم، شما یکبار دیگر داستان را برایم بگویید. گفت: مانعی ندارد و گفت. یکسال بعد هم فوت کرد.

گفت: ما وقتی پدر را در یکی از حجره‌های روبروی حرم امیرالمؤمنین، روبروی ایوان و بغل دست استادش دفن کردیم. خوب عنایت کنید! روبروی حرم امیرالمؤمنین! بحث امیرالمؤمنین است! من را نجف خاک کنید، نجف داستانی دارد. گفت: قبر را بستیم و برگشتیم. خب، در خانه با برادر، خواهرها و مادرم دور هم نشسته بودیم. گوهری ازدست رفته بود که آدم کم نظیری بود، خیلی گریه کردیم تا اینکه شب شد. اینقدر فکر این گوهر، ما را ناراحت می‌کرد -که بالاخره این از نظر روان شناسی هم ثابت شده است- بابا را ساعت یک نصف شب، دو نصف شب خواب دیدم. (من که می‌دانید اهل تعریف خواب نیستم، مگر خوابی با آیات و روایاتمان وفق بدهد). پدر خیلی سرحال بود، گفتم: بابا، شما خودتان هم در کتاب منازل الاخرة راجع به برزخ زیاد نوشتید، برزخ خودت چه خبر است؟ پدرم گفت: من را کِی دفن کردید؟ حالا دو بعدازظهر، سه بعدازظهر، الان چه وقت است؟ دو نصف شب. (از سه تا دو که فاصله خیلی نیست) گفت: در این فاصلۀ کم (نجف دفن کردند) تا حالا که من به خوابت آمدم، سه بار ابی عبدالله به دیدنم آمده است. حسین جان!

شب جمعه است! شب دو نفر است! خدا و ابی عبدالله!


شب پنجم...................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب پنجم
سخنرانی پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

شنیده‌اید که پیغمبر عظیم‌الشأن اسلام در یک سخنرانی فرموده‌اند: ای بندگان خدا! همهٔ شما بیمار هستید، «عبادالله انتم کالمرضاة»؛ بیماری در اندیشه، بیماری در قلب، بیماری در اخلاق، بیماری در عمل. قرآن مجید می‌فرماید: این بیماری‌ها قابل درمان است. ما برای این بیماری‌ها سه طبیب داریم. طبیبانی که عالِم به بیماری و درمان هستند؛ طبیبانی که به بیمار نمی‌گویند نمی‌توانیم درمانتان کنیم؛ طبیبانی که از بیمار اجر نمی‌خواهند؛ طبیبانی که عاشق بیمار هستند: طبیب اوّل خداست و نسخهٔ اوقرآن کریم است. قرآن مجید یک سلسله مسائل مثبتی را بیان می‌کند و بشارت می‌دهد که آراسته به آن مسائل، به رضوان، به بهشت، به رحمت، به مغفرت، به لقای الهی است؛ یک سلسله مسائل منفی را هم بیان می‌کند که خودش اسم آن را خطا، عصیان و اثم می‌گذارد  که پروردگار عالم، آلودگان به این گناهان را هشدار می‌دهد. هشدار خیلی مسئله است! بیمار را نمی‌زند، بیمار را تحقیر نمی‌کند، بیمار را رد نمی‌کند؛ چنانکه با محبت بشارت می‌دهد و با محبت و خیرخواهی هم هشدار می‌دهد. قرآنمجید بشیر و نذیر است؛ اگر خود بیمار با این بشارت‌دهنده و هشداردهنده همکاری کند و به آن خوبی‌های بیان‌شده عمل بکند و از بدی‌های بیان‌شده کناره‌گیری بکند، درمان می‌شود که راه درمانش سخت و پیچیده نیست.

طبیب دوم پیغمبر عظیم‌الشان اسلام است. «طبیب دوار بطبه»، یک دکتری است که دانش درمان‌کنندگی او در دستش بود و دوره‌گردی می‌کرد و دنبال مریض می‌گشت، دنبال مریض می‌دوید. یک متنی را از وجود مبارک شیخ طوسی نقل بکنم که خیلی مهم است. پیامبر به چهارپنج نفر از یارانشان فرمودند: امروز می‌خواهم تا بیابان بروم. گفتند: ما هم با شما همراهی می‌کنیم. از مدینه دور شدند، یک مرتبه برگشتند و فرمودند: چیزی را می‌بینید؟ گفتند: آقا حرم گرماست و چیزی را نمی‌بینیم. فرمودند: من شترسوار چادرنشین را می‌بینم که دارد به‌طرف مدینه می‌آید. راه افتادند تا جلوی شترسوار رسیدند، شتر ایستاد. به شترسوار فرمودند(خیلی با محبت! لحن خدا و انبیا و ائمه و اولیا روی موج محبت و عاطفه است): کجا می‌روی؟ گفت: مدینه می‌روم. فرمودند: چکار داری؟ گفت: شنیده‌ام کسی در مدینه حرف‌هایی دارد، می‌خواهم بروم او را ببینم و بپرسم حرفت چیست؟ می‌گویند پیغمبر است! نمی‌دانم پیغمبر یعنی چه؟ فرمودند: تا مدینه نرو! من خودم آمده‌ام. «طبیب دوار بطبه».

شما دنبال ما نمی‌آیید، بلکه ما دنبال شما می‌آییم؛ اگر ما دنبال شما نیاییم، شما آمدنی نیستید. گفت: آقا خودت هستی؟ فرمودند: من خودم هستم. گفت: خب حرفت چیست؟ به زبان آن عرب بیابانی فرمودند: حرفم این است که هیچ بتی جاندار و بی‌جان، یک گره از زندگی شما باز نمی‌کند و آن که کلید حل مشکلاتتان است، حضرت رب‌العالمین است. آن که آغوش رحمتش باز است، خداست. آن که دنیا و آخرت کمک شماست، خداست. یک فکری کرد و گفت: من را به او گره می‌زنی؟ فرمودند: بگو «اشهد ان لا اله الا الله»، این یک پایهٔ توحید است، «و انی رسول الله» و من هم معلم توحید هستم. «اشهد ان لا  اله الا الله» را خوب گفت و در شهادت به رسالت از روی شتر کج شد. پیغمبر فرمودند: او را بگیرید و بر زمین بگذاريد! خواباندند، فرمود: برای او قبر بکَنید که ازدنیا رفت، آب بیاورید، با عبا و پیراهن خودش کفن کرد و در قبر گذاشت. طبیب عاشق در قبر رفت و صورت میّت را بوسید و گفت: خوش‌به‌حالت! چقدر بی‌زحمت به بهشت رفتی. یک دقیقه بیا تا درمانت کند. با ما همکاری کنید! چون و چرا نیار، امروز و فردا نکن! پیر می‌شوم و توبه می‌کنم، نکن!

اما طبیب سوم معصوم است. خود ائمه می‌فرمایند: قدرت حسین ما از همهٔ ما بیشتر است. از شش صبح تا حالا نشسته‌اید، من حرفم را همین‌جا خاتمه می‌دهم و حرف را طولانی نمی‌کنم. این‌قدر این طبیبْ عاشق بیمار است که یک ذره نسبت به مخالف نفرت پیدا نمی‌کند، یک ذره! این را برای آنهایی که نشنیده‌اند می‌گویم! حادثهٔ کربلا تکرارش نور است، عرشی است، ملکوتی است. دوتا برادر از خوارج نهروان، بسیار پرکینه از اوّل طلوع صبح تا سه بعدازظهر با امام جنگیدند؛ چون تقریب کردند که امام ساعت چهار شهید شده است. سه بعدازظهر کسی دیگر نمانده بود و آخرین سرباز شش‌ماهه بود که شهید شد. امام جلوی لشکر روی اسب سوار بودند، داغ دیدند، تشنه هستند، گرسنه هستند، گرم است، گردوغبار است، به لشکر فرمودند: فقط چند لحظه سکوت کنید و لشکر سکوت کردند. فرمودند: به خیمه‌های من گوش بدهید و ببینید چه صدایی می‌آید؟ همه داشتند گریه می‌کردند، همه داشتند ناله می‌کردند، در این گوش‌دادن یک مرتبه برگشتند و فرمودند(با چه لحن بامحبتی! حسین‌جان، فدای آن صدایت شوم! ما این صدای تو را تقریباً از هفت‌هشت‌سالگی‌مان تا حالا جواب داده‌ایم، بعد هم جواب می‌دهیم؛ ما بنا نداریم که از تو جدا بشویم. صدا را گوش بدهید، در گوش‌دادن آنها برگشت فرمودند): «هل من ناصر ینصرنی، و هل من معین یعیننی و هل من ذاب یذب ان حرم الرسول»، این دوتا داداش که از خوارج نهروان بودند، ابوالهتوف‌بن‌حرث انصاری و سعدبن‌حرث. برادر بزرگ به برادر کوچک گفت: شنیدی؟ خب دوتا صداست: یکی صدای گریهٔ اهل‌بیت و یکی هم صدای «هل من ناصر» است، شنیدی؟ گفت: آره! گفت: چرا معطلی؟ به لشکر برگشتند و پنجاه‌شصت نفر را کشتند. هر دو را با تیر و نیزه و شمشیر زدند و به زمین خوردند؛ ابداً توقع نداشتند که ابی‌عبدالله بالای سرشان بیاید! حسین طبیب عاشق است. هنوز نمرده بودند که دیدند ابی‌عبدالله کنارشان است و می‌فرمایند: «رحم الله لکما»! نگفتند خدا بیامرزدتان، بلکه فرمودند رحمت خدا را برایتان می‌خواهم. هر دو هم الآن پایین پا دفن هستند.

 مسیر درمان این طبیبان طولانی نیست و زمان زیادی نمی‌خواهد! حرفم تمام، از این سه‌تا طبیب فاصله نگیرید و دور نشوید! من روضه نمی‌خوانم، دیروز روضه خواندم، تا شب مریض شدم و داشتم می‌مُردم! من روضه نمی‌خوانم، روضهٔ امروز -که روز جمعه است- را بگذارید امام عصر برایتان بخواند.

می‌گوید: حسین‌جان! وسط میدان بودی، چون دیگر توانت داشت تمام می‌شد، «فاحده بک من کل جهات»، دایره‌وار دورت را گرفتند که راه بیرون‌رفتن نداشته باشی. گاهی می‌گویند یک کاری کردم که نتوانست تکان بخورد. می‌گوید: حسین‌جان! حلقهٔ محاصره را تنگ کردند که همه بتوانند به تو دسترسی پیدا بکنند. وای کلمات امام زمان را دقت بکنید! بگذارید ما هم مثل زینب زخم به جگرمان بخورد. چه عیبی دارد! «و اسخنوک بالجراح»، از نوک سر تا نوک پایت زخم‌ها داشت تو را بی‌حال می‌کرد و توانت را می‌گرفت. «اسخنوک بالجراح»، توانت را داشت پایین می‌آورد. «کانوا بینک و بین الرواح»، چنان حلقه را تنگ کردند که راه رهایی نداشته باشی و نتوانی تکان بخوری. وای حسین‌جان! «و لم یبق ناصر»، در آن زمین یک نفر نبود که تو را یاری بدهد و تک مانده بودی. غریب مانده بود! «محتسب صابر»، لحظه‌لحظه می‌گفتی: خدایا با تو دارم معامله می‌کنم! خدایا من 71 نفر را که با تو معامله کردم، حالا نوبت خودم است، خودم را با تو معامله می‌کنم! خدایا چه خلق کردی و چه دیدی؟ «تذب من نسبتک و اولادک»، با اینکه حلقه تنگ شده بود، راه بیرون‌رفتن برایت نگذاشته بودند، اما همه‌اش در فکر این بودی که از زن‌ها دفاع کنی و  در این حلقه می‌گشتی که کسی به خیمه‌ها حمله نکند. من دیشب تا حالا این روضه را بغل متکایم گذاشته بودم، نمی‌فهمیدم! هی برمی‌داشتم و این جمله امام زمان را نگاه می‌کردم که چه گفته است! حتی کار به جایی رسید که «نکسوک من جوادک»، خودش نیفتاد، بلکه از روی اسب انداختند. خیال می‌کنید آمدند با دست پایین کشیدند؟ با صدتا نیزه پایین انداختند.

خب امام زمان می‌گوید: حلقه خیلی تنگ بود! وقتی زمین انداختند، جا می‌خواستند باز کنند، «تتعوک بهوافرها»، این اسب‌ها روی بدنش آمدند، می‌رفتند و می‌آمدند و تو زنده بودی! «تعلوک بالعتاد بتواترها»، حلقه گشادتر شد و بر سرت ریختند. جا پیدا کردند تا بتوانند هجوم بکنند! «حسین من رشع الموت جبینک»، عرق مرگ به پیشانیت نشست. «و اختلفت الانقباض و الانبساط شمالک و یمینک»، افتاده بودی و اسب‌ها هم رویت آمده بودند. تنها قدرتت این بود که دست‌هایت را درحال‌افتادن این‌ور و آن‌ور می‌کردی. چرا دست‌هایش را حرکت می‌داد؟ درد می‌کشید؟ «تدیر ترتا خفیا الا لحنک و بیتک»، همین‌جوری از زیر دست‌وپای دشمن توان این مقدار را داشتی تا یک‌خرده پلکت را بالا بیاوری و ببینی که حمله نکردند! سوی خیمه‌ها نرفتند! نگران بودی. «اسرء ترسک الشائدا»، اسب توانست برای خودش راه پیدا کند؛ چون وقتی وضع تو را دید، به‌شدت بالا و پایین می‌پرید. اسب بالا و پایین می‌پرید، حیوان فهمید چه بلایی به سر تو آمد. آن جنس دوپای خبیث نفهمیدند چکار می‌کنند! بالا و پایین می‌پرید، «الی خیامک قاصدا»، دید دیگر پیش تو نمی‌تواند بایستد و کاری نمی‌تواند بکند، به‌طرف خیمه رفت، «مهمهما باکیا»، اسب داشت بلندبلند گریه می‌کرد! اسب اشک می‌ریخت! رسید، «فلما راینا النساء جوادک محضیا»، زن و بچه یک مرتبه بیرون ریختند و اسبت را دیدند که دلشکسته است و اشک می‌ریزد، «و نظرن سرجک علیه المرویا»، دیدند زین اسب واژگون است، معلوم می‌شود ابی‌عبدالله را به زور پایین کشیده بودند که زین برگشته بود. «فرضنا من الحدود»، جد بزرگوارم! هیچ دختر و زنی نماند که بیرون نیاید و همه بیرون ریختند. خب، به چه حالی؟ «علی الحدود الاطقات»، سیلی به صورت می‌زدند! «والوجوه سافرات»، این نقاب‌های روی دماغ و چشمشان افتاد، «و بعد العز مذللات»، دیدند که بعد از آن همه عزت خوار شدند. «و الی مسئلک مبادرات»، نایستادند و با پای برهنه، با کندن مو، با زدن به صورت، شتابان در میدان ریختند. امام زمان می‌دیده و می‌گفته است. وقتی رسیدند، دیدند «و الشمر جالس علی صدرک»!


شب ششم...................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب ششم
سخنرانی ششم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

ما سه طبیب برای بیماری‌هایمان، بیماری‌های فکری، بیماری‌های باطن قلب و بیماری‌های نفسی داریم. امتیاز این سه طبیب بر همهٔ طبیبان، اولاً در علمشان است. دردشناس و داروشناس و با علم بی‌نهایت هستند؛ با علمی که به هیچ بیماری نمی‌گویند نمی‌دانیم و یا نمی‌توانیم! هم می‌دانند و هم می‌توانند و ابداً اهل ویزیت نیستند. عاشق بیمارند، بیمار در هر موقعیتی که باشد، درِ مطبشان تا قیامت بسته نمی‌شود؛ چون دری ندارند که ببندند. تنها بیمار مسلمان را هم نمی‌پذیرند، بلکه بیمار بی‌دین، یهودی، مسیحی، لائیک، زرتشتی، همه را می‌پذیرند. درمان بیمار هم به این است که بیمار با این سه‌تا طبیب همکاری کند.

طبیب اوّل خداست و نسخهٔ او قرآن است. این دو آیه در سورهٔ مبارکهٔ یونس است. من دیروز این دوتا آیه را که یادداشت می‌کردم، یاد یک جریان عجیبی هم افتادم، آن جریان را بگویم و بعد دوتا آیه را قرائت بکنم. جریان در ارتباط با طبیب است؛ اگرچه طرفِ طبیبْ بیمار نبود و سالم بود. از دورترین ایام شنیده بود یک روزی -نمی‌دانست چه روزی- وجود مبارک حضرت ابی‌عبدالله‌الحسین از این مسیر رد می‌شود. فقط شنیده بود که مبدأ سفر مکه است و منتهای سفر هم عراق است، کجای عراق را هم نمی‌دانست. آمده بود و خیمه زده بود و هر روز چشمش به این جاده بود که محبوب، معشوق و طبیب کِی می‌آید و رد شود. خیلی حرف است! امام از مدینه تا کربلا دنبال خیلی‌ها فرستادند، اما وقتی که کمی دورتر از این چادرنشین پیاده شدند، به یارانشان فرمودند: من تک‌وتنها می‌خواهم به دیدن این خیمه‌نشین بروم. بلند شدند و آمدند! تا چشمش به ابی‌عبدالله افتاد، یعنی چه! خب پیغام می‌داد من می‌رفتم. ادب اقتضا می‌کرد من بروم؛ چرا خودش آمده؟ خودش آمده که اینها طبیب دورگرد و عاشق هستند و تعجبی ندارد! امام روبرویش نشست.

 واقعاً باور از بخت ندارم که تو مهمان منی

 خیمهٔ سلطنت آن‌گاه فضای درویش

 گفت: حسین‌جان! من نسبت به تمام تعارف‌ها و تعریف‌ها فقط می‌توانم به وجود مقدس تو، این آیه را دربارهٔ خودم ارائه کنم که آیهٔ دوم از دو آیه‌ای است که می‌خواهم قرائت کنم. این هم از آیات عجیب قرآن است که اگر ائمه و اهل‌بیت به داد ما نمی‌رسیدند، معنی‌اش را نمی‌فهمیدیم؛ فقط شیعه این آیه را می‌فهمد و 72 فرقهٔ اسلامی ذره‌ای از این آیه را حالی‌شان نمی‌شود، چون نیرو ندارند که برایشان معنا بکند. قرآن به اهل‌بیت نازل‌ شده است و علم قرآن پیش اهل‌بیت است. هیچ جای قرآن به قرآنقسم، نه پیش ابوحنیفه است و نه پیش شافعی است، نه پیش مالکی است و نه پیش احمد حنبل است؛ بلکه قرآن نازل‌شدهٔ در این بیت است: «إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» ﴿الأحزاب ، 33﴾، این آخر آیه را من در سورهٔ واقعه بیاورم و با آن آیات ببینیم که یک کار «الا المطهرون» در این عالم چیست؟ «یطهرکم تطهیرا، فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ اَلنُّجُومِ» ﴿الواقعة، 75﴾ «وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ» ﴿الواقعة، 76﴾، این آیات معنی می‌خواهد، اما ببخشید بحث چیز دیگری است! «و انه لقسم لو تعلمون عظیم»؛ «انه» قسم من، قسم عظیم است. خب خیلی حرف است که خدا می‌گوید قسم من، قسم عظیم است! خدا خودش عظیم است، اما  اینجا اختصاصاً می‌گوید قسمم عظیم است. من یازده قسم خدا را در قرآن پشت سر هم بخوانم، هیچ نمی‌گوید که عظیم است!

اوّلِ سورهٔ شمس است: «وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحاها» ﴿الشمس ، 1﴾ دوتا قسم! «وَ اَلْقَمَرِ إِذا تَلاها» ﴿الشمس ، 2﴾، «وَ اَلنَّهارِ إِذا جَلاّها» ﴿الشمس ، 3﴾، «وَ اَللَّیْلِ إِذا یَغْشاها» ﴿الشمس ، 4﴾، «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها»  ﴿الشمس ، 7﴾، یازده‌تا قسم است، در کجای آن «عظیم» گفت؟ اما اینجا می‌گوید: این قسم عظیم است. چرا این سوگند عظیم را خوردم، برای اینکه به شماها بگویم که این کتاب «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ» ﴿الواقعة، 77﴾، «فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ» ﴿الواقعة، 78﴾، «لایَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ» ﴿الواقعة، 79﴾ و درک این کتاب با مطهرون است. چه کسی گفته که آنهای دیگر مطهر هستند؟ جز با این طهارتی که در آیهٔ احزاب و آیهٔ واقعه است، اصلاً قرآن قابل درک نیست!

گفت: حسین‌جان! آمدنت پیش من مایه است که من یک آیه برایت بخوانم: «قل بفضل الله»، فضل الله چیست؟ مطهرون می‌دانند چیست. «قُلْ بِفَضْلِ اَللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا»، بندگان من! به فضل و به رحمت من فقط شاد می‌شوید، «هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ»  ﴿یونس ، 58﴾، اگر فضل و رحمت من در کنار تو قرار گفت، از آنچه که مردم جهان تا قیامت به‌عنوان ثروت جمع می‌کنند، برایتان بهتر است. من همین را می‌توانم بخوانم که من الآن ثروتی دارم که از کل ثروت جمع‌کنندگان ثروت جهانْ طبق قرآن بالاتر است و آن این است که تو من را قبول کرده‌ای! تو من را پذیرفته‌ای! تو حاضر شدی بیایی و پیش من بنشینی! من مدت‌هاست در اینجا چادر زده‌ام که تو را ببینم. این چادرم برای گرما و سرما زده‌ام، این را هم نمی‌خواهم! دست من را بگیر و با خودت بردار و ببر. این آیه را که داشتم یادداشت می‌کردم، یاد این جریان زیبا، عاطفی، الهی و ملکوتی افتادم.

خب قرآن نسخهٔ این طبیب اوّل است. اوّلِ آیهٔ «یا ایها الناس»، اما آخر آیه 180 درجه چرخش پیدا می‌کند؛ یعنی اکثر ناس از آیهٔ شریفه بیرون انداخته می‌شوند و یک تعداد معیّن می‌مانند. یقین دارم! روی منبر پیغمبر راست می‌گویم و می‌فهمم چه می‌گویم. ناس کنار زده می‌شوند!

 دست رد آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

 اوّل می‌گوید «یا ایها الناس»، اما آخرِ آیه بسیار محدود می‌شود.

«یا أَیُّهَا اَلنّاسُ»، لحن آیه عاطفهٔ محض است، عشق محض است! «قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ»، من رب شما هستم، یعنی مالک و مربی شما هستم و این کتاب را برای تربیتتان فرستاده‌ام که کتاب پند است، موعظه است، خیرخواه است «وَ شِفاءٌ لِما فِی اَلصُّدُورِ» و تمام بیماری‌های دل را علاج می‌کند. بخل و حرص و کینه و نفاق و نظرتنگی، همه را کتاب من معالجه می‌کند و دلتان را به خانهٔ محبت، طهارت، عشق، فضیلت، کرامت و شرافت تبدیل می‌کند. بعد از اینکه موعظه را شنیدید و شفا و درمانگری من را دیدید، «و هدی»، دست شما را می‌گیرد و به من می‌رساند، «و رحمة»، و کل رحمت من را هم به‌طرف شما جلب می‌کند؛ اما نه به ناس، بلکه «موعظة شفاء وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» ﴿یونس ، 57﴾، برای آنهایی که قرآن من را باور کنند.

خوشتان آمد که کجا قرار داریم یا نه؟ همه‌اش باید گریه کنیم یا دلتان هم شاد بشود که با چه کسانی هستیم؟ آنها با چه کسانی هستند و کجا قرار داریم؟ والله قسم! اعتقاد یقینی من است که اگر امام امروز در دنیا بود، عین آن چادرنشین به سراغمون آمده بود؛ اگر ما مؤمن نیستیم، پس چه کسی در این دنیا مؤمن است؟ کدام طایفه؟

 آیهٔ دوم: «قُلْ بِفَضْلِ اَللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ» ﴿یونس ، 58﴾، فضل‌الله و رحمت‌الله چیست؟ دو امر خیالی است؟ نه! دو امر حقیقی است. «فضل ‌الله رحمته» دو نسیم است؟ نه! دو عنصر است و نه نسیم! دو عنصر قابل مشاهده و قابل لمس و قابل دیدن است. آنهایی که قرآن در خانه‌شان نازل‌شده می‌فرمایند: همه جای قرآن که «فضل ‌الله و رحمته» آمده که قرآن می‌گوید دلتان به این فضل و رحمت خوش باشد و این برای شما از آنچه جمع می‌کنند، بهتر است. فضلْ پیغمبر اسلام است و رحمتْ امیرالمؤمنین است.

خیالی نیست! نسیم نیست! حقیقی است، دو عنصر حقیقی است که در آیهٔ دیگر می‌گوید: «فَلَوْ لا فَضْلُ اَللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ»، اگر فضل من و رحمت من بر شما نبود، «لَکُنْتُمْ مِنَ اَلْخاسِرِینَ» ﴿البقرة، 64﴾، تمام سرمایه‌های وجودی‌تان تباه می‌شد و هیچ‌چیزی برایتان نمی‌ماند. خب این نسخه و این طبیب، ولی بیمار باید با طبیب همکاری بکند؛ یعنی قرآن او را باور بکند. «و وضع دواء القرآن علی داء قلبه» و باور بکند که حسد، بخل، کینه، بی‌ایمانی، نفاق، هم دنیای آدم و هم آخرت را خراب می‌کند؛ وقتی نسخه را باور کرد، خب با نسخه هماهنگ می‌شود، یکی می‌شود.

 اما طبیب دوم رسول خداست. یک نسخه از ایشان برایتان بگویم: «اغتنم خمسا قبل الخمس»، ای امت من! پنج‌چیز را قبل از آمدن پنج‌چیز غنیمت بدانید! یک: «شبابک قبل حرمک»، جوانی‌تان را قبل از آمدن پیری غنیمت بدانید و جوانی را خرج گناه نکنید، خرج فساد نکنید، خرج لذت‌های نامشروع نکنید. خود حضرت می‌فرمایند: در قیامت جوانی را «فی ظل الله؛ در سایهٔ خدا» می‌آورند؛ یعنی سایهٔ رحمت. «یوم لا ظل الا ظله»، زمانی که سایه‌ای جز سایهٔ خدا وجود ندارد. پیغمبر می‌فرمایند: این جوان مگر جوانی‌اش را چه کار کرده است؟ «شاب» این جوان بوده و مُرده؛ «شاب نشع فی عبادت الله»، جوانی‌اش را با بندگی خدا هزینه کرده است.

دوم: «غناک قبل فقرک»، تا پول داری، پولت را غنیمت بدان؛ قبل از اینکه ملک‌الموت بیاید و کل ثروتت را با یک اشاره بگیرد؛ بعد در آنجا به حسرت بنشینی و ببینی که اگر یک فرش برای یک مسجد داده بودی، اگر یک تومان برای ادامهٔ عزاداری ابی‌عبدالله داده بودی، اگر یک یتیم را رعایت کرده بودی، چه نصیبی اینجا داشتی؛ ولی حالا باید بنشینی و حسرت بخوری که آن ثروت عظیم هیچ کاری در قیامت برایت نمی‌کند، الّا یک کار که در آیهٔ 180 سورهٔ آل‌عمران می‌گوید: معادل آن ثروت را گردنبند آتشین می‌کنم و می‌اندازم ثروتمند می‌اندازم، «سیطوقون»، طوق و گردنبند، «مابخلوا به یوم القیامة».

سوم: امت من «صحتک قبل مرضک»، تا سرپا هستید، تا سالم هستید، سلامتت را غنیمت بدان! بالای سر یکی از علما رفتم، یک روز بعدْ ازدنیا رفت! عالِم بزرگی بود و تفسیر قرآن را دوبار کامل برای مردم گفته بود. دوبار! دیگر در حال احتضار بود که پسرش به زحمت حالی‌اش کرد فلانی به دیدنت آمده است. بعداً پسرش به من گفت: آخرین حرف پدرم، همین حرفی بود که با تو زد و دیگر بعد از رفتن تو حرف نزد تا ازدنیا رفت. چشمش را به زحمت باز کرد و گفت: یک آرزو برای خودم دارم و یک حرف هم برای تو دارم؛ اما آرزو برای خودم این است که یک‌بار دیگر بلند شوم و دو رکعت نماز ایستاده بخوانم که نمی‌توانم و خشک شده‌ام. یک حرف هم برای تو دارم! گفت: در خزانهٔ خدا گوهری پرقیمت‌تر از تبلیغ دین نیست. تا نفس داری، منبر را از خودت جدا نکن و بگذار سر منبر بمیری! حرف بزن! دیگر چیزی نگفت. «صحتک قبل مرضک».

چهارم:‌ «فراقک قبل شغلک»، امت من! پیش از اینکه درگیر برزخ و قیامت و دادگاه‌ها و محاسبات بشوید، این بودنتان را در دنیا و این فرصت را غنیمت بدانید.

 پنجم: «و حیاتک قبل موتک»، تا زنده هستی، کاری بکن. تا هستی! دیگر بعد از مردنت هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. این هم نسخه‌ای از نسخه‌های طبیب دوم.

اما طبیب سوم، وجود مبارک حضرت حسین است. طبیب! قدرتش را ببینید!

 «ای طبیب درد بی‌درمان، حسین»!

 در روایات ما فرشته هم بوده که گرفتار بوده، مشکل‌دار بوده است. شاید زمان سیصد یا چهارصدتا پیغمبر را گذرانده بود، اما گرفتاری‌اش حل نشد! تا ابی‌عبدالله به‌دنیا آمد، دید اوضاع عجیب و غریبی است، فرشتگان می‌روند و می‌آیند! می‌روند و می‌آیند! به جبرئیل گفت: چه خبر است؟ قیامت می‌خواهد برپا بشود؟ گفت: نه، خدا فرزندی به فاطمه داده و ما مأمور هستیم برای تبریک و تسلیت برویم! تنها مولودی که ولادتش در عالم تبریک و تسلیت داشته، او بوده است. گفت: می‌شود من را پیش او ببری؟ گفت: من مانعی نمی‌بینم که بخواهم ببرمت و اگر چیزی به من نگویند، معلوم می‌شود عیبی ندارد؛ مگر اینکه راهت بیندازم و خدا بگوید نبر! جبرئیل دید خداوند حرفی نزد، او را آورد. پیغمبر اکرم فرمودند: سریع خودت را به گهواره‌اش بمال؛ یعنی همین چهارتا چوب کهنه‌ای که به بدن این وصل است، شفا می‌دهد و نمی‌خواهد خودت را به خودش بمالی؛ این‌قدر قدرت دارد که چوب گهواره‌اش هم درد بی‌درمان را دوا می‌کند! آزاد شد و به او هم اجازه دادند به ملکوت سر جای خودش برگردد، دائم داشت می‌رفت تا به محل برسد، ملائکه را که می‌دید، با یک شادی و غرور و افتخاری می‌گفت: «انا عتیق الحسین». می‌دانید من که هستم؟

حالا ببینید وجود مبارک امام هشتم، بنا به نقل صدوق -این انسان والای بزرگ که تمام فقهای ما می‌گویند اگر کتاب‌های صدوق روایت بی‌سند دارد، به جای روایت سنددار قبول داریم. خیلی ردهٔ صدوق بالاست- در کتاب امالی می‌گوید: «قال الرضا علیه‌السلام، ان المحرم شهر کان اهل الجاهلیت یحرمون فیه القتال»، محرّم ماهی است که تمام بت‌پرستان قبل از بعثت پیغمبر قانون گذراندند به‌خاطر اینکه جزء ماه‌های حرام است، مطلقاً با کسی جنگ نکنند. ماه حرامْ ماه حرام بوده، نه اینکه جاهلیتْ این ماه را حرام اعلام کرده باشد؛ بلکه خدا در سورهٔ بقره اعلام کرده بود: «منها اربعة حرم»، چهارماه از این دوازده‌ماهْ ماهِ حرام است. امام هشتم می‌فرمایند: نه یک خنجر از غلاف درمی‌آمد و نه یک شمشیر و نه بت‌پرستان به نیزه دست می‌بردند و نه به شمشیر؛ اما -این اما برای حضرت رضاست و نه برای من! این اما، امای تعجب شدید است: «فاستحلت فیه دماءنا»، مردم در این ماهْ ریختن خون ما را حلال کردند.

 من هر سال یاد این روایت هستم که امام صادق می‌فرمایند: دور هم که جمع می‌شوید، اولاً این‌گونه گریه و ناله و ندا در هم‌دادن و به هم اشاره‌کردن -دو کلمه آن بگوید و دو کلمه من بگویم- این شکلْ خواست ائمهٔ ماست. امام صادق هر سال جلسهٔ روضه داشت، به یک روضه‌خوانی فرمودند: شاعر هم هستی؟ گفت: بله! فرمودند: برای ما و برای حسین ما شعر بخوان! به یک حالت باادب، دکلمه‌ای را شروع کرد و شعر خواند. حضرت فرمودند: شعرت را  قطع کن، نمی‌خواهم بخوانی! آن‌جوری که دور هم می‌نشینید و زبان می‌گیرید، برای ما بخوان؛ من خواندن با ناله و گریه و داد می‌خواهم.

امام صادق می‌فرمایند: وقتی جمع می‌شوید، گریه می‌کنید و گریه در گریه می‌اندازید، ناله در ناله می‌اندازید، با هم برای حسین ما زبان می‌گیرید، روح مادرم زهرا بالای سرتان می‌آید و آن هم با شما گریه می‌کند. مادرم تک‌تک شما را با اسمتان، اسم مادرتان و اسم پدرتان دعا می‌کند. وای حسین!

«هتک فیه حرمتنا»، در محرم و در دههٔ عاشورا -امام هشتم می‌گویند- تمام حرمت ما را لگدمال کردند. امام هشتم می‌فرمایند: در آن روز بسیار گرم که همین اوائل مهر بوده است. من دنبال کردم ببینم دههٔ عاشورا در ماه‌های شمسی چه زمانی اتفاق افتاده، همین هفت‌هشت‌ده روزهٔ اوّل مهر بود و بیابان عراق هم گرم و آفتاب سوزان. امام هشتم می‌فرمایند: «ازرمة النیران فی مضاربنا»، تمام خیمه‌هایمان را آتش زدند. نمی‌دانم چه بگویم! شما بچهٔ کوچک دارید یا داشته‌اید. توجه کرده بودید یک نوک سوزن، یک نوک چوب نازک، یک بدنهٔ قوری داغ به انگشت بچه‌تان می‌رسید و می‌دیدید که بچه چطور بالا و پایین می‌پرد و هی می‌گوید مادر! بابا! آن‌وقت اینها در این همه آتش! فکر کنید زیر این خیمه نشسته بودند و خیمه آتش گرفته، زینب کبری در آتش‌ها می‌دویدند و بچه‌ها را کنار می‌بردند. بعد از آتش‌زدن -امام هشتم می‌گویند- هیچ‌چیزی در خیمه نبود، مگر اینکه بردند! خب بالاخره بچه‌ها، خانم‌ها لباس می‌خواهند و چهل‌روز باید شام ببرند و برگردانند. وای زینب چه کشیده! یک بچه اگر به عمه‌اش می‌گفت: عمه پیراهنم خاکی شده و به بدنم چسبیده، یک پیراهن بده عوض بکنم، نبود! امام هشتم می‌گویند: همه را برده بودند و خیلی سخت گذشت! این‌قدر سخت گذشت که زین‌العابدین می‌گویند در مسیر شام، دوتا بچه در یک کجاوه نشسته بودند و بغل‌به‌بغل من شترشان آمد که رد شود، دیدم آن بچهٔ کوچک به بزرگ می‌گوید جاده کِی تمام می‌شود و ما کِی می‌رسیم؟ این جملهٔ امام هشتم، هم برای شما که هر روز این برنامه سرتان می‌آید و من از بالای منبر می‌بینم و خودم را خیلی نگه می‌دارم که بتوانم برایتان حرف بزنم، وگرنه بالای منبر می‌مُردم! «ان یوم الحسین اقرح جفوننا»، این عاشورای حسین ماست! از بس این اشک ما را درآورد، پای چشممان را زخم کرد. «اقرح جفوننا»، یعنی پای چشم‌هایمان زخم شد؛ یعنی شبانه‌روز در این ایام محرّم گریه می‌کنیم. کنار بستر امام مجتبی، یک نیم‌ساعتی مانده که حضرت ازدنیا برود، چشمش را باز کرد و گفت: حسین‌جان! به قول ما برای من این‌جور گریه نکن و خودت را نکش. گفت: برادر، چطوری مرگ تو را طاقت بیاورم؟

مرگ برادرش که در رختخواب و زیر سقف بود، اما گفت: چطوری مرگ تو را طاقت بیاورم؟ مرگ بچهٔ برادرت را چطوری طاقت آوردی؟ تو که مرگ در رختخواب برادرت را طاقت نیاوردی، حسین‌جان! گفت: حسین‌جان! من که با یک سم دارم طبیعی می‌میرم، اما «لا یوم کیومک یا ابی‌عبدالله»، روزی مثل روز تو نیست، حسین جان! بعد چشمش را از ابی‌عبدالله برداشت، یک نگاه به گوشهٔ اتاق کرد. اسم بچهٔ بزرگش حسن بود، گفت: حسن بیا جلو! قاسم بیا جلو! عبدالله که هنوز راه نیفتاده بود و یک سالش بود، گفت: حسین‌جان! خیلی دوست دارم در کربلای تو شرکت کنم. ای‌کاش! خودم بودم و جانم را قربانت می‌کردم؛ اما حالاکه خودم نیستم، این سه‌تا بچهٔ من غلام تو هستند. اگر این بچه‌های من در کربلا مخصوصاً قاسم آمد تا از تو اجازه بگیرد و به میدان برود، ممانعت نکن و بگذار من هم در پرونده‌ام شهید کربلا داشته باشم. آی حسین! وای حسین! قاسم بعد از شهادت علی‌اکبر آمد. حسن در حملهٔ اول به‌شدت زخمی شد و در کشته‌ها ماند، اهل‌بیت پیدایش کردند و بردند؛ اما قاسم آمد، نه شمشیری به قدش می‌رسید و نه زرهی به اندازه‌اش است و نه خودی به اندازه‌اش است، هیچی نیست! با عمامهٔ پدرش و با یک پیراهن عربی آمد، عمو بروم؟ نه عزیزم، نه، نرو! عمو بروم؟ نه! دوسه‌بار که روایات را دیشب می‌دیدم، اول آمد و گفت: بگذار از طریق عاطفی اجازه بگیرم، اوّل آمد و صورت عمو را بوسید. فدای آن صورتت که یک ساعت بعد روی خاک افتاد. آخ فدای صورتت!

عموجان، نمی‌شود بروی. چرا می‌گفت نمی‌شود؟ می‌گفت: داغ اکبر کم نیست! بگذار همان یک‌دانه داغ را من داشته باشم؛ بعد هم اکبر پسر من بود و تو یتیم هستی و یتیم را باید رعایت کرد. گفت: عمو، خیلی خب من نروم! دستت را به دست من بده. گفت: عموجان بیا این دست من. فدای دستت بشوم که یک ساعت دیگر مقطع‌الاعضاء شد! خم شد و دست عمو را بوسید و گفت: بروم؟ نه عموجان! گفت: بالاخره اجازه می‌گیرم. روی زمین افتاد و پای عمو را بوسید. پیغمبر می‌فرمایند: هر چشمی که برای حسن من گریه کند، من ضامن هستم تا در قیامت گریان نباشد. حسن‌جان! جایت خالی بود که ببینی بچه‌ات چه کار کرد! ابی‌عبدالله بغلش گرفت و در آغوش همدیگرند، خانم‌ها دارند می‌بینند. یتیم در بغل ابی‌عبدالله است و امام چنان دارد گریه می‌کند، قاسم دارد گریه می‌کند که بی‌حال شدند و هر دو روی زمین افتادند. گفت: عمو می‌خواهی بروی، برو! رفت و جنگ کرد، زور لشکر به قاسم نرسید؛ دستور دادند که سنگبارانش کنند. رجم که شنیده‌اید! آدم را در سنگباران می‌کشند. سنگ و نیزه می‌آید! نیزه می‌آید و در سینه می‌خورد! شمشیر می‌آید و می‌زند به گلو می‌زند! سنگ می‌آید و چشم را می‌زند! پیشانی را می‌زند! دهان را می‌زند! افتاد و فقط صدا زد که عمو بیا!


شب هفتم...................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب هفتم

سخنرانی هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

آنهایی که به فرمودهٔ خداوند در قرآن مجید خواهان سعادت‌اند، مشتاق خیر دنیا و آخرت‌اند و علاقه دارند که خیمهٔ زندگی‌شان در دنیا و آخرت سالم و مستقیم برپا بشود، همهٔ این مطالب در این یک جملهٔ قرآن است: «لِمَنْ شاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیمَ» ﴿التکویر، 28﴾. مگر همهٔ این سرمایه‌ها را دلتان بخواهد که «شاء»، خواهان باشید، یک راه بیشتر ندارد. روی‌گردانی از این یک راه نیز روی آوردن به هر نوع انحرافی است. از زمان آدم تا الآن، یک نفر را سراغ نداریم که در جادهٔ انحرافی سود واقعی نصیب او شده باشد. کل آن در ارزیابی‌های قرآن خسارت و زیان است، لعنت خداست، نفرت خداست، لعنت فرشتگان است، لعنتِ لعنت‌کنندگان است و با ترکیب ادبی که آیات قرآن دارد، الآن منحرفین از این یک راه در دوزخ هستند و آتش جهنم به آنها احاطه دارد؛ الّا اینکه پردهٔ دنیا نمی‌گذارد ببینند و آن آتش را حس کنند و احاطهٔ آتش را به خودشان لمس کنند. «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» ﴿العنکبوت، 54﴾، محیط اسم فاعل است و معنی حال می‌دهد. الآن جهنم بر کل منحرفان احاطه دارد، ولی نمی‌فهمند و لمس نمی‌کنند.

توضیحاتی هم آیات دیگر دارد، مثلاً خوردن مال حرام، مال غصب، رشوه، ربا، تقلب و اجناس دیگر حرام، مال یتیم، «ان الذین یأکلون»، آنهایی که همین الآن دارند مال یتیم را ملک خودشان می‌کنند، «إِنَّ اَلَّذِینَ یأْکلُونَ أَمْوالَ اَلْیتامی ظُلْماً إِنَّما یأْکلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً» ﴿النساء، 10﴾، دارند در شکم خود آتش می‌ریزند؛ ولی الآن این آتش را لمس نمی‌کنند و به‌محض اینکه وارد برزخ بشوند، در زندگی برزخی‌شان «اَلنّارُ یعْرَضُونَ عَلَیها غُدُوًّا وَ عَشِیا»﴿غافر، 46﴾، شبانه‌روز برزخ آتش به آنها حمله‌ور است «وَ یوْمَ تَقُومُ اَلسّاعَةُ»، تا وقتی قیامت برپا بشود که در قیامت در خود دوزخ قرار می‌گیرند؛ یعنی عذابْ عذابی است که سهم برزخ است، عذابْ عذابی است که سهم قیامت است؛ اما قرآن خیلی زیبا به مردم جهان اعلام می‌کند، بدون اجبار، بدون فشار و بدون زور، بشر را در کمال آزادی انتخاب قرار می‌دهد، «لمن شاء منکم ان یستقیم»، اگر دلتان می‌خواهد، یک راه دارد که خیر دنیا و آخرت را به‌دست بیاورید و این یک راه هم، این است که از سه نفر عالِم که علم فراگیر دارند، ظاهر و باطن عالم پیش آنهاست، ظاهر و باطن خلقت پیش آنهاست. از سه عالم که هر سه عالم هم سه عاشق نسبت به شما هستند، سه خیرخواه و سه دلسوز و سه منبع رحمت و عاطفه هستند، پیروی کنید! کار مشکلی هم نیست، کار سختی هم نیست، کار طاقت‌فرسایی هم نیست.

شما امروز صبح بیدار شدید و نماز خواندید، طاقت‌فرسا بود؟ شما رمضان گذشته روزه گرفتید، طاقت‌فرسا بود؟ شما سر سال -طبق آیات سورهٔ انفال- یک‌پنجم سود کسب و نه کل سرمایه را به پروردگار به‌عنوان خمس می‌پردازید، کار طاقت‌فرسایی است؟ شما از شش صبح تا ده صبح اینجا می‌آیید، می‌نشینید و با شدت، با حدّت و با سوزِ دل گریه می‌کنید، کار طاقت‌فرسایی است؟ نه، اینکه طاقت‌فرسا نیست، بلکه عشق هم می‌کنید. نه اینکه طاقت‌فرسا نیست! نماز می‌خوانید، روزه می‌گیرید، پول می‌دهید، سیاه می‌پوشید، گریه می‌کنید و خودتان اقرار می‌کنید و می‌گویید سبک شدم، حال کردم، راحت شدم.

خب این سه نفر، اوّلی‌شان وجود مقدس پروردگار است. «اطیعوا الله»، چرا ما باید از خدا اطاعت کنیم؟ چون خالق ماست، مالک ماست، رزاق ماست، حق ربوبیت، حق الوهیت، حق رزق، حق مالکیت بر ما دارد و این حقوق نیز عقلاً و شرعاً حق اطاعت می‌آورد. از خدا اطاعت کنید، یعنی از علم بی‌نهایت، از رحمت بی‌نهایت، از لطف بی‌نهایت و از خیرخواهی که وجودش بی‌نهایت است. این خیلی زیباست که ما از او اطاعت کنیم که همه‌کارهٔ ماست و همه‌چیز ما هم در دست اوست؛ حیات ما، مرگ ما، برزخ ما، قیامت ما و کارگردانی نسبت به ما. این اطاعتْ یک اطاعت حقی است؛ این یک اطاعت عقلی است.

اما نفر دوم، «واطیعوا الرسول»، از پیغمبر من اطاعت کنید که من پیغمبرم را این‌گونه برای شما فرستاده‌ام: «ما ارسلناک الا رحمة للعالمین». از این رحمت گسترده اطاعت کنید! از این وجود مقدسی که «حریص علیکم» است. این چه جملهٔ عجیبی است! از این انسانی که نسبت به شما برای اینکه یک نفرتان در دنیا و آخرت گرفتار نشوید، حریص است. حرص می‌زند که یکی به جهنم نرود. «بالمؤمنین رئوف رحیم»، به باایمان‌های شما بسیار مهرورز و رئوف و رحیم و مهربان است.

پیامبر اسلام بیابان بین مکه و مدینه را با چهارپنج نفر می‌رفتند، پیرزنی را دیدند که داشت بند مشک باز می‌کرد تا در چاه بیندازد. جلو آمدند و فرمودند: چه می‌کنی؟ گفت: دوسه‌تا پسر دارم که دام به صحرا می‌برند و من هم زندگی‌شان را فراهم می‌کنم تا ظهر که می‌آیند، سفره‌شان آماده باشد. آب می‌خواهم ببرم. فرمودند: این مشک سنگین است، به من بده تا در چاه بیندازم و پر کنم و تا دم چادرهایت بیاورم. گفت: این کار را می‌کنی؟ فرمودند: بله این کار را می‌کنم. گفت: اگر این کار را بکنی، به پدر و مادرت دعا می‌کنم! فرمودند: خوب است، به من بده! مشک پر از آب، سنگین، روی دوشش است و دارد مثل باران عرق می‌ریزد. پیرزن از دنبال ایشان و یاران کنار دست، یکی‌شان گفت: آقا مشک را بدهید من بیاورم، خیلی سنگین است! یک نگاه بامحبتی کردند و فرمودند: دوست دارم بار امتم را خودم به دوش بکشم. از این عالم باید اطاعت کرد، از این رحیم، از این رئوف، از این دلسوز، از این مهربان، از این آبرودار! الله‌اکبر از آبروداری که شب معراج به پروردگار گفت: پروندهٔ یک نفر از امت من را -امتش شما هستید، شما امت هستید! عرق‌خور حرفه‌ای و رباخور حرفه‌ای و بی‌حجاب حرفه‌ای و مفسد حرفه‌ای و دزد حرفه‌ای، خودش 1500 سال پیش اعلام کرد که من از آنها بیزار هستم و آنها امت من نیستند؛ اما می‌توانند توبه کنند و امت بشوند. شما را گفت و امثال شما را در گذشته و در آینده گفت- محبوب من پروندهٔ یک نفرشان را جلوی یک پیغمبر و اهل محشر باز نکن که من طاقت ندارم آبروی امتم برود.

هر ‌چیزی را که کمترین لطمه‌ای به آبروی کسی می‌زند، در همراه‌هایتان نفرستید و آبروداری را از پیغمبر درس بگیرید! «لَقَدْ کانَ لَکمْ فِی رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» ﴿الأحزاب، 21﴾، خطاب رسید: حبیب من! خیالت راحت باشد، من خواستهٔ تو را قبول کردم؛ اما یک چیزی هم به خودت بگویم. عرض کرد: یا رب! چه‌چیزی؟ فرمود: پیش تو هم پروندهٔ یکی‌شان را باز نمی‌کنم!

 اما نفر سوم: «والذین آمنوا»، آن که درجات ایمان را گذرانده و وجودش خود ایمان شده است، «الذین یقیمون الصلاة»، آنهایی که خود نماز شدند، «و یوتون الزکاة و هم راکعون». امام صادق و امام باقر روایات زیادی دارند که فرموده‌اند: «نحن الصلاة، نحن الایمان، نحن الزکاة»، از اینها هم اطاعت کنید که اینها هم علمشان علم پیغمبر است و علم پیغمبر هم علم خداست. من این ولایت در اطاعت را به پیغمبرم و به ائمه طاهرین دادم و آنها هم لطف محض هستند، محبت محض هستند، کرامت محض هستند. آنها به شما عجیب علاقه دارند که خودشان می‌فرمایند: علاقهٔ شما نسبت به ما با علاقهٔ ما نسبت به شما فرق می‌کند. شما یک ظرفیت محدودی هستید و ما یک ظرفیت نامحدودی هستیم و خیلی فرق می‌کند.

پرده برکش من به تو عاشق‌ترم

 این است داستان محبت ائمه طاهرین! به حضرت رضا عرض کرد: آقا من را دعا می‌کنید؟ امام چهره‌شان دَرهَم رفت و فرمودند: چرا این سؤال را کردی؟ شما همه‌تان تا قیامت پیش ما هستید و هر روز هم دعایتان می‌کنیم. چرا این سؤال را کردی؟ وقتی یک مردهٔ غریبه‌ای را در نیشابور دفن کردند، امام در قبرش رفتند و بند کفنش را باز کردند، خم شدند و صورت میّت را بوسیدند، سپس بیرون آمدند و گفتند: آقا، مدینه خدمت شما رسیده بود؟ فرمودند: این تا حالا من را ندیده بود! گفت: پس شما چطور در قبرش رفتید و صورتش را بوسیدید؟ فرمودند: تمام شیعیان ما تا قیامت در سینهٔ ما هستند و ما همه را به اسم و به پدر و مادر می‌شناسیم.

برادران! خواهران! ائمهٔ ما عاشقِ مُردهٔ ما هم هستند، چه برسد زنده! چه برسد سیاه‌پوشمان! چه برسد گریه‌کن ما! امیرالمؤمنین در گرمای کوفه فرمودند: بیرون دروازه بروید(آن‌وقت کوفه حصار داشت)! بیرون دروازه آمدند و روی خاک‌ها نشستند. امام که کار بی‌حکمت نمی‌کند، سؤال کردند: علی‌جان! اینجا چه کار داری؟ فرمودند: یکی از دوستانم، یارانم، عاشقانم در یمن در حال احتضارش به سه‌چهارتا پسرش گفته تا من نمرده‌ام، من را روی شتر بیندازید و باسرعت به کوفه ببرید تا من قبل از مُردنم، یک‌بار جمال امیرالمؤمنین را ببینم و بمیرم! بچه‌ها مرد مُرده را روی شتر انداخته‌اند و دارند می‌آورند. من به اینجا برای استقبال آمده‌ام. از مردهٔ ما استقبال می‌کنند، چقدر ما را دوست دارند! ما هم شما را دوست داریم. دعای شماهاست که تا حالا ما را نگه‌داشته، وگرنه مگر ما قدرت داشتیم که در این دنیای پرفسادْ شیعه بمانیم! سالم بمانیم! نمازخوان بمانیم! سیاه‌پوش بمانیم! گریه‌کن بمانیم! شما ما را تا حالا نگه داشته‌اید.

گر که از جانب معشوق نباشد کششی

 کوشش عاشق بیچاره به‌جایی نرسد

حالا قرآن مژده می‌دهد: «وَ آن تُطِیعُوا اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یلِتْکمْ مِنْ أَعْمالِکمْ شَیئاً» ﴿الحجرات، 14﴾، شما که مطیع پیغمبر و خدا و ائمه هستید، آنچه عمل می‌کنید، ذره‌ای از عملتان کاسته نمی‌شود، عمل کهنه نمی‌شود، عمل پژمرده نمی‌شود؛ بلکه اعمال شما در سایهٔ اطاعت خدا و پیغمبر و ائمه رو به فزونی می‌رود. یک‌دانه ده برابر می‌شود! یک‌دانه هفتصد برابر می‌شود! اینها محاسباتقرآن است که یک‌دانه بی‌حساب می‌شود و دیگر شمردنی نیست.

 بدین مژده گر جان‌فشانم رواست

 که این مژده آسایش جان ماست

 آن‌وقت این خدا و پیغمبر و ائمه که می‌دانید مجموعهٔ دستورات و احکامشان عاشقانه است، از بین همه دستورها دوتا دستور دارند که من این دوتا را انتخاب کردم تا برایتان بگویم.

یک: پیغمبر می‌فرمایند: «فی الکبد الحراء اجر»، هرکسی تشنهٔ جگرسوخته‌ای را آب بدهد، پاداش دارد. من که روایت گریه‌داری نخواندم! ذهنتان کجا رفت؟ جگر تشنه! یک جگر تشنه برای بزرگ‌ترهاست و یک جگر تشنه برای بچهٔ شش‌ماهه، امام باقر می‌فرمایند: «ان الله تبارک‌وتعالی یحر ابراء کبد الحرا»، خود خدا عاشق سیراب‌کردن تشنه است، تشنه‌ای که جگرش دارد از تشنگی می‌سوزد. «من سقی کبد الحراء من بهیمة و غیرها اضل الله فی عرشه یوم لا ظل الا ظله»، اگر نفر به یک گوسفند تشنه آب بدهد، به یک شتر تشنه آب بدهد، به یک حیوانی آب بدهد، به غیر حیوان آب بدهد، خدا او را در قیامت در سایهٔ عرشش قرار می‌دهد؛ درحالی‌که آن روز سایه‌ای غیر از سایهٔ عرش خدا نیست. چه دینی! چه محبتی! چه دستوراتی! رسول خدا می‌فرمایند: «ان الرجل اذا سقی امرأة الماء اجر»، اگر کسی همسرش در خانه تشنه است، بلند شود و یک لیوان آب بیاورد و به این زن تشنه بدهد، پیش خدا پاداش دارد. به یک زن تشنه! به همسرش!

خیلی این دوتا برادر دویدند تا این زن‌ها را سیراب کنند، اما نشد. خیلی دویدند! جان دادند! مخصوصاً وجود مبارک ابی‌عبدالله برای رباب خیلی دوید، اما نشد. این‌قدر این زن باکرامت بود که ابی‌عبدالله عاشق این زن بود، عاشق کرامت و فضیلتش. دوتا فرزند برای ابی‌عبدالله آورده که این دوتا غوغا هستند، یکی‌اش حضرت سکینه است که هرکس آمد با او ازدواج کند، امام فرمودند نه، این دختر در دنیا هم‌کفو ندارد و به کسی نمی‌دهم. او در سن ده دوازده‌سالگی به مقام انسلاخ رسیده است. یک بچه‌اش هم اصغر است که این دوتا برای رباب هستند.

امام باقر می‌فرمایند: «ان اول ما یبدأ به یوم القیامة صدقة الماء»، اوّلین پاداشی که خدا شروع می‌کند، پاداش به کسی است که تشنه را آب داده و چقدر مهم است! چقدر مهم است! من بقیه‌اش را نخوانم که آدم را آتش می‌زند. این روایت را یکی‌دوبار اشاره داشته‌ام، اما الآن کاملش را نوشته‌ام. امام صادق از امام باقر از زین‌العابدین نقل می‌کند: مردم در خانهٔ امیرالمؤمنین ریختند! باغ‌ها دارد می‌سوزد، کشاورزی دارد نابود می‌شود و راه گرفتن باران هم نماز باران است؛ یعنی باید سه روز مردم لباس‌هایشان را برعکس بپوشند و به بیابان بروند و نماز بخوانند تا خدا باران بدهد، شاید هم ندهد! امام دیدند اینها دارند می‌گویند باغ‌ها دارد می‌سوزد، کشاورزی دارد نابود می‌شود، نمی‌شود سه‌روز رفت نماز خواند و راه میان‌بُر می‌خواهد! راه میان‌بر خدا هم -علی می‌داند- فقط دست حسین است. راه میان‌بر یعنی حسین من، شما را هیچ‌جا معطل نمی‌کند و آن فقط راه میان‌بر دارد. به مردم فرمودند صبر کنید! به خانه آمدند و گفتند: حسین من، بلند شو و برو دعا کن! کجا؟ در بیابان؟ نه در همین درِ خانه دعا کن. ابی‌عبدالله آمد. «اللهم المعطی الخیرات»، ای خدایی که همهٔ خوبی‌ها را عطا می‌کنی، «و منزل البرکات»، ای خدایی که همهٔ برکات را نازل می‌کنی، «ارسل السماء علینا مدرارا»، به آسمان بگو باران فراوان بریزد، «و اسقنا قیصا مقراصا»، باران پرمنفعت نازل کن، «واسعا قربا»، بارانی که همهٔ منطقه را بگیرد و این باران، باران قطره‌قطره‌ای باشد و سیلاب از آن جاری نشود. حرفش در دهانش تمام نشده بود که باران شروع کرد. عرب دوان‌دوان به درِ خانه آمد و گفت: حسین‌جان! بیابان‌های بیرون را من الآن دیدم، تمام چاله‌ها پر از آب شده! تمام رودخانه‌ها پر از آب شده! حسین میان‌بر است. خب باغ‌هایتان که سیراب شد، کشاورزی‌هایتان که شاداب شد، تلافی‌تان چه بود؟ این‌قدر آقا بود! آقای ما را هیچ‌کس ندارد و خدا راه میان‌بر را به هیچ‌کس جز آقای ما نداده است. این‌قدر آقا بود که بچه را وقتی روی دست بلند کرد، نگفت به تلافی آن باران، یک مقدار آب بدهید! نگفت! خیلی آقایی حسین‌جان!

برادران! مادران! من یک چند قطعهٔ کوتاه از زین‌العابدین بگویم، می‌خواهید خیلی گریه کنید، گریه کنید! یک روز زین‌العابدین با اصحاب اهل حدیث در مدینه نشسته بودند که یک‌مرتبه درِ خانه باز شد و چندتا بچهٔ کوچک دختر و پسر داشتند دنبال هم می‌کردند، بازی می‌کردند که زین‌العابدین به‌شدت گریه کردند. گفتند: یابن‌رسول‌الله! چهارپنج‌تا بچه هستند که دارند بازی می‌کنند، چرا گریه می‌کنی؟ فرمودند: بچه‌های ما خیمه‌به‌خیمه دنبال آب می‌دویدند، چرا گریه نکنم! این یک قطعه.

اما قطعه دوم: وای دیگر نمی‌توانم روضه بخوانم! یک روز در خانه نشسته بود که در زدند، فرمودند: ببینید کیست. گفتند: آقا یک بچه را آورده‌اند تا در گوشش اذان و اقامه بگویید. می‌دانید وقتی آدم می‌خواهد اذان و اقامه بگوید، بچه را بغل می‌گیرد، سر بچه می‌افتد. تا زین‌العابدین گلوی بچه را دید! مردم! گلوی شش‌ماهه طاقت تلنگر با انگشت را ندارد، چطوری با تیر سه شعبه حمله کردید؟

یک قطعهٔ دیگر: امام در حال حرکت به میدان بودند و تقریباً پنج شش‌قدمیِ لشکر رسیده بودند، دیده‌اید که خیمه‌گاه تا حرم چقدر راه است؟ خیلی فاصله نیست و اگر از خیمه‌گاه پنج نفر با هم داد بزنند، در صحن می‌شود شنید. امام یک‌مرتبه دیدند که کل حرم شیون شد، فریاد شد! برگشتند. فدایت شوم! بعد از هفده بار جنگ عمومی در آن گرما، تشنه و گرسنه به میدان رفتی و برگشتی. فدایت شوم! همیشه حرفش با زینب بود و اخبار را از خواهر می‌گرفت. خواهر چه شده که همه به شیون افتاده‌اید؟ گفت: حسین‌جان! صدایت در خیمه رسید. کدام صدایش؟ «هل من ناصر ینصرنی، هل من معین یعیننی». خیلی عجیب است حسین‌جان! تا صدایت در خیمه آمد، این بچه یک فشار داد و قنداقه را پاره کرد و خودش را از گهواره پایین انداخت؛ یعنی بابا یار داری! فرمودند: ببندید در قنداقه ببندید و به من بدهید! به میدان آورد. خدایا! با چه دلی این حرف را بگویم؟ کار ابی‌عبدالله به کجا رسید! «ان لم یرحمونی ترحموا هذا الصغیر»، اگر به من محبت ندارید، اگر به من رحم ندارید، به این بچه رحم کنید! چقدر مگر آب می‌خواهد؟ بیشتر که نمی‌خواهد! چقدر مگر آب می‌خواهد؟ تیر سه شعبه یعنی از سه طرف -از جلو و دو طرف- می‌دَرَد. یک‌لحظه ابی‌عبدالله دیدند که سر در وسط میدان پرید! تنها کاری که کردند، خنجرشان را کشیدند و قنداقه را پاره کردند که بچه بتواند دست‌وپا بزند!

شب هشتم..................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب هشتم
 سخنرانی هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

در سوگندهای قرآن، اگر به دعوت خود قرآن در آنها تدبر و دقت کنیم، راه‌گشای به چند حقیقت است: یکی راه توحید را به‌سوی قلب باز می‌کند، چراکه بخشی از این سوگندها سوگند به عناصر و مخلوقات جهان هستی است. راه را برای زدودن شرک باز می‌کند و متدبر اگر بیمار شرک باشد، شرک را که ظلم عظیم است؛ یعنی معبودی را کنار خدا قراردادن، درحالی‌که حق معبودیت فقط با خداست و پاک می‌کند، دل صافی به انسان می‌دهد و دل را آینهٔ روشنی برای تابش تجلی توحید می‌کند و صیقلی برای پاک‌کردن غبار شرک از این آینه است. خوب که آدم قسم‌ها را می‌فهمد، راه را برای عبادت در پیشگاه خدا باز می‌کند؛ خدایی که این‌قدر به ما انسان‌ها لطف کرده، محبت کرده، احسان کرده، نباید برای او بندگی کرد؟ نباید به حرفش گوش داد؟ نباید با قرآنش، با نبوتش، با امامتش، با معادش هماهنگ شد؟ تدبر در قسم‌ها فکر را باز می‌کند و درهایی از علوم طبیعی و جهان‌شناسی را به روی انسان باز می‌کند. آدم با تدبر در قسم‌ها عالِم می‌شود، دانشمند می‌شود و فضیلت پیدا می‌کند. «إِنَّما یَخْشَى اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ» ﴿فاطر، 28﴾می‌شود و مورد احترام حق قرار می‌گیرد. «هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ» ﴿الزمر، 9﴾، این آیه در لنگه‌های مثبت قرار می‌گیرد که در سورهٔ فاطر است. «وَ ما یَسْتَوِی اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِیرُ» ﴿فاطر، 19﴾، «وَ لاَ اَلظُّلُماتُ وَ لاَ اَلنُّورُ» ﴿فاطر، 20﴾، «وَ لاَ اَلظِّلُّ وَ لاَ اَلْحَرُورُ» ﴿فاطر، 21﴾، آدم زنده می‌شود و از جرگهٔ مُردگان و جاهلان و نادانان بیرون می‌آید که این گوشهٔ اندکی از آثار عظیم و بی‌نهایت قرآن است.

این بحث سوگندهای قرآن که هدف‌دار است، فلسفه‌دار است، و اما کل آیات کتاب خدا یک مفهوم دارد که ما آیه را به لغت می‌خوانیم و به کتاب‌های علمی و به تفاسیر مراجعه می‌کنیم تا آیه را می‌فهمیم. «ذلِکَ اَلْکِتابُ لارَیْبَ فِیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ» ﴿البقرة، 2﴾، دنبال لغت متقین که می‌رویم، یعنی خودْنگهداران از خطرات دنیا و آخرت، آن که مثل شماها حال خودْنگهداری از خطرات دنیا و آخرت را دارد. «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی»، دستش را می‌گیرد؛ یعنی وقتی خدا می‌بیند یک بنده‌اش -مرد و زن، پیر و جوان، سیاه و سفید- عاشق این است که خود را از هجوم خطرات دنیا و آخرت و زخم‌‌خوردن از این خطرات نگه دارد، عاشقش می‌شود و دستش را می‌گیرد و جلوهٔ هدایت را در قلبش روشن می‌کند، محبت ایمانی پیدا می‌کند و «بالاخرة هم یوقنون» می‌کند و بعد «اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون» می‌شود. این مفهوم است که من نشسته‌ام و متقین را دنبال کرده‌ام و فهمیده‌ام یعنی چه و لذت هم برده‌ام. دیدم عجب فضای عالیی است و لذت بردم از اینکه در این فضا هستم یا علاقه‌مند شده‌ام که در این فضا وارد شوم. این مفهوم!

آیات یک مصداق دارد؛ البته مصداق کلی دارد، کلی که منطبق بر افراد کثیر است. یکی از مصادیق اهل تقوا امیرالمؤمنین است. مصداق یعنی ما آیه را بیرون از آیه به‌صورت انسان می‌بینیم. آیه روی صفحهٔ متقین است و بیرون از صفحهٔ خطی و چاپی مصداق دارد. یقین بدانید هیچ آیه‌ای در قرآن بدون مصداق نیست. امیرالمؤمنین یک خطبه دارند –که عاشقانه‌ترین خطبه‌شان است- به نام متقین که 110 وصف برای اهل تقوا بیان کرده‌اند و درحقیقت خودشان را معرفی کرده‌اند؛ البته بدون اینکه بگویند این 110ویژگی به‌صورت اتمّ و اکمل در خود حضرت بوده است. این مصداق متقین و این هم یک مسئله.

 مسئلهٔ سوم: قرآن دوتا قسم خورده است: «و والد و ما ولد»، قسم به پدر و قسم به پسرش؛ نه پسر، بلکه «و والد و ما ولد». ولد فعل است و پسرش می‌شود. پسر این پدری که دارم به آن قسم می‌خورم. مفهوم این آیه معلوم است. سوگند به پدر و به آن فرزندی که از او تولید شده و به‌وجود آمده است. آیه یک مصداق ندارد، بلکه خیلی مصداق دارد؛ ولی من مصداق اتمّ و اکمل عاشقانه و عارفانهٔ این آیه را برایتان بگویم.

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست

 شما مؤمن هستید، پاک هستید و خیلی در حقایق الهی دنبال دلیل نیستید و به‌خاطر نورانیت قلبتان باور می‌کنید. سلمان نیامد به پیغمبر بگوید دلیل نبوتت چیست؟ ابوذر نیامد بگوید دلیل نبوتت چیست، بلکه سلمان وقتی آمد و آن چهرهٔ ملکوتی را دید و آن سخنان حکیمانهٔ عرشی را دید، قبول کرد و سلمان شد. نگفت اگر راست می‌گویی، ما را دو نیمه کن! اگر راست می‌گویی، آب دهان در چاه خشک بینداز تا پر از آب بشود! اگر راست می‌گویی، به درخت نخل خشک تکیه کن که سبز بشود! اهل دل، اهل حال، اهل عرفان، اهل نیمه‌شب، خیلی راحت حقایق را قبول می‌کنند. اینها آدم‌های به تمام معنا بی‌دردسری برای دین هستند، مثل شما. خدا دارد سوگند می‌خورد و این را در ذهنتان داشته باشید! ذات مستجمع جمیع صفات کمال، جلال، جمال، علم بی‌نهایت، رحمت بی‌نهایت، لطف بی‌نهایت، احسان بی‌نهایت دارد قسم می‌خورد! باید خیلی اسرار در قسمش باشد و قسم او ساده نیست. «و والد قسم به حسین ‌بن علی»، دلیل می‌خواهید که دلیلش خود ابی‌عبدالله است. دلیل می‌خواهید و دلیلش انسان کامل‌بودنش است، دلیلش عشق شدید خدا به اوست. «و والد و ما ولد»، قسم به حسین و سوگند به علی‌اکبرِ حسین! مگر علی‌اکبر در چه مقامی قرار داشت؟ امام‌صادق می‌فرمایند: از روزی که این پسر به‌دنیا آمد تا وقتی که پدر سرش را روی دامنش گذاشت، «طرفة عین ابدا»، اکبر ما به‌اندازهٔ یک پلک به‌هم‌زدن از خدا جدا نبود و این قسم دارد! سوگند به حسین، یعنی بندگی را ببینید، هدایت را ببینید، تقوا را ببینید، عشق را ببینید، گذشت را ببینید، «فناء فی الله» را ببینید، «بقاء بالله» را ببینید، ببینید من چه‌چیزی برای شما آفریده‌ام! امیرالمؤمنین می‌گویند: اگر پای نجات شما انسان‌ها نبود، خدا ما را از عالم نور به این عالم خاک نمی‌آورد و ما اینجا کاری نداشتیم! ما اینجا هیچ‌کاری نداشتیم و خدا از ما خواست که بندگان گمراه می‌شوند، در‌به‌در می‌شوند، جهنمی می‌شوند، ایمانشان به باد می‌رود، بی‌تقوا می‌شوند، شما یک مدتی در این کرهٔ خاک بروید و دست بندگان من را بگیرید.

خدایی که حسین را به ما عطا کرده، شایسته عبادت هست یا نه؟ پس خدا را عبادت کنید، پس سجده‌هایتان را طولانی کنید، پس به مردم خدمت کنید، پس مشکل مردم را حل بکنید، پس به داد مردم برسید، پس درد مردم را دوا کنید، اینها کارهای ابی‌عبدالله است. آمد گردن کج کرد و گفت: واقعاً ندارم! گفتند: از مسجد بلند شو و دنبال من بیا تا به خانهٔ ما برویم. به قنبر گفتند: از باقی‌ماندهٔ سفر حج چقدر مانده است؟ گفت: آقا چهارهزار درهم. فرمودند: بیاور! به مردم برسید، به اقوامتان برسید، به یتیم برسید! عبایش را برداشت و پهن کرد، پول‌ها را در عبا ریخت و عبا را به او داد، خداحافظی کرد و در حیاط را بستند. فقیر پشت در آمد و چنان گریه کرد و شروع به خواندن روضه کرد که خدایا! یعنی این دوتا دست باید زیر خاک برود؟ چه خبر از گودال داشت که با این دوتا دست چه کار کردند! «و والد»، سوگند به حسین که راه توحید است، راه نبوت است، راه معاد است، راه خدمت است، راه عاطفه است، راه محبت است، راه مردم‌نوازی است، راه یتیم‌نوازی است. تمام جاده‌های خیر دنیا و آخرت از آن‌کسی سرچشمه می‌گیرد که دارم به او قسم می‌خورم.

«و ولد»، و قسم به علی‌اکبر که راه ادب است، راه وفاست، راه تواضع است، راه خدمت است، راه بالاترین احسان به پدر و مادر است، بیشترش را نداشت که به پدرش بگوید بیشتر ندارم که در راه تو هزینه کنم،  بابایک جان دارم با یک بدن! علی‌اکبر در مدینه به خادمش گفت: غروب به غروب بر بالای پشت‌بام آتش روشن کن و این آتش تا دو نصف شب باشد، سپس در بین مردم پخش کن که هر غریبی، هر گرفتاری، هر مسافری وارد مدینه می‌شود و جا ندارد، این آتش را ببیند و بیاید خانه من بیاید. فدایتان بشوم!

چندتا آیه در قرآن داریم: «وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ» ﴿العنکبوت ، 8﴾، من به همهٔ انسان‌ها سفارش کردم که به پدر و مادر نیکی کنید، چقدر؟ کلمهٔ احسان نکره است و «الف» و «لام» ندارد که حد معلوم کند. هرکسی پدر و مادر دارد، سفارشم به او این است که در حد کامل احسان بکند؛ همه‌جور احسانی، اصلاً پیش او برود و بنشیند، حتی اگر کاری هم ندارند، پدر و مادر فقط با محبت به آنها نگاه کند که آنها از نگاه فرزند لذت ببرند و بفهمند که بچه‌شان عاشقشان است. چطور عاشق به معشوق نگاه می‌کند و نگاه حرف می‌زند؟ یک‌جوری به پدر و مادر نگاه کن که با همهٔ وجود می‌خواهمت، با همهٔ وجود خادم تو هستم، با همهٔ وجود عاشق تو هستم. هجده‌سال اینجوری ابی‌عبدالله را نگاه کرد و مادرش را نگاه کرد. این دوسه‌روزه من خیلی از کتاب‌ها را ورق زدم که ببینم بالاخره این مادر کربلا بوده یا نبوده است؟ برایم ثابت شد که بوده و چه مادری! ریشهٔ خانوادگی این مادر را هم امروز بشنوید، چون بیشترتان ام‌لیلا را نمی‌شناسید! ایشان دختر ابومروه ثقفی است. ابومروه اصالتاً اهل طائف -بین جده و مکه- است. خانوادهٔ ثروتمندی بودند، خانوادهٔ بزرگی بودند و مورد احترام تمام مردم طائف و قبائل اطرافی که اینها را می‌شناختند. ابومروه دختر عروه ثقفی بود و عروه ثقفی رئیس قبیله بود، بزرگ بود، حاکم طائف بود. بار اوّلی که شنید یک نفر در مدینه می‌گوید من فرستادهٔ خدا هستم، این دل نرم، دل آینه، دل بامحبت از طائف سوار شد، حدود به جادهٔ آن روز که من آن جاده را رفتم و آمدم، هشتاد فرسخ است، به مدینه آمد و خیلی راحت به پیغمبر گفت: آمده‌ام که متدین به دین تو بشوم! مؤمن شد و به طائف برگشت و مردم را به اسلام دعوت کرد. متکبران لجوج خوششان نیامد! نماز که می‌خواست بخواند، پدربزرگ حضرت لیلا ملتزم به گفتن اذان بود. اذان و اقامه عجیب آثار دارد؛ حتی گفته‌اند در نماز واجب، اگر در حمد که شکستن نماز حرام است و در رکوع اگر یادت آمد که اذان و اقامه نگفته‌ای، نماز را ببر، بلند شو و اذان و اقامه بگو و دوباره شروع کن! نمازش را، اذانش را، دعوتش را، حالش را نپذیرفتند. رو به قبله ایستاده بود و داشت می‌گفت «اشهد ان لا اله الا  الله» که با تیر زدند و قلبش را شکافتند و شهید شد. لیلا نوهٔ یکی از پرقیمتی‌ترین شهدای دین است که در نماز شهید شده است. باید آثار وجودی عروةبن‌مسعود در این دختربنا به قوانین وراثت ظهور کند و این دختر لیاقت پیدا کند که همسر ابی‌عبدالله بشود، لیاقت پیدا بکند که خدا علی‌اکبر را به او بدهد. این مادر!

 و اما پدر! از پدر چه بگویم؟ پدری که تمام فرشتگان نسبت به او مات و متعجب هستند. پدری که هیچ‌کسی در این عالم به‌اندازهٔ او عاشق ندارد، هیچ‌کسی! پدری که به مثل او در عالم شهادت، «و فناء فی الله» و «بقاء بالله» نبوده و سابقه هم نداشته که کل موجودات عالم برای کسی جز ابی‌عبدالله گریه کنند. ابراهیم هم ازدنیا رفت، موسی هم رفت، نوح هم رفت، یوسف هم رفت، یعقوب هم رفت، یونس هم رفت، امیرالمؤمنین رفت، پیغمبر رفت، زهرا رفت؛ اما هیچ جایی ندارد که آسمان و زمین، درختان، پرندگان، ملائکه، جن، عرش و فرش برایش گریه کنند؛ فقط برای او گریه کردند. خوش‌به‌حال شما که امروز، دیروز و فردا در گریهٔ هماهنگ با کل موجودات عالم هستید. شما دیگر در قیامت غریبه هستید؟ شما با همهٔ عالم آشنا هستید.

امروز در عالم برزخ که پرده از جلوی چشم آنها برداشته شده است، امام صادق می‌فرمایند: وقتی ازش سوال کردند که حسین کجاست؟ در کامل‌الزیارات است(کتابی که هیچ‌کس روی آن حرفی ندارد، هیچ فقیهی!) که گفت: آقا، حسین کجاست؟ فرمودند: کنار پیغمبر، زهرا، برادرش و پدرش امیرالمؤمنین است. کارش هم این است که به زمین نگاه می‌کند. کار ابی‌عبدالله دیدن گریه‌کن‌هایش است. خوش‌به‌حالتان، الآن تک‌تک شما در چشم ابی‌عبدالله هستید! به‌به! تک‌تک شما را می‌بیند. امام‌صادق می‌فرمایند: هی نگاه می‌کند و برمی‌گردد به پیغمبر، به زهرا، به امیرالمؤمنین و به امام‌حسن می‌گوید به اینها دعا کنید و از خدا برای اینها مغفرت بخواهید، نمی‌خواهم در پرونده‌شان گناه بماند. نه حقیقت است و عین حقیقت است!

«و والد»، سوگند به حسین که هجده‌سال علی‌اکبر با عاشقانه‌ترین نظر، بابا را نگاه می‌کرد و چه لذتی این بابا از این نگاه می‌برد! عجب جوانی خدا به او داد! «اشبه الناس خَلقا و خُلقا و منطقا برسولک»، چه جوانی خدا به ابی‌عبدالله داد! اما چه لطفی هم خدا به شما گریه‌کن‌ها کرده است! چه لطفی! اصلاً بالاتر از این نمی‌شود، به هیچ عنوان!

«لمّا اخبر النبی»، زمانی که پیغمبر این خبر را داد که فاطمهٔ من، بچه‌ای که امروز به‌دنیاآمده می‌کُشند: «اخبر النبی ابنته بقتل ولده الحسین»، نه فقط گفت می‌کشند، این خیلی عجیب است! علامهٔ مجلسی می‌گوید که من این متن رادر کتاب‌های علمایی دیدم که با همهٔ وجود به آنها مطمئن هستم و از آنها یادداشت کرده‌ام. نه‌تنها به زهرا گفت که بچه‌ات را می‌کشند، بلکه «و ما یجری علیه من المحن»، فاطمه را از همهٔ بلاهایی خبر داد که در کربلا بر سرش می‌آید. بچه‌هایش را می‌کشند، برادرهایش را می‌کشند، خیمه‌هایش را می‌سوزانند، زن و بچه‌اش را اسیر می‌کنند، بچهٔ شش‌ماهه را می‌کشند، ده‌ساله را می‌کشند! «بکت فاطمه»، حسین تازه به‌دنیا آمده بود و باید جشن می‌گرفتند و شیرینی و نُقل پخش می‌کردند؛ اما به‌محض اینکه به‌دنیا آمد، پیغمبر شروع کرد به روضه‌خواندن و فاطمه گریه کرد، اما معمولی؟ نه! شماها دارید مثل او گریه می‌کنید، «بکاء شدیدا». این بدن زهرا می‌لرزید و گریه می‌کرد، «قالت یا ابت متی یکون ذلک»، این مصیبت‌ها کِی به‌وجود می‌آید؟ «قال فی زمان خال منی و منک و من علی»، فاطمه‌جان! آن روز در کربلا من نیستم، تو هم نیستی، پدرش علی هم نیست. خوب شد نبودند! ما که نبودیم، داریم خودمان را می‌کشیم. «قالت یا ابت فمن یبکی علیه و من یلتزم باقامة ازاله»، پس چه کسی برای او گریه می‌کند؟ برای اینکه مقتول گریه‌کن می‌خواهد! داغ‌دیده گریه‌کن می‌خواهد! پدر، آن که داغ اکبر و اصغر دیده، باید برایش گریه کرد، چه کسی برایش گریه می‌کند؟ «یا فاطمه ان نساء امتی یبکون علی نساء اهل بیتی»، به من می‌گویند از روز اول اینجا زنانه جا نبوده است، با اینکه به‌اندازهٔ مردانه به خانم جا داده‌اند، کسان ما می‌گویند که بعضی از خانم‌ها از گریه بدحال می‌شوند. گفت: فاطمه‌جان! زنان امت من برای زینبش گریه می‌کنند، برای دخترهایش گریه می‌کنند، «و رجالهم -مردان امت من- یبکون علی رجال اهل بیتی»، آنها برای اکبرم گریه می‌کنند، آنها برای عباسم گریه می‌کنند. یارسول‌الله! شما ما را می‌دیدی؟ به جان ابی‌عبدالله ما را می‌دیده، اگر نه که خبر نمی‌داد، می‌دید!

فاطمهٔ من! این عزا برپاکردن و گریه‌کردن تمام نمی‌شود. چه خبر غیبی! «تجددون العذاب جیلا بعد الجیلیی»، این عزا و گریه قرن به قرن ادامه پیدا می‌کند، «فی کل سنه»، هر سال. «فاذا کان القیامه»، فاطمه‌جان! وقتی قیامت برپا بشود، «فشفعین انت بالنساء وانت اشفع بالرجال»، تو دست زن‌های گریه‌کن را می‌گیری و می‌بری و من هم دست مردان گریه‌کن را می‌گیرم. مردم به خدا! من از مُردن نمی‌ترسم؛ چون می‌دانم دارند ما را پیش اینها می‌برند و ترسی ندارد؛ به‌محض اینکه بمیریم و وارد برزخ بشویم، هر پنج‌تا دست نوازش به سرمان می‌کشند و می‌گویند دیگر گریه نکن! فاطمه، «من کل عین باکیة یوم القیامه»، هر چشمی در قیامت اشک می‌ریزد، «الا عین بکت علی مصاب الحسین»، مگر چشمی که برای مصائب حسینت اشک بریزد! من یک نکتهٔ خیلی عجیبی را امروز برایتان بگویم که فوق‌العاده مهم است و آن این است: دوازده امام ما هیچ‌کدامشان ننشسته‌اند که روضهٔ مفصّل بخوانند، هیچ‌کدام! برای هیچ‌کس از اصحاب و برای هیچ‌کدام از اهل‌بیت؛ تنها کسی که امام خودش -چون ائمه هر وقت می‌خواستند گریه کنند، به روضه‌خوان و شاعر می‌گفتند- تنها کسی که امام معصوم نشسته و برایش روضه خوانده، فقط علی‌اکبر است. نمی‌دانم مصیبت چقدر سخت بوده است! روضه‌خوانش هم امام‌صادق بوده است. روضهٔ امام‌صادق بنا به نقلکامل‌الزیارات این است: پدر امام‌صادق چه کسی بود؟ حالا عظمت اکبر را ببینید! پدر امام‌صادق، امام‌باقر بود. هرسال خانم‌ها، دخترها و خادم‌ها را جمع می‌کرد و می‌گفتند: بنشینید امام‌صادق روضهٔ علی‌اکبر می‌خواند. چه روضه‌ای خوانده! وای، پدرم و مادرم -امام‌باقر- فدای اکبر؟ وای حسین‌جان! پدر و مادرم فدای چه؟ فدای سرِ از تن جدایت! خانم‌ها! آقایان! فرقی که تا روی بینی شکافتند، دیگر جداکردن نداشت! حسین‌جان! پدر و مادرم فدای تو ای شهید بی‌گناه! تو که کاری نکرده بودی که جریمه‌ات کنند. پدر و مادرم فدای تو! که وقتی از روی عقاب افتادی، هنوز سرت به زمین نرسیده بود که پیغمبر سرت را به دامن گرفت. بابابزرگ خیلی به نوه علاقه دارد، بابابزرگ کشته مردهٔ نوه است.

پدر و مادرم فدای تو که تا با پدرت خداحافظی کردی، پدرت رو به میدان بود و تو حرکت کردی، پدرت با هرچه در توان داشت، شروع به گریه ‌کرد. وای حسین! پدر و مادرم فدایت بشود! این یکی دیگر چیست؟ امام‌صادق چه می‌گوید؟ پدر و مادرم فدای تو! که همین‌جوری که با اسبت آرام داشتی می‌رفتی، قلب بابا سوخت. نمی‌دانم ابی‌عبدالله چند ساعت بعد از اکبر شهید شده، امام‌صادق می‌فرمایند: پدر و مادرم فدایت! که پدرت تا لحظه‌ای که در گودال افتاد، برایت گریه می‌کرد و از وقتی رفتی، گریه شروع کرد تا گودال! عزیز دلم، اکبرم! قبل از من برو و از عمه‌ها و مادر و خواهرهایت خداحافظی کن! چه احترامی برای زینب قائل بود! الله‌اکبر! از دوسه‌سالگی تا روز خداحافظی خم می‌شد و دست زینب را می‌بوسید، شانهٔ عمه را می‌بوسید. برو خداحافظی کن! بیرون آمد، داخل خیمه نرفت. دوسه‌تا از جوان‌ها به او گفتند: چرا داخل نمی‌روی؟ گفت: من سه‌روز است در این خیمه‌ها نرفته‌ام؛ چون آب نیست و خجالت می‌کشم. سه‌روز است که نرفته‌ام!

تا گفت خواهرها، عمه‌ها، علیکن من السلام! پردهٔ خیمه‌ها کنار رفت و خانم‌ها همه بیرون ریختند. دیدند سوار اسب است، سکینه می‌گوید: چشم پدرم مثل آدم‌های محتضر دور می‌زد، بابام به نفس‌نفس افتاده بود. «اجتمعت نساء حوله»، تمام خانم‌ها دایره‌وار محاصره‌اش کردند، «کالحلقه و قلن له»، به او گفتند: اکبر –همهٔ خانم‌ها، عمه‌ها، دخترها، مادرش- کجا می‌روی؟ «ارحم غربتنا»، به تنهایی ما رحم کن! «لا تستعجل علی القتال»، برای رفتن به میدان عجله نکن. «فانه وای لیس لنا طاقة فی فراقک»، این را به هیچ‌کس از اصحاب نگفتند، به یاران نگفتند، بلکه گفتند: اکبر، هیچ‌کدام از ما طاقت دوری تو را نداریم، نرو! امام‌حسین وقتی این اوضاع را دید، طاقتش را دارید بگویم؟ خودم دارد قلبم از کار می‌افتد! شما ماه رمضان یادتان است؟ یکی از دعاهای هر شبم این بود: خدایا مرگ من را درحال گریهٔ بر ابی‌عبدالله برسان! طاقت دارید بگویم؟ «تغیر حال الحسین»، وقتی دید زن‌ها دورش حلقه زدند، امام‌حسین حالش دگرگون شد، «بحیث اشرف من الموت»، دیدند دارد می‌میرد! «و ساح»، امام‌حسین داد زد: ولش کنید! «فانه ممسوس فی ذات الله»، اکبر من به خدا چسبیده، ولش کنید! رفت اما برگشت! چرا برگشت؟ بهانه گرفت، برگشت او برای این بود که شنیده بود هرکسی یک قدم به زیارت ابی‌عبدالله برود، ثواب نود حج و عمرهٔ قبول‌شده دارد. گفت: بروم و حسین را زیارت کنم! شنیده بود هر فرزندی که دل بابا را شاد کند، خدا به او لطف می‌کند. گفت: بروم تا بابا من را ببیند و شاد بشود. بغلش گرفت، آرام در گوش ابی‌عبدالله گفت که زن‌ها نشنوند! «ابتاه العطش قد قتلنی»، تشنگی دارد من را می‌کشد. برگشت، همه‌اش را نمی‌توانم بخوانم! فقط وقتی ابی‌عبدالله شنید و صدایش آمد که «علیک من السلام»، بابا من هم رفتم! ابی‌عبدالله با عجله آمد، دید آنجایی که جنازه‌های اصحاب افتاده، اکبر نیست. خیلی سخت است که بابا به‌دنبال بچه‌اش بگردد! این‌ور آمد، آن‌ور آمد، یک‌دفعه‌ دید وسط لشکر هی شمشیر بالا می‌رود و پایین می‌آید. حمله کرد، رد شدند. امام ندید که اکبر افتاد. امام وقتی بالای سر بچه‌اش آمد، دید از نوک سر تا نوک پا را «عِربا عِربا» کرده‌اند! نشست تا صورتش را روی صورت اکبر گذاشت، زینب کبری دوید: عباس با یکی از برادرهایت برو، حسین دارد ازبین می‌رود! بروید و بیاوریدش. قمربنی‌هاشم آمد، یک دست ابی‌عبدالله را گرفت و روی شانه‌اش انداخت و با یک دستش هم کمر ابی‌عبدالله را گرفت، آن برادرش هم یک دست ابی‌عبدالله را بلند کرد. همین یک کلمه را بگویم! فضه می‌گوید: من داشتم می‌دیدم، والله قسم! حسین پاهایش را می‌کشید.


شب نهم......................................................................................................................................................................................................................... جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب نهم
سخنرانی نهم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الآنبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

من دربارهٔ وجود مقدس پیامبر بزرگوار اسلام بحث ندارم، ولی تمام مقدمهٔ بحث امروز تا به شخصیت قمربنی‌هاشم برسم، دربارهٔ عظمت بی‌نهایت و شخصیت بی‌نظیر پیامبر اسلام است. شما باید همهٔ مطالب مربوط به حضرت را که در چند قسمت است، در ذهن پاک و الهی خودتان حفظ کنید تا به آن حقیقتی برسید که گفته می‌شود. پروردگار عالم در آیهٔ ششم سورهٔ صف از قول مسیح خطاب به امت زمانش می‌فرماید: «إِنِّی رَسُولُ اَللّهِ إِلَیْکُمْ» ﴿الصف ، 6﴾ من فرستادهٔ خدا هستم. «مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّوْراةِ»، تمام توراتِ پیغمبر اولواالعزم قبل از خودم را تصدیق می‌کنم، «وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی»، پیغمبری با من تمام نمی‌شود و بعد از من پیغمبری خواهد آمد که این هم اسمش است. در آیه اسم می‌برد که خود این اسم، «الف» و «ح» و «میم» و «دال» کل پیکرهٔ نماز حقیقی است. «الف» قیام است، «ح» حمد و سوره است، «میم» نهایت کوچکی در برابر حق است و «دال» هم رکوع و سجود است. این ظاهر و باطن پیغمبر! اگر رسول خدا برتر و بالاتر از مسیح نبود و شخصیت و دینش مطابق خود عیسی و دین عیسی بود، نیازی به آمدنش نبود و مجالی هم برای بشارت‌دادن به وجودش نبود. بشارت برای وقتی است که طرفِ بعدی در همه‌چیز، در شخصیت، در نبوت، در کتاب، در رسالت، بالاتر از قبلی است؛ یعنی کار به من تمام نشده است. کار به من تمام نشد، یعنی ما 124هزار نفر بودیم که آمدیم و کار به هیچ‌کداممان تمام نشد و کار به او تمام می‌شود. این یک مسئله!

اما مسئلهٔ دوم: شخصیت هر کدام از انبیا چون جلوهٔ کتاب نازل‌شده بر خودشان و هموزن کتابشان بود. شخصیت وجود مبارک ابراهیم «صحف» است که در وجودش عینیت داشت، موسی «تورات» بود، مسیح «انجیل» است، داود «زبور» است، نوح کتابش است. وجود مبارک حضرت ابی‌عبدالله‌الحسین تعداد کتب نازل‌شده را 114تا می‌داند. انبیایی که کتاب به آنها نازل نشد، تابع پیغمبر قبل از خودشان بودند که کتاب به آنها نازل شده بود. تمام انبیا هموزن کتاب‌هایشان بودند؛ چون خودشان جلوهٔ تام کتبشان بودند. و اما قرآن! این آیه را دقت کنید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ اَلْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ اَلْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ» ﴿المائدة، 48﴾ حرف ما سرِ این جملهٔ آخر است: «مهیمنا علیه»، من بر تو براساس حق کتاب نازل کردم. قرآن تو تمام کتاب‌های گذشته را تصدیق می‌کند که وحی بوده است، ولی قرآن تو «مهیمنا علیه»، برتر از کل کتاب‌های نازل‌شده است. وقتی همهٔ انبیا هموزن کتابشان هستند، پس پیغمبر که کتابش در همهٔ شئون برتر از کتب گذشتگان است، خودش که جلوهٔ تام قرآن است، از کل انبیای گذشته برتر و بالاتر است و در انبیا هموزنی ندارد. فرزندی بوده که از تمام پدران گذشته‌اش که پیغمبر بوده‌اند، حتی ابراهیم فراتر و بالاتر است. این دو مطلب با دلیل قرآنی!

مطلب سوم: وجود همهٔ انبیا یک کتاب ثابتی است، چون تجلی کتب خودشان بودند، کتاب بی‌تغییر بودند، «کلمة الله» بودند؛ یعنی نوشتهٔ تکوینی پروردگار. تمام انبیا 124هزار کتاب هستند، کتاب تکوین پروردگار؛ یحیی وقتی که بین مردم آمد، گفت: من تصدیق‌کنندهٔ «کلمة الله» هستم، یعنی کتاب تکوین ثابت خدا. این «کلمة اللهی» که یحیی تصدیق کرد، چیست؟ «إِذْ قالَتِ اَلْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اَللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِیحُ عِیسَى اِبْنُ مَرْیَمَ»﴿آل عمران ، 45﴾ عیسی «کلمة الله» است، یعنی نوشتهٔ تکوینی پروردگار مهربان عالم است. همهٔ انبیا «کلمة الله» هستند، اما پیغمبر یک کتاب خاص الهی است، کتاب ویژهٔ الهی است، این کتاب در دنیا و آخرت -که کتاب ویژهٔ تکوین الهی است- از همهٔ هستی برتر است. این آیه را در سورهٔ نساء دقت کنید! مربوط به قیامت است: «فکیف اذا جئنا من کل امة شهیدا»، حبیب من! چه اوضاعی خواهد شد وقتی که از هر امتی شاهدی را کنارشان علم بکنم! شاهد هر امتی پیغمبرش است که به من بگوید که کسی حرف نداشته باشد که امت من کیفاً، کمّاً، عملاً، اخلاقاً و ایماناً چگونه بود. شاهد یعنی آن که ناظر به همهٔ احوالات و اعمال است و من براساس شهادت هر پیغمبری به امتش، با امتش رفتار می‌کنم. «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهِیداً» ﴿النساء، 41﴾، و من تو را به‌عنوان شاهد بر تمام انبیا و امت‌ها در محشر حاضر می‌کنم؛ چون کتاب وجود کل انبیا و امت‌هایش در وجود توست. تو شاهد بر همه در قوس نزول هستی، یعنی از زمان آدم به پایین در بین این 124هزار انسان کامل، یک نفر کامل‌تر است و آن هم پیغمبر است. وقتی در عالم هستی وارد شده، اول «ما خلق الله نوری»، با نور نفوذدار در ظاهر و باطن عالم وارد شده و وقتی که در قوس صعود قرار می‌گیرد، برای حرکت الی الله از همهٔ حرکت‌کنندگان عالَم مسابقه را می‌بَرَد و در قوس صعود به مقام قربی می‌رسد که آن مقام برای کس دیگری نیست؛ لذا در حرکت به معراج یک مرتبه وسط راه جبرئیل ماند، به او گفت: دوستم، چرا سفر را ادامه نمی‌دهی؟ گفت: من به‌اندازهٔ بال مگسی جلوتر بیایم، کل هستی می‌سوزد! دیگر جای من نیست و خودت برو.

آیه را هم من نمی‌فهمم! «فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى» ﴿النجم ، 9﴾، این کتابِ وجود پیغمبر در قوس نزولش است که از همهٔ انسان‌های کامل، کامل‌تر در قوس صعود و حرکت به‌سوی حق جایی دارد که هیچ‌کس ندارد. به خودم می‌گویم! چقدر پیغمبر را بعد از هفتادسال عمر شناخته‌ای؟ هیچ!

 تو ذوق لعل خوبان را چه دانی؟

 تو شور این نمکدان را چه دانی؟

 تو را با اطلس و مخمل بود کار

 قماش گل‌گزاران را چه دانی؟

 کجایی؟ چه می‌گویی؟ چه می‌فهمی؟ 124هزار کتاب، یعنی وجود تکوینی انبیا کامل نبود و با آیهٔ وجود پیغمبر -که اسمش را خاتم گذاشته- کل این کتاب را کامل کرد و مُهر زد و گفت جامع شد! وجود انبیا بدون تو یک نفر کامل نبود. «ماخوذا میثاقه من النبیین»، خطبهٔ اوّل نهج‌البلاغه است. خدا از تمام انبیا برای ایمان و باور به پیغمبر پیمان گرفت و بعد نمره‌شان را کامل کرد. «ماخوذا من النبیین میثاقه»، اول به آنها گفت به من تعهد بدهید که پیغمبر آخرم را قبول دارید و به او مؤمن هستید. همه گفتند: چشم! گفت: حالا نمره‌تان بیست است. اصلا! کامل‌شدن و کمال بدون او امکان ندارد و نمی‌شود.

چهارم: این چهارمی را دیگر کوه‌های دنیا تحملش را ندارند و ما حرفش را می‌زنیم. کو تحمل؟ تمام انبیای خدا آیات انسانی خدا بودند. تمام انبیا سایه‌ای از «الله نور السماوات و الارض» بودند. پیغمبر چه بود؟ پیغمبر تجلی این دوتا آیه بود: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» ﴿الشورى ، 11﴾ و آیهٔ دوم: «وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ»  ﴿الإخلاص ، 4﴾؛ یعنی او را با هیچ‌کس مقایسه نکنید! همه آیهٔ من بودند و او تجلی «کمثله شیء» من و «و لم یکن له کفوا احد» من بود. بیهوده نبود که امیرالمؤمنین وقتی کنارشان می‌نشستند، تمام فروتنی و تواضع و نیازمندی و احتیاج به او را هزینه می‌کردند و می‌گفتند: من بنده‌ای از بندگان او هستم. چه شخصیتی! کجا قرار دارد؟ و کجا قرارش دادند؟ چقدر سرمایه در وجود او بود که این شد؟ چقدر!

پنجم: خدا از زمان بعثتش تا روز قیامت بنا گذاشت که اسلام احدی را قبول نکند، گرچه با تمام سلول‌های وجودش «اشهد ان لااله‌الا‌الله» بگوید. زمان انبیای دیگر این‌جور نبود! گفت: توحید تنهای من را دلی اقرار بکنید، مسلمان نمی‌دانم! بعد از اقرار به توحید من، به رسالت او هم باید اقرار کنید، وگرنه دین پیدا نمی‌کنید. شبانه‌روز هفده رکعت نماز را به بندگانش واجب کرد و در هر دو رکعت در تشهد اعلام وجوب کرد که بعد از «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له»، به رسالت او اقرار کن، وگرنه نمازت باطل است. وضو گرفتی، نیت کردی، همهٔ شرایط نماز را به‌پا کردی، اما اگر از نمازت شهادت به پیغمبر من را حذف کنی، کل ساختمان نمازت ویران و باطل است. چه خبر است؟ و بعد در قرآن گفت: «و من یطع الرسول فقد اطاع الله»، هرکسی از پیغمبر من اطاعت کند، مستقیم از من اطاعت کرده است؛ چون بین وجوب اطاعت از من و پیغمبرم هیچ تفاوتی نیست. «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله»، هرکسی با تو بیعت کرد، با خدا بیعت کرد. وقتی ازدنیا رفتند، امیرالمؤمنین کنار قبرشان گفتند: «ان الصبر لجمیل»؛ 103بار خدا در قرآن گفته که در مصیبت صبر کنید، «الا عنک» اما صبری وجود ندارد که من به بازار تو بیاورم. مگر مردن تو حبیب خدا صبر برای من گذاشت؟ کو صبر! «و ان الفزع لقبیح»، فریادکردن و گریبان پاره‌کردن زشت است مگر برای تو، این پیغمبر است!

تا اینجا این پنج حقیقت را فقط از قرآن شنیدید. حالا سنی و شیعه در معتبرترین کتاب‌ها نوشته‌اند(من به مقصدم رسیدم) که پیغمبر فرموده‌اند: «احب الله من احب حسینا»، هرکسی حسین را دوست دارد، خدا دوستش دارد. خب این یک معیار است! ما امروز راحت هستیم که خدا از ما نفرت ندارد. با ما دشمنی ندارد و دوستمان دارد. این معلوم است، اما بعدش! در همین روایت است: «حسین منی»، حسین وزن من است. چه معنی دیگری دارد؟ «حسین منی»، حسین من است، «و انا من حسین»، من حسین هستم؛ یعنی یک‌دانه حسین در دو پیکر است: یکی‌اش من هستم و یکی‌اش خودش است. «حسین منی و انا من حسین». چه کسی این را می‌گوید؟ پیغمبری که  این پنج مسئله را برایتان گفتم. در انبیا وزن ندارد، در فرشتگان هم وزن ندارد، در عالمیان هم وزن ندارد، در مقام قرب هم وزن ندارد، در رسالت هم وزن ندارد، ایشان گفته‌اند: «حسین منی» حسین من است، «و انا من حسین».

من کی‌ام؟ لیلی و لیلی کیست؟ من!

 هر دو یک روحیم اندر دو بدن.

 تا اینجا معلوم است؟ حالا از بزرگ‌ترین مرجع و فقیه قرن سوم، وجود مقدس شیخ‌مفید بشنوید که نفسش در شاگردسازی کم‌نظیر بوده است. یک شاگرد درسش سیدرضی است که نهج‌البلاغه را تدوین کرده و عجیب هم موردنظر اهل‌بیت است. شیخ می‌گوید: شب خواب دیدم حضرت زهرا دست حسن و حسین را گرفته و آمد به من گفت: «یا شیخ! علمهما الفقه»، به حسن و حسین من فقه یاد بده! از عظمت خواب پریدم، یعنی چه؟ صبح دیدم فاطمه بچه‌هاش سیدرضی و سیدمرتضی دردوتا دستش است و آمد به من گفت: «یا شیخ! علمهما الفقه». مفید چهار قدمی قبر موسی‌بن‌جعفر دفن است، لحدش را که چیدند و خاک ریختند، یک نامه روی قبرش افتاد، نامه را در کتاب‌ها نوشته‌اند. خلاصهٔ نامه این بود که امام زمان نوشته بود: «مرگ تو بر آل‌رسول بسیار سنگین است»! این شیخ یک کتاب دارد به نام ارشاد.

پنج‌تا مطلب پیغمبر را جلوی ذهنتان نگه دارید!

امروز عصر منادی لشکر فریاد زد که حمله کنید! مردها را بکشید و زن‌ها را هم ا سیر کنید. امروز بعدازظهر! وقتی زینب کبری این صدا را شنید، از خیمه بیرون آمد و سراغ ابی‌عبدالله رفت، دید نشسته و سرش را روی زانویش گذاشته و خواب است. چندبار زینب به ابی‌عبدالله گفته پدر و مادرم فدایت شود! خیلی آرام گفت: حسین من! سرش را از روی زانو بلند کرد، خواهر چیه؟ قبل از اینکه حرفت را بزنی، الآن خواب دیدم در یک بیابان بی سروته تک‌وتنها افتاده‌ام و یک سگ قوی‌هیکل که بیماری پوستی داشت و دندان‌های جلویش هم برآمده بود، خیز برداشت که به من حمله کند، تو من را صدا زدی. زینب! از این خوابی که دیدم، فهمیدم در این سی‌هزار نفر قاتل من شمر است. آدم بی‌دین و بی‌خدا سگ است، آن هم سگ بیمار!

حالا بگو چیست؟ گفت: آقا فرمان حمله داده‌اند و الآن لشکر دارد حرکت می‌کند که بیاید مردها را بکشد و ماها را اسیر کند! همین‌جوری که آرام نشسته بودند، فرمودند: خواهر، قمربنی‌هاشم را صدا کن! شعرای قدیم ما که از قول ابی‌عبدالله گفته‌اند «ای پشت و پناه من عباس»، راست گفته‌اند. قمربنی‌هاشم آمد. هیچ‌وقت جلوی ابی‌عبدالله نمی‌نشست تا اینکه امام بگوید بنشین! ایستاد. آن پنج‌تا مطلب را راجع‌به پیغمبر جلوی ذهن بیاورید! شیخ‌مفید نوشته یک نگاهی به این قدوبالای قمربنی‌هاشم کرد. آن پنج‌تا مطلب را در ذهن بیاورید! به قمربنی‌هاشم گفت: فدایت بشوم! معلوم شد عباس کیست! «بنفسی عنک»، حسین قربانت برود! آن قدوبالای به آن رشیدی که امام نشسته بود و نگاه به این قد کرد، چرا قبرش اندازهٔ یک بچه است؟ زین‌العابدین جمعش کرد و در قبر گذاشت. شب بیست‌و‌یکم است، امام از حال می‌رود و دوباره به حال می‌آید! دوباره از حال می‌رود و دوباره به حال می‌آید! نزدیک شهادتش است، چشمش را باز کرد: حسین کجاست؟ آخر همهٔ عالَم حسین را می‌خواستند. علی می‌خواست دستش در دست حسین باشد و بمیرد! حسین کجاست؟ کنار بابا آمد، گفت: بابا من خدمتتان هستم، پیشتان هستم. دوباره از حال رفت، دوباره چشمش را باز کرد: عباس کجاست؟ عباس سیزده‌سالش بود، دیدند صورتش را روی دیوار اتاق گذاشته و دارد خودش را از گریه می‌کُشَد. زینب کبری رفت و دستش را گرفت و بغل بابا آورد. فرمودند: عباس دستت را در دست من بگذار، بعد گفت: حسین‌جان تو هم دستت را در دست من بگذار! عباس‌جان، حسین پسر فاطمه است و تو پسر من هستی. این در یاد قمربنی‌هاشم تا روز عاشورا بود. کسی دیگر نمانده بود، سه‌تا برادر از او مانده بود. می‌دانست صبر در مصیبت چه پاداشی دارد. اوّل سه‌تا برادرش را فرستاد، اما بالای سرشان نرفت. چه ادبی داشت! چه آقایی داشت! گفت: اگر بروم، حسین ناراحت می‌شود! خدا هر سه را رحمت کند! سومی هم که کشته شد، آمد و گفت: حسین‌جان! سینه‌ام تنگ شده و من دیگر تحمل غربت تو را ندارم. به من اجازه بده بروم! فرمودند: عباسم تا میدان می‌روی، یک مشک آب برای این بچه‌ها بیاور! گفت: می‌آورم. در خیمه‌ای آمد که  مشک‌ها روی هم بود. از این مشک‌ها، از ته مشک‌ها قطره‌قطره آب روی زمین ریخته بود، دید بچه‌ها دامن‌های پیراهنشان را بالا زده‌اند و روی این نم‌ها افتاده‌اند و دارند می‌غلتند. تا عمو را دیدند، همه بلند شدند. عمو می‌خواهی آب بیاوری؟ گفت: آره، منتظر باشید! برایتان می‌آورم.

یا رب مکن امید کسی را تو ناامید

 آمد و حمله کردف فرار کردند! وارد شریعه شد، همان‌جوری که روی اسب بود، خم شد و یک کف دست آب برداشت و گفت: من تو را چطوری بیاشامم؟ الآن دیدم که بچه‌ها شکم روی نم گذاشته‌اند! الآن دیدم لب‌های برادرم ترک خورده است! آب را ریخت و مشک را پر کرد. چهارهزار نفر محاصره‌اش کرده‌اند، گفت: مهم نیست! محاصره را می‌شکنم. جنگ در گرفت، دست راستش قطع شد. خیلی سریع بند مشک را روی شانهٔ چپ انداخت و یک مقدار جنگید تا دست چپش هم قطع شد. سریع مشک را روی زین انداخت و خودش را روی مشک انداخت و بدنش را حائل کرد. وقتی خودش را روی مشک انداخت، هم خودش افتاد و هم تیر به مشک خورد و آبها ریخت. اسب تحمل نکرد، جهش کرد که بیرون ببرد، اما محاصره تنگ‌تر شد و اسب دور خودش می‌چرخید. حکیم‌بن‌طفیل جلو آمد و عمود آهن غیر از شمشیر است! همهٔ سرها را در کربلا بریدند، ولی عباس سر نداشت که بِبُرند، عمود آهن سر را با سینه یکی کرده بود.


شب دهم........................................................................................................................................................................................................................ جهت مشاهده متن و دانلود فایل بر رو فلش را کلیک کنید

فایل صوتی شب دهم
سخنرانی دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

پنجاه‌وهفت‌سال در دنیا زندگی کرد و هیچ نیازمندی را رد نکرد، با دشمنانش دشمنی نکرد، تا ساعت چهار بعدازظهر امروز و هفت‌روز قبلش -هشت روز- پافشاری و اصرار کرد که دشمن دوزخی نشود؛ سخنرانی کرد، پیام داد، افرادی را پیش لشکر فرستاد که هدایت بشوند، گریه کرد تا هدایت بشوند. اخلاقِ ردکردن کسی را نداشت و عشق در وجود او در حدّ نهایی بود. من فرصت ندارم تا ایشان را با انبیایی مقایسه کنم که در قرآن نام برده شده‌اند، گذرا می‌گویم: نوح خسته شد، جاده را بیشتر از این طی نکرد و در آخر به پروردگار گفت: «وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى اَلْأَرْضِ مِنَ اَلْکافِرِینَ دَیّاراً» ﴿نوح ، 26﴾.  خدایا یک نفر از این مردوزن را باقی نگذار. او می‌توانست در کربلا به زمین امر کند تا دهان باز کند و همه را ببلعد، اما نکرد. خدا این قدرت را به او داده بود و فوج‌فوج فرشتگان به کمکش آمدند؛ ولی به‌خاطر هدف خیلی بالایی که داشت، گفت: از شما کمک نمی‌خواهم!

ابراهیم جادهٔ عشق را فقط تا جایی طی کرد که خنجر به گلوی اسماعیل گذاشت: «وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» ﴿الصافات ، 107﴾. عوض به او دادند، رد نشد و بچه‌اش را زنده از این مرگ برگرداند. بیشتر نرفت! گنجایش نبود! خاتمهٔ آن جاده‌ همین‌جا بود: «فدیناه بذبح عظیم»، اما او اصلاً بر دلش نگذشت که خدا به جای این 72 نفر به او فدیه بدهد، بلکه راه را با کمال عشق برای او ادامه داد. راهْ بیشتر از این برای ابراهیم باز نبود.

اندر منا ذبیح یکی بود و زنده رفت

 ای صد ذبیح کشته‌شده در منای تو

یونس نهایتاً بین صدهزار نفر -عددی که قرآن می‌گوید- از تبلیغ، از رسالت، از امر به معروف خسته شد و به پروردگار گفت: دیگر نمی‌خواهم! این را خطاب رسید: نمی‌خواهی، به آنها وعده بده و تهدید کن که روز اوّل رنگشان زرد می‌شود، روز دوم قرمز می‌شود، روز دوم سیاه و همان وقت ابری را بر آسمان نینوا می‌فرستم که یک صاعقه بزند و همه را نابود کند. بیشتر از این جای حرکت نداشت و به کنار دریا آمد و از قومش فرار کرد. در کشتی نشست، قرعه زدند. کشتی داشت غرق می‌شد که یک کشتی‌نشینی را در دهان نهنگ بیندازند تا طعنه‌زدن به کشتی را رها کند، به نام او درآمد؛ پس در دهان نهنگ انداختند و حدّ سفر یونس این بود که: «فَنادى فِی اَلظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ اَلظّالِمِینَ» ﴿الآنبیاء، 87﴾، من به خودم ستم کردم که قومم را رها کردم، آنها هم توبه کردند و خدا بخشید؛ اما ابی‌عبدالله از هیچ‌کس فرار نکرد. راهش راه «ظلمت نفسی» نبود، راهش راه «انی کنت من الظالمین» نبود، بلکه یک جادهٔ دیگر بود که ما نمی‌فهمیم و نمی‌دانیم.

 نوبت به ایوب رسید. شیطان به پروردگار گفت: خانه دارد، زراعت دارد، پول دارد، دوازده‌تا پسر دارد، چرا عبادت نکند؟ خطاب رسید: دانه‌دانه را می‌گیرم، ببین باز هم من را بندگی می‌کند. دوازده پسر مُردند، خانه‌ها را زلزله ویران کرد، کشاورزی نابود شد، شیطان گفت: بدنش سالم است! به بدنش هم یک بیماری داد، کلاً هفت‌سال تحمل کرد. قرآن می‌گوید: در آخر گفت: «رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلضُّرُّ» ﴿الآنبیاء، 83﴾، بیماری‌ام خیلی سنگین شده است، «وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّاحِمِینَ» یک لطفی بکن و ما را نجات بده. بیشتر از این حدّ ایوب نبود! یک بدن زخم شده بود و بیماری داشت و در آخر گفت: «انی مسنی الذر».

 حدّ موسی‌بن‌عمران تا دیدن سه‌تا سرّ بود -که قرآن کریم نقل می‌کند- و آن عالم سه‌بار هم به او گفت: «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» ﴿الکهف ، 67﴾، تو بیشتر از این ظرفیت و توان نداری. آن عالم در ایراد سوم به او گفت: «هذا فراق بینی و بینک»، تو دنبال کار خودت برو و من هم دنبال کار خودم می‌روم، «لن تستطیع معی صبرا»؛ اما ابی‌عبدالله صبری کرد که امام صادق می‌فرمایند: کل فرشتگان عالم شگفت‌زده شدند.

خدا در روز قیامت -آخر سورهٔ مائده است- به مسیح می‌گوید: تو به قومت گفتی که تو و مادرت را به‌عنوان معبود بپرستند؟ مسیح می‌گوید: تو می‌دانی و شاهدی که من نگفتم! حدّ مسیح تا همین‌جاست که به پروردگار می‌گوید: «انه عبادک» به من چه! اصلاً مسیحی‌ها به من چه، خودت می‌دانی و اینها! اما ابی‌عبدالله از این جاده هم رد شده و اصلاً در عمر 57 ساله برای هیچ‌چیزی به من چه نگفت و در قیامت هم نمی‌گوید!

نمی‌گوید به من چه، بلکه خودش، جدّش، پدرش، مادرش و برادرش -روایاتمان است- در قیامت می‌ایستند، اوّلاً کسانی که شیعه بودند و گنهکاری داشتند و حالا در قیامت لنگی دارند، از خدا می‌خواهند که اوّل از گناهان اینها بگذرد و خدا هم خواستهٔ آنها را رد نمی‌کند؛ به‌خصوص که خواستهٔ ابی‌عبدالله هم کنارش است و رد نمی‌شود. بعد هم این‌قدر آقا هستند که تا نفر آخر را وارد بهشت می‌کنند و بعد خودشان وارد می‌شوند. نمی‌گویند به ما چه و خودت می‌دانی! ظرفیت انبیا در حرکت به‌سوی کمالات در دنیا یکجا به پایان رسید که همه را از قرآن شنیدید؛ ولی مال او به پایان نرسید، رفت، رفت رفت تا خود پروردگار به او گفت:

«یا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ» ﴿الفجر، 27﴾ «اِرْجِعِی إِلى رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» ﴿الفجر، 28﴾؛ همچنین ما آیه‌ای دربارهٔ هیچ پیغمبری نداریم! «ارجعی الی ربک»، حسین من منتظرت هستم، بیا پیش خودم! «فَادْخُلِی فِی عِبادِی» ﴿الفجر، 29﴾، تمام انبیای من در ملکوتْ منتظر تو هستند. تمام انبیا دیگر منتظر چه کسی بودند؟ «فادخلی فی عبادی»، یاءِ متکلم دارد! «وادخلی جنتی»، این حسین نیست که من برایتان گفتم، این چندتا آیه دربارهٔ انبیا بود و مقایسهٔ حضرت با انبیا که آنها یک ظرفیت خاصی داشتند و پیمانه که پر شد، از حرکت ایستادند و تمام شد و دیگر مرگشان هم رسید؛ اما هنوز ابی‌عبدالله دارد حرکت می‌کند. شما مردم! شما برادران! شما خواهران! شما مادران! حالا که پروردگار عالم در این روزگارِ پر از فساد و مفسده، این گوهر را در خزانهٔ قلب شما گذاشته، به هر شکلی که اقتضا می‌کند، این گوهر را تا خروج از دنیا نگه دارید. فقط من سخن دیگری ندارم و حال هم ندارم که سخنم را ادامه بدهم. همه‌اش منتظر هستم که امروز گوشه‌ای از اوضاع عاشورا را برایتان بگویم.  

بیایید در پیشگاه خدا همه‌تان حافظ بشوید، یعنی حفظ‌کننده و این گوهر را در قلبتان و قلب زن و بچه‌تان حفظ بکنید. این گوهر به حقیقت خود حضرت حق قسم، کلید خیر دنیا و آخرت است و کلیدی است که به‌آسانی هشت درِ بهشت را در قیامت باز می‌کند.

«سار مفاتیح ابواب الهدی»، حسین با کل وجودش کلیدهای هدایت الهی شد. این حرف پدرش است و این را ما نمی‌گوییم. «سار مفاتیح ابواب الهدی ومقالیق ابواب الرداء»، هرکسی صادقانه با ابی‌عبدالله است، خدا تمام درهای گمراهی را به روی او قفل می‌کند. این برکت ابی‌عبدالله است که خدا تمام درهای هدایت را به روی انسان باز می‌کند و همهٔ درهای گمراهی را می‌بندد. جانتان را، زن و بچه‌تان را، فکرتان را، قلبتان را، روحتان را و مخصوصاً مالتان را به این گوهر وصل کنید؛ اصلاً نسبت به ابی‌عبدالله دریغ نکنید، هیچ! و یقین هم بدانید دشمنانتان پیروزی ندارند. اینکه به یمن حمله کردند، یمن معدنی ندارد، ثروتی ندارد، یک مشت مردم فقیرند و جُرمشان این است که در قرآن بیان شده است: «وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ» ﴿البروج ، 8﴾، شیعه هستند! همین! جرمشان با حسین‌بودن است. در آن زمان بنی‌امیه خودش و بچه‌هایش را کشتند و الآن وابستگانش را می‌کشند و اصلاً دریغ نکنید. به والله قسم! خود من هم از اینکه یک‌وقت دشمن به‌خاطر منبرها و جمعیت‌ها به من حمله کند و من را ازبین ببرد، ذره‌ای دغدغه ندارم؛ باید جان برای ابی‌عبدالله بگذاریم، باید زن و بچه را فدای ابی‌عبدالله کنیم، باید پول را هزینهٔ ابی‌عبدالله کنیم که پول خیلی کار می‌کند. فقط مواظب باشید! نگهدار این گوهر باشید! خدا با حسین به ما نظر رحمت می‌کند. خدا با ابی‌عبدالله به ما برکات می‌دهد، خدا با ابی‌عبدالله به ما مرگ راحت می‌دهد، خدا با ابی‌عبدالله به ما برزخ نورانی می‌دهد، خدا با ابی‌عبدالله تمام درهای بهشت را در قیامت به روی ما باز می‌کند و تمام درهای جهنم را با او می‌بندد. اینها را مدرک روایی قوی دارم. خود پروردگار به ابی‌عبدالله خطاب کرده است. کِی؟ وقتی از زهرا به‌دنیا آمد و روی دامن پیغمبر بود، خود خدا با او حرف زده که من به‌خاطر تو و اهل‌بیتت، هر پاداشی را می‌دهم و به‌خاطر تو و اهل‌بیتت، هر در خیر و رحمتی را به روی مخالف می‌بندم.

حسین راه ما به‌سوی خداست، حسین راه ما به‌سوی عبادت حسین است، حسین راه ما به‌سوی کمال است، حسین راه ما به‌سوی اخلاق است، حسین راه ما به‌سوی عبادت خالصانه است و اینها مدرک دارد. زین‌العابدین به مدت چهل‌سال نمازهای واجبش را روی خاک قبر ابی‌عبدالله خوانده است. زین‌العابدین می‌داند حسین راه عبادت واقعی است. خاکش اسمش، مجلسش و خودش. خدا باید در قیامت به ما نشان‌ بدهد که خودش کیست؟ امام‌زمان یک نامه به قاسم‌بن‌علاء همدانی دارد که اهل یمن است. حضرت در روز سوم شعبان به خط خودشان نوشتند و برای قاسم‌بن‌علاء فرستادند. قاسم امروز روز سوم شعبان است، تعبیر امام‌زمان را دقت کنید! امروز روز ولادت مولای ماست؛ یعنی قاسم، منِ امام‌زمانْ بندهٔ حسین هستم! من غلام حلقه به گوش حسین هستم!

روز ولادت مولای ماست -امام زمان می‌گوید مولای ما- و بعد می‌گوید: قاسم! خدا شفای اصلی را در خاک او قرار داده، استجابت دعا را زیر قبهٔ او قرار داده و امامت را در نسل او قرار داده است. فکر می‌کنید امروز ملک‌الموت خیلی افتخار کرد که بعد از اینکه نصف گلو را خنجر برید، جان ابی‌عبدالله را گرفت؟ خیال می‌کنید خیلی افتخار کرد؟ اصلاً ملک‌الموت برای گرفتن جانش حرکت نکرد! خدا فرمود: سر جایت باش که جان او را خودم می‌گیرم! کسی لیاقت ندارد که جان او را بگیرد!

در ما چه لیاقتی دیده‌ای که ما را امروز راه داده‌ای؟ چه لیاقتی داده‌ای که اسمت را با این زبان آلوده‌مان ببریم؟ چه در ما دیده‌ای که اجازه داده‌ای برایت گریه کنیم؟ اینها همه حرف دارد! حرف دارد! اینهایی که عرض می‌کنم، برای وقتی است که با قمربنی‌هاشم –دوتایی- به میدان رفتند، با برادر قرار گذاشت که اگر لشکر بین من و تو جدایی انداختند، همدیگر را با صدا خبر کنیم که زنده هستیم. لشکر جدایی انداخت و قمربنی‌هاشم فریاد می‌زد! فریاد «انا ابن علی ابن ابی‌طالب» و ابی‌عبدالله آن‌طرف جواب می‌داد: «انا ابن فاطمة الزهرا»؛ قمربنی‌هاشم خبر می‌داد: «انا ابن یعسوب الدین» و ابی‌عبدالله از آن‌طرف خبر می‌داد: «انا ابن محمد المصطفی». صدای برادر قطع شد و هرچه ابی‌عبدالله ناله زد، دید جواب نمی‌دهد؛ فهمید چه بلایی به سرش آمده است. آمد! برادر را با بدن قطعه‌قطعه دید؛ چون نزدیک شریعهٔ فرات بود، با اسب وارد شریعه شد، «لما حمل یشرب»، فقط آماده شد تا یک مشت آب بخورد. «رماء الحسین ابن الامیر سهم فی خده»، یک تیر پرتاب شد و کنار گونه‌اش را گرفت.

برادران! خواهران! در این 72 نفر هیچ‌کس را مثل ابی‌عبدالله نکشتند. برادران! خواهران! ما یک قتل داریم که با یک چاقو یا با یک خنجر است؛ و یک ذبح داریم که از زیر گلو را می‌برند و سر هم جدا نمی‌کنند؛ و یک نحر داریم که این گودی گلو را می‌بُرَند. ابی‌عبدالله را به هر سه شکل کشتند. قتل با یک چاقو است، ذبح با نصف گلوبُریدن است و نحر نیزه در این گودی‌زدن است! وای!

خدایا! امروز کنار حسینت -شما را نمی‌دانم- من هیچ‌چیزی نمی‌خواهم. خدایا! من دلم نمی‌خواهد در بیمارستان بمیرم. نمی‌خواهم نِرس‌های نامحرم کنارم باشند و بمیرم. خدایا! من مردنم را درحال گریهٔ بر ابی‌عبدالله می‌خواهم و هیچ‌چیز دیگری از تو نمی‌خواهم. بچه‌هایم و نوه‌هایم، همه‌تان اینجا هستید، بند کفن من را که باز کردید یا باز کردند، نوار امروز را بگیرید و لای کفن من بر روی سینه‌ام بگذارید؛ من می‌خواهم با گریه بمیرم! من می‌خواهم صدای روضهٔ خودم را در برزخ بشنوم.

«فلما اوّلی الفرس براسه لیشرب»، ابی‌عبدالله روی زین بود، اسب گردنش را پایین و نزدیک آب آورد، ابی‌عبدالله با یک دنیا محبت به او گفت: «انت عطشان»، ذوالجناح! تو هم که آب گیرت نیامده، «وانا العطشان»، من هم آب گیرم نیامده، وای از محبت تو! من را می‌کُشی. وای از محبت تو! ابی‌عبدالله قسم جلاله خوردند و به ذوالجناح گفتند: «والله لا ذقت الماء»، من لب به این آب نمی‌زنم تا تو این آب را بخوری. عجب محبتی! «فلما سمع الفرس کلامه»، معلوم می‌شود خدا کلام ابی‌عبدالله را به ذوالجناح فهمانده است. وقتی ذوالجناح شنید که ابی‌عبدالله فرمودند: والله! تا تو آب نخوری، من آب نمی‌خورم، «فلما سمع الفرس کلامه شال رأسه»، سرش را بلند کرد، «و لن یشرب»، گفت تو آب نخوری و من بخورم؟ نمی‌خورم! دید اسب اشاره دارد می‌کند تا تو آب نخوری، من نمی‌خورم. از روی زین خم شد، دستش نزدیک آب که رسید، دشمن فریاد زد خیمه‌هایت را آتش زدند! سریع با ذوالجناح بیرون آمد. امروز چه روزی است! چه خبر شده! دم خیمه رسید،  تمام خیمه‌نشین‌ها بیرون ریختند و نگاهش کردند، دیدند از همه‌جای بدن خون می‌زند. این‌جوری ندیده بودند! دیدند گونه‌اش را تیر بُرده و از سر و صورت قطره‌قطره خون می‌آید. اینهایی که می‌گویید برای ابی‌عبدالله آرام گریه کنید، این حرف‌های ائمهٔ ماست! چشمشان که به شکل و قیافهٔ ابی‌عبدالله افتاد، «سحن» همه باهم داد می‌زدند، «و لطمن وجوههن»، جلوی ابی‌عبدالله به سر و صورت می‌زدند.

ابی‌عبدالله به همه‌شان فرمودند: «فقال لهن محلا»، دخترانم، خواهرانم، زنان اصحاب! «محلاً» آرام بشوید، صدا نزنید، داد نکشید، خودتان را نزنید. من یک کلمه به شما بگویم! همه آرام شدند، فرمودند: گریه‌هایتان را برای یک ساعت دیگر بگذارید؛ آن‌وقت که دور گودال آمدید، آنجا گریه کنید! آن‌وقت که مقطع‌الاعضاء دیدید، گریه کنید! الآن که من سالم هستم و چیزی‌ام نیست. چقدر با محبت بود! «یا زینب، یا کلثوم، یا سکینه، یا رقیه، یا فاطمه» -فاطمه دخترش بود- اسم‌ها را صدا زدو  همه با همهٔ وجود به او توجه کردند که چه می‌خواهد بگوید. «یا زینب، یا کلثوم، یا سکینه، یا رقیه، یا فاطمه علیکن من السلام»، من هم دارم می‌روم و این وداع عمومی بود. اشاره به زینب کرد که یک کناری بیا! خصوصی با زینب وداع کرد: خواهر، صبر کن! خواهر، به خدا توکل کن! خواهر، جدم رفت، پدرم رفت، مادرم رفت، برادرم رفت! گفت: حسین‌جان! همه رفتند و من فقط تو را داشتم، کجا می‌روی؟ همه رفتند و تو را داشتم. زینب را بغل گرفت، آرام به او گفت: به خیمه برگرد و خودش با ذوالجناح حرکت کرد. دیدید آدم از یکی خداحافظی می‌کند، با بچه‌اش، دخترش، یکی‌دو‌بار برمی‌گردد که ببیند رفته است! برگشت و دید زینب نیست، نباید به این زودی در خیمه رفته باشد! پیاده شد، آمد و دید زینب روی زمین غش کرده است.

غش‌کرده را می‌خواهند به حال بیاورند، چه کار می‌کنند؟ کو آب! آب نبود که به صورت زینب بپاشد. سر خواهر را به دامن گرفت؛ چون می‌داند زینب دو ساعت دیگر، گلوی بریده را به دامن می‌گیرد، تلافی کرد. باهم معامله کردند! آب برای به هوش‌آوردن زینب پیدا کرد. آب پیدا کرد! صورتش را جلو آورد و شروع به گریه بر روی صورت زینب کرد. می‌دانست که زینب هم گلوی بریده را با اشکش می‌شورد. می‌دانست! به هوش آمد و گفت: داداش! چند لحظه فقط بایست، «نظرت الیک»، ببینم من می‌توانم تو را سیر ببینم! گفت: می‌ایستم! نگاهش کرد، دیگر چاره‌ای نبود و حاضر شد! گفت: برادر برو! یک ده قدم با ذوالجناح آمد، دید که ذوالجناح ایستاده و تکان نمی‌خورد، راه نمی‌رود! خم شد که ببیند چرا ذوالجناح نمی‌رود؟ -دختردارها مُردم- دید دختر سیزده‌ساله‌اش سکینه، دست اسب را بغل گرفته است. فدای محبتت بشوم پدر نمونهٔ عالم! پیاده شد و روی زمین نشست، بچه را روی دامنش گذاشت. بابا داری می‌روی، برمی‌گردی؟ نه عزیزم، دیگر برنمی‌گردم! گفت: بابا من یک درخواست بکنم؟ آره عزیزدلم! گفت: قبل از اینکه میدان بروی، خودت بیا و ما را به مدینه برگردان تا ما دیگر همسفر شمر و خولی نشویم. عجب همسفرهای بدی! عزیزدلم راه‌ها بسته است و نمی‌توانم شما را برگردانم؛ اما بابا من از تو یک درخواست دارم! تا گفت من یک درخواست دارم، سکینه بلند شد و بابا را بغل گرفت و سر بابا را روی سینه‌اش گذاشت، صورت بابا را بوسید، چه از من می‌خواهی؟ سکینه‌جان! این‌قدر جلوی چشم من اشک نریز و قلبم را آتش نزن. نمی‌دانم چطوری از هم جدا شدند و ابی‌عبدالله رفت، از اینجا به بعد دیگر روضه را امام‌صادق می‌خوانند: جدم رفت! درگیری شد، 33 زخم نیزه، 33 زخم شمشیر به او زدند، خسته شد. 33 تا نیزه کم نیست! هر نیزه‌ای، یک انگشت هم در بدنش فرو رفته باشد، شکافته و کم نیست! 33 تا زخم شمشیر کم نیست! امام‌صادق می‌گویند: خسته شد، جنگ را رها کرد و روی زین نشست. امام اسم می‌برد که ابوالهتوف جعفی پیشانی را هدف گرفت و تیری زد و پیشانی شکافت. اوّل جلوی خون را با دست گرفت، اما دید نشد! تیر عمقی زده بود و استخوان را شکسته بود و نمی‌شد با دست جلویش را بگیرد؛ پیراهنش را بالا زد، سینه در مقابل لشکر پیدا شد! با تیر سه‌شعبه حمله کردند. کمان خیلی قوی بود، تیر آمد و از پشت سرش یک وجب بیرون آمد، روی زین اسب خم شد و از پشت سر تیر را بیرون کشید، دیگر نمی‌توانست سواری بکند! ذوالجناح فهمید! ذوالجناح باعث شد و در گودال آورد، دست‌هایش را جلو کشید و پایش را عقب کشید تا فاصلهٔ روی زین را تا زمین کم کند. ذوالجناح خم شد و ابی‌عبدالله آرام روی خاک آمد. صورتش را روی خاک گذاشت. این است که از همهٔ انبیا جلو افتاد! «الهی رضا بقضائک»، باز هم اگر داری، بده! خدایا باز هم اگر داری، بده! «تسلیما امرک لا معبود لی سواک». ذوالجناح مانده بود چکار کند! بهتر دید از گودال بیرون بیاید و به خیمه‌ها برود و خبر کند. ذوالجناح چه خبر شده؟ ذوالجناح رفت، امام‌باقر می‌فرمایند: گودال را محاصره کردند و دایره زدند، هی جلو آمدند تا نوبت را به شمر دادند. در بیمارستان نمی‌گذارند آدم روی سینهٔ مریض صورت بگذارد، می‌گویند سنگین می‌شود و بگذار راحت باشد! چشمش بسته بود، بی‌حال بود، دید سینه سنگین شد! چشمش را باز کرد، امام‌زمان می‌گویند: «و الشمر جالس علی صدره»، گفت: که هستی؟ گفت: شمر هستم! گفت: جدم به من گفته بود که سر تو را یک سگ جدا می‌کند. گفت: من سگ هستم؟ از روی سینه بلند شد و با لگد برگرداند!